+ A - پنجشنبه 11 فروردین 1390 - 18:15:00 چاپ
امتیاز به مطلب 0 نفر

یک راه ارتباط آسان و درست با امام زمان

وبلاگ > سادات اخوی، سید محمد - رازگشایی با جان جانان

 

با سلام و یادآوری دو نکته:

نخست این که ترجمه ها، به صورت مفهومی اند و پس از ترجمه های سلیسی که از کتاب شریف مفاتیح الجَنان شده، حقیر، هیچکاره ام.

دوم این که اثر کوچک حاضر، درخور اهدا به محضر امام زمان(سلام خدا بر او) نیست... پس تقدیمش می کنم به دو روح ارجمند، عاشق و سزاوار ستودن. دو نازنینی که حق التألیف نوشتن و ترجمه کتاب مفاتیح را در راه خدا بذل و وقف کردند:

حدیث شناس آگاه: زنده یاد حاج شیخ عباس قمی

... و عارف دلپذیر و ادیب نورانی: زنده یاد مهدی الهی قمشه ای.

 

***

حالا... همین حالا که اینجا نشسته­ام و باران، سرانگشت ظریفش را به شیشه می­کشد؛ نمی­دانم کجایی.

واژه­ها مقابل چشمانم، به دانه­های گندمی می­مانند که نمی­دانم نثار کدام خاک می­کنم­شان...

حتی نمی­دانم آنقدر توان رُستن دارند که به امید تو رهایشان کنم یا نه.

حالا بزرگتر شده­ام... آنقدر بزرگتر شده­ام که می­فهمم...

این را که دانه چیست و واژه کدام است...

این را که آدمها وقتی بزرگتر می­شوند، بیشتر می­فهمند... و این را که آدمها، وقتی می­فهمند، دوست دارند کاری کنند که نشان دهد«نفهمیده­اند»!

حالا... همین حالا که اینجا نشسته­ام و باران، سرانگشت ظریفش را به شیشه می­کشد؛ نمی­دانم کجایی.

... اما این را خوب می­دانم که همه راه­ها بسته شده­اند.

دیگر جز تو، نگاهت، صبوری­ات، توانت، آشنایی­ات به زمان و«خودت»... خودِ خودت، هیچ پناهی نمانده است...

پس، سجّاده­ام را باز می­کنم...

حالا، نوبت«تو»ست.

 

* نماز«رازگشایی» با امام­زمان(سلام خدا بر او)

دو تکه است...

دو رکعت است...

کوتاه است، آنقدر که خسته نشوم و بتوانم در انتهایش با امام، سخن بگویم...

راستی تسبیحِ صددانه یادم نرود. تسبیح را در دستم می­گیرم و رو به قِبله(کعبه) و مقابل«مُهر نماز»م می­ایستم.

در رکعت اول، الله اکبر را که گفتم، به نماز ایستاده­ام.

حالا سوره حمد را می­خوانم:

بِسمِ­الله­ِالرَّحمنِ­الرَّحیم

Besmellaaherrahmaanerrahim

(به اسم تو آغاز می­کنم ای خداوند بخشنده­ای که مهربانی!)

 

اَلحَمدُلِلّهِ رَبِّ­العالَمین

Alhamdo lellaahe rabbel aalamin

(خدای من، سپاسگزار همه خوبی­های توام... مانند همه آفریده­هایت)

 

اَلرَّحمنِ­الرَّحیم

Arrahmaanerrahim

(تو همچنان و همیشه بخشنده و مهربانی)

 

مالِکِ یَومِ­الدّین

Maaleke yawmeddin

(در روز داوری اعمال، نظر تو آخرین داوری است)

 

ایّاکَ نَعبُدُ وَ ایّاکَ نَستَعین

Eyyaaka nabodo va eyyaaka nastaein

(جز تو هیچکس را ندارم که پروردگارم باشد و یاری­ام کند)

*

این جمله را بسیار دوست دارم... آنقدر که صدبار می­گویم. اینجا تسبیح به کارم می­آید... صدمین بار را که گفتم، سوره حمد را ادامه می­دهم:

اِهدِنَاالصِّراطَ­المُستقیم!

Ehdenasseraatal mostaghim!

(دست مرا بگیر و به راهی که باید بروم، ببر!... راهی که مقصدش تو باشی)

  

صِراطَ­الذّینَ اَنعَمتَ عَلَیهِم...

Seraatallazina anamta alayhem...

(همان راهی که نصیب دوستانت کردی... آنان که«تو»را دارند)

 

غَیرِالمَغضوب عَلَیهِم...

Ghayrelmaghzoobe alayhem...

(نمی­خواهم از کسانی باشم که با تو غریبه­اند و دوستشان نداری)

 

وَلَاالضّالین

Va lazzaallin

(نمی­خواهم از آنانی باشم که گمت کرده­اند و پشیمان هم نیستند)

*

نوبت«تو»ست که با من سخن بگویی...

سوره«توحید»، از زبان خداوندی تو، ارجمندتر است.

بی­واسطه و شکوهمند، از خداوندی­ات بگو تا من، پس از نجوای تو، همان را زمزمه کنم:

بِسمِ­الله­ِالرَّحمنِ­الرَّحیم

Besmellaaherrahmaanerrahim

(به اسم تو آغاز می­کنم ای خداوند بخشنده­ای که مهربانی!)

  

قُل هُوَاللهُ اَحَد!

Ghol hovallaaho ahad!

(بگویم؟... می­گویم:«فقط تو خدای منی که یگانه­ای و کسی شبیه تو نیست»)

 

اللهُ­الصَّمَد

allaahossamad

(بی­نیازترینی و همه به تو نیازمندند)

 

لَم­یَلِد وَ لَم­یولَد

Lam yaled va lam yoolad

(مانند آفریده­هایت نیستی که تبار و نسلی داشته باشی)

 

وَ لَم­یَکُن ­لَه کُفُواً اَحَد

Va lam yakon lahoo kofovan ahad

(در خداوندی­ات توانایی و نیازمند کسی نیستی)

*

حالا خم می­شوم...

آنقدر که دستهایم را روی زانوهایم بگذارم...

شبیه وقتهایی که دستهایم به زانوهایم نمی­رسیدند اما از درون، مقابل آدمهای دنیا خم می­شدم و چیزی هم گیرم نمی­آمد.

... شبیه وقتهایی که خم نمی­شدم اما اگر درست می­دیدی، حرفهای ستایشگرانه­ام در مقابل آدمهای بی­ارزش، از صدبار خم­شدن، بدتر بود...

دست آخر هم مرا از خود راندند و دوباره به سوی تو آمدم.

پس می­گویم:

سُبحانَ رَبّی­العَظیمِ وَ بِه­حَمدِه

Sobhaana rabbiyal azime va be hamdeh

(سپاسگزار توام... تو بلندنظرتر از آنی که گناهانم را تلافی کنی... مقصِّر، منم)

*

با همه وجودم احساست می­کنم...

انگار با همه بزرگی و مهربانی­ات، در مقابلم ایستاده­ای و اندوهگینی که پیش از همه، سراغ«تو» نیامده بودم.

از تو شرمنده­ام...

به یاری تو«می­ایستم» اما کوتاه...

شایسته بزرگواری تو، فقط به خاک افتادن است...

به سجده می­روم و پیشانی را بر مُهرِ خاکی می­گذارم... همان خاکی که دوستش داری و چنان برایت عزیز است که مرا- منی را که دوستم داری و این را می­دانم- از آن آفریده­ای.

زِمزِمِه می­کنم:

سُبحانَ رَبّی­الاَعلی وَ بِه­حَمدِه

Sobhaana rabbiyal a-laa va be hamdeh

(سپاسگزار توام... تو بزرگوارتر از آنی که گناهانم را مرور کنی)

*

سر را برمی­دارم و دوزانو و به­ادب، می­نشینم...

هنوز دلم آرام نگرفته است...

هنوز اشتیاق سجده، در جان من است.

دوباره پیشانی را به خاک می­گذارم و همان سخن را تکرار می­کنم...

دوباره می­نشینم... فقط یک لحظه؛ آنقدر که شیرینیِ سجده را مرور کنم...

حالا دوباره و مقابل بلندای مهربانی­ات می­ایستم و دوباره سوره حمد را می­خوانم... با همان تکرار صدباریِ«ایاک نعبد و ایاک نستعین»... و این­بار، در انتهای حمد و پس از سوره توحید، دو دستم را شبیه وقتهایی که زیر باران می­ایستادم و به شوق نشستن دانه­هایش، کاسه­ای کوچک درست می­کردم، بالا می­گیرم... طوری که بتوانند نخستین دانه­های باران مهربانی­ات را به سینه بگیرند... شبیه گُلِ داوودی که همه انگشتانش را به اشتیاق دریافت باران، رو به آسمان می­گیرد...

دستهایم را مقابل صورتم نگه داشته­ام تا شرم چشمهایم را نبینی و چشمهای خسته­ام بغض پنهان­شان را از تو بپوشانند...

 چیزی شبیه بغضی پنهان، راه گلوی احساسم را گرفته است.

فقط می­توانم سخنی را بگویم که تو نیز در قرآنت گفته­ای...

فقط می­توانم از کسی یاد کنم که می­دانم او و خاندانش را بیش از همه آدمها، دوست داری:

اَللهُمَّ صَلِّ علی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد

Allaahomma sale alaa mohammad va aale mohammad

(خدای من!... زیباترین درودت شایسته محمد و خاندان اوست... از سوی من نیز نثار ایشان باد)

*

دستها را رها می­کنم تا دوباره به زانویم بنشینند...

دوباره خم شوم و همان سخن پیشین را تکرار کنم... تا بدانی که تو را مقصر هیچ­چیز نمی­دانم... هرچه پیش آمده، از شتاب من بوده است...

... پس از سجده دوم، دوباره می­نشینم و زمزمه می­کنم: 

اَلحَمدُلِلّه

alhamdolellaah

(خدای من!... سپاسگزارم که همنشینت شدم و با تو سخن گفتم)

 

اَشهَدُ اَن لااِله­اِلّا­الله وَحدَه

Ash-hado an laa elaaha ellallaah vahdah

(پذیرفته­ام که جز تو ای خدای تنهای من، هیچکس را ندارم)

 

لاشَریکَ لَه

Laa sharika lah

(در مهر، بزرگواری و خداوندی، هیچکس شبیه و همپایه تو نیست)

 

وَ اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسولُه

Va ash-hado anna mohammadan abdohoo va rasooloh

(پذیرفته­ام که محمد، بهترین بنده تو و رسولی است که او را برای هدایت، به سوی ما فرستادی)

  

اَللهُمَّ صَلِّ علی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد!

Allaahomma sale alaa mohammad va aale mohammad

(خدای من!... زیباترین درودت شایسته محمد و خاندان اوست... از سوی من نیز نثار ایشان باد)

*

نماز را تمام می­کنم...

نماز را تمام می­کنم و هنوز دلم آرام نگرفته است...

از یک سو، شوق امام زمان مرا به سوی پایان نماز می­کشاند و از سوی دیگر، دلم در میان پاره­های نماز، جامانده است.

نماز را با یاد محبوبت محمد بزرگوار و بنده­گان شایسته دیگرت تمام می­کنم... هرچند که نمی­توانم از همه یاد کنم اما در جمله­ای کوتاه، همه آنان را یاد می­کنم و می­دانم که تو، حتی فراموش­شده­گان مرا نیز به­یاد خواهی آورد:

اَلسَّلامُ عَلَیکَ اَیُّهَاالنَّبیُّ وَ رَحمَهُ­اللهِ وَ بَرَکاتُه

Assalaamo alayka ayyohannabiyo va rahmatollaahe va barakaatoh

(سلام ای رسول بزرگوار خدا!... زیباترین برکتهای خداوندی، پیشکش تو باد)

 

اَلسَّلامُ عَلَینا و عَلی عِبادِاللهِ­الصّالِحین

Assalaamo alaynaa va alaa ebaadellaahessaalehin

(سلام ای بنده­گان شایسته خدا... و اگر من نیز مانند شما شدم، از سلام خدا بهره­مند شوم)

 

اَلسَّلامُ عَلَیکُم وَ رَحمَه­اللهِ وَ بَرَکاتُه

Assalaamo alaykom va rahmatollaahe va barakaatoh

(سلام و برکت خداوندی بر شما ای فرشته­گان ارجمند خدا!)

*

تازه اول عاشقی است...

همه سخنان مانده پشت میله­های زندان دندان، بی­تابی می­کنند...

زبان، زندان­بان خوبی نیست... مهربان است... دلرحم است!... همه را آزاد می­کند تا فرشته­هایت، واژه­های گریخته را بردارند و منظم و در یک صف، بنشانند... آنگونه که با دستهای گشاده­ام هماهنگ شوند و به سوی آستانت پَر بگیرند...

آنگونه که میان آسمان- نشانه تو- و زمین- خانه نشانت- سرگردان باشند...

گاهی به آسمان پربگشایند و گاهی زمین را بکاوند...در جستجوی نشان آن مرد بیدار همیشه... آنی که خوابش بیداری و بیداری­اش شکیبایی ­است... و«همیشه­ نگران»فرزندان آدم و دلبسته­گان محمد مصطفاست.

به یاد و در اشتیاق نگاهش، زمزمه می­کنم:

اَللّهُمَّ عَظُمَ­البَلا

Allaahomma azomal balaa

(خدای من! در هجوم دشواری­ها درمانده شده­ام)

 

وَ بَرِحَ­الخَفا

Va barehal khafaa

(رنجهایی که در کمینم بودند، آشکار شده­اند)

 

وَانکَشَفَ­الغِطا

Vankashafal ghetaa

(ارزان­ترین کالای دنیا آبروست)

 

وَ ضاقَتِ­الاَرض

Vankashafal ghetaa

(زمین پهناور انگار تنگِ­تنگ است برای من)

 

وَ مُنِعَتِ­السَّما

Va moneatessamaa

(انگار راه­های رحمت آسمانی هم مسدود است)

 

وَ اِلَیکَ یاربِّ­المُشتَکی!

Va elayka yaa rabble moshtakaa

(خدای من!... شکایت از این احوال را به تو می­گویم که می­شنوی و مهربانی)

  

وَ عَلَیکَ­المُعَوَّلُ فِی­الشِّدَّهِ وَالرَّخا

Va alaykal moavvalo feshsheddate varrakhaa

(همیشه در خوشی و ناخوشی­ام پناه منی و اینک نیز به سوی تو آمده­ام)

  

اَللهُمَّ صَلِّ علی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد!...

Allaahomma sale alaa mohammad va aale mohammad...

(خدای من!... زیباترین درودت شایسته محمد و خاندان اوست... از سوی من نیز نثار ایشان باد)

  

اَلَّذینَ اَمَرتَنا به طاعَتِهِم

Allazina amartanaa beta-atehem

(به خواست تو، پیروان او و خاندان ارجمندش شدیم تا خوشبختی الهی را تجربه کنیم)

  

وَ عَجِّلِ­اللّهُمَّ فَرَجَهُم به قائِمِهِم!

Va ajjelellaahomma farajahom be ghaaemehem!

(خدای من!... آنان رنج فراوانی کشیده­اند. با ظهور آخرین­شان مهدی- که سلامت نثارش باد- روزگار آرامش را به آنان هدیه کن!)

  

وَ اَظهِر اِعزازَهُم!

Va azher e-zaazahom!

(به دنیا نشان بده که انان عزیزان و شایسته­گان احترام­اند)

*

از سفر آسمان برمی­گردم...

پاپس کشیدن از آستان تو، دشوار است اما به شوق«زیارت»، چشمهایم را می­گردانم و شکوه دو گنبد، نگاهم را تسخیر می­کند.

گنبد سبزرنگ تربت مدینه- مزار رسول­اکرم- و برق آفتابیِ گنبد نجف- بارگاه مولایم علی­بن ابی­طالب- بالهای شوقم را شور پرواز می­بخشند.

پس رنگ زمزمه را به رنگ سبز و زرد بهار و آفتاب، آراسته می­کنم:

یامُحَمَّدُ یاعلی!

Yaa mohammado yaa ali!

(ای محمد بزرگوار و ای علی، مولای آسمانی من!)

 

یاعلیُّ یامُحَمَّد!

Yaa aliyyo! yaa mohammad!

(ای علی، مولای آسمانی من... و ای محمد بزرگوار!)

 

اِکفیانی!... فَاِنَّکُما کافیان

Ekfiyaani!... fa ennakomaa kaafiyaan

(با من باشید که با شما، چیزی کم نخواهم داشت)

*

در این دو اسم آسمانی چه نیرویی نهفته است که جانم سیراب نمی­شود؟...

زبانم بی­تابی می­کند تا بارها این دو اسم شریف را تکرار و خنکای مهربانی­شان را استشمام کند...

دوباره زمزمه می­کنم:

یامُحَمَّدُ یاعلی!

Yaa mohammado yaa ali!

(ای محمد بزرگوار و ای علی، مولای آسمانی من!)

 

یاعلیُّ یامُحَمَّد!

Yaa aliyyo! yaa mohammad!

(ای علی، مولای آسمانی من.. و ای محمد بزرگوار!)

 

اُنصُرانی!... فَاِنَّکُما ناصِرای

onsoraani!... fa ennakomaa naaseraay

(یاری­ام کنید!... که یاوری بهتر از شما نمی­شناسم)

 

یامُحَمَّدُ یاعلی!

Yaa mohammado yaa ali!

(ای محمد بزرگوار و ای علی، مولای آسمانی من!)

 

یاعلیُّ یامُحَمَّد!

Yaa aliyyo! yaa mohammad!

(ای علی، مولای آسمانی من.. و ای محمد بزرگوار!)

 

اِحفَظانی!... فَاِنَّکُما حافظای

ehfezaani!... fa ennakomaa haafezaay

(در هجوم دشواری­ها و گناهان، مراقبم باشید!... که بهترین مراقبان مهربانید)

*

حالا سینه­ام سبکتر از پیش است...

اسمهای آسمانی و همراهی فرشته­گان، مرا شوق پرواز و شکوه آغاز بخشیده­اند...

از پدرانم محمد و علی، یاری گرفته­ام...

دستهایم توان تکریم گرفته­اند و می­توانند به سینه بنشینند...

تمام­قامت، مقابل مولایم... طراوت روزهای خشک و شکوفایی روزهای بارانی... امام زمان... تنها صبور مهربان، می­ایستم و یک­بار، پس از یک­بار... و باز پس از یک­بار، زمزمه می­کنم:

یا مولایَ یا صاحب­َالزَّمان!

Yaa molaaya yaa saahebazzamaan!

(ای مولای من... ای آن که خدا، اختیار همه­چیز روزگار را به دست تو داده است!)

 

یا مولایَ یا صاحب­َالزَّمان!

Yaa molaaya yaa saahebazzamaan!

(ای مولای من... ای آن که خدا، اختیار همه­چیز روزگار را به دست تو داده است!)

 

یا مولایَ یا صاحب­َالزَّمان!

Yaa molaaya yaa saahebazzamaan!

(ای مولای من... ای آن که خدا، اختیار همه­چیز روزگار را به دست تو داده است!)

*

اگر بغضم امان بدهد، یک­بار، پس از یک­بار... و باز پس از یک­بار، زمزمه می­کنم:

اَلغَوث!

Alghaws!

(ای پناه من!)

  

اَلغَوث!

Alghaws!

(ای پناه من!)

 

اَلغَوث!

Alghaws!

(ای پناه من!)

 

اَدرِکنی!

Adrekni!

(دست مرا بگیر!)

  

اَدرِکنی!

Adrekni!

(دست مرا بگیر!)

 

اَدرِکنی!

Adrekni!

(دست مرا بگیر!)

 

اَلاَمان!

Al-amaan

(زیر سایه­ات بنشان)

 

اَلاَمان!

Al-amaan

(زیر سایه­ات بنشان)

 

اَلاَمان!

Al-amaan

(زیر سایه­ات بنشان)

*

هنوز دستهایم بر سینه نشسته­اند...

هنوز زبان، سنگینِ بغضی فروخفته است...

هنوز واژه­ها توان به­دوش کشیدن راز درونم را ندارند.

... اما آرامش بودنِ«او»، دست دلم را گرفته است...

حالا آسوده­تر از پیش می­توانم صندوق رازهایم را بگشایم...

پس به آغاز صلوات، بی­پرده و صمیمی، با امام زمان، دردِ دل می­کنم... چنان­که حضورش را احساس کنم:

اَللهُمَّ صَلِّ علی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد!...

Allaahomma sale alaa mohammad va aale mohammad...

(خدای من!... زیباترین درودت شایسته محمد و خاندان اوست... از سوی من نیز نثار ایشان باد)

- ...

نظرات 2
  • محمد پنجشنبه 31 شهریور 1390 - 00:08:26
    1 0 پاسخ به این نظر
    سلام چله نشینی کردم تا ببینمش نیومد واسه من گناهکار غریبه شده راستی اصلا وجود داره؟؟؟؟ چرا نمیاد باهاش حرف بزنم ازش درخواست کنم؟؟؟
  • فاطمه چهارشنبه 1 آذر 1391 - 02:51:14
    0 0 پاسخ به این نظر
    خدایاتاحالاتوسختیام کمکم کردی هیچوقت تنهام نذار خدایاشکرت
ارسال نظر:
  • 0/700
  • قوانین ارسال نظر
نقل مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
Copyright © 2011 khabaronline, All rights reserved