+ A - شنبه 9 مهر 1390 - 02:30:00 چاپ
امتیاز به مطلب 79 نفر

‌کوه به کوه نمی‌رسد، ولی آدم به آدم می‌رسد

تاریخ - مطلب حاضر بخشی از مقاله مفصل دکتر باستانی پاریزی است که در روزنامه اطلاعات سیزدهم اردیبهشت هشتاد و هشت منتشر شده است و گروه تاریخ خبرآنلاین امشب در تماسی تلفنی با این استاد گرانقدر آن را باز انتشار داده است.

بخش هایی ازاین نوشته خواندنی را مرور می کنیم:

این یادداشت که من نوشته‌ام، به بهانه بزرگداشت یکی از اعضای برجسته گروه فیزیک است؛ یعنی آقای اسفندیار معتمدی، معلم و استاد اهل سده لنجان – اصفهان، و همچنین به مناسبت شصت وپنجمین سالگرد تاسیس مدرسه الفت....
حالا که آب به کرت آخر است به قول پاریزیها، دلم می‌خواهد از فیلمی که چند روز پیش از یک کشاورز لنجانی در تلویزیون دیدم که با بیل خود زمین کاشته شده را آب می‌داد، یادی بکنم. وقتی از او پرسیده شد: نمی‌خواهی زمین خود را بفروشی و بیایی شهر؟ پیرمرد باغبان جواب داد: پنج هزار سال است که اجداد من روی همین زمین می‌کارند و نان خورده‌اند، مگر دیوانه ام که چنین کاری کنم؟
یادم آمد از حکایتی که از همین آقای دکتر اسفندیار معتمدی شنیدم که صد سالی پیش، حاج آقا نورالله — روحانی نامدار مقتدر اصفهان که گاهی با ظل‌السلطان هم درافتادگی داشت— به علت اینکه چند حبه ملک وقف سده را زیر نظر داشت و با کدخدای ده، حاج یدالله فهیم که خود صاحب تالیفاتی است، خوب تا نمی‌کرد، چند تا از مومنان مرید را برای ضبط برنج فرستاده بود، قاصدها با زارعان تندی کرده بودند. کدخدا به کشاورزان گفته بود: ایستادید و بد و بیراه شنیدید؟ آنها هم با چند تا پشت بیل قاصدها را روبراه کرده بودند. حاج آقا ، کدخدا را خواسته و تهدید کرده بود که: می‌دهم از ده بیرونت کنند. حاجی یدالله کدخدا گفته بود: مرا بیرون ‌ می‌کنی؛ منی که پانصد من استخوانهای پدر جدم توی قبرستان سده خاک است؟ البته تو این را نمی‌توانی بکنی؛ ولی من می‌توانم به آن بیل به دستهایم بگویم که برنجها را دود ندهند؛ اما می‌دانم که نه تو آن کار را خواهی کرد و نه من ؛ نی زما و، نی ز تو ، بگذر از این… بچه‌ها حرفهای بد و بیراه زده بودند و زارعین جواب داده‌اند که: جزاء سیئه سئیه مثلها منتهی چون بیل بر شانه ها عربی نمی‌دانند، جواب سیئه را با پشت بیل داده‌اند!
وقتی این داستان را شنیدم، به یاد داستان فخر رازی افتادم که کوشش داشت وحدانیت خود را با برهان خلف ثابت کند و طلبه‌ها به زحمت قبول می‌کردند. تا روزی در راه سفری – که این بحث را هم برای کوتاه شدن راه ادامه می‌دادند- به کشاورزی رسیدند که مشغول آبیاری بود. فخر رازی که امام المشککین هم لقب داشت، از بس استدلال می‌کرد، به بچه طلبه‌ها گفت: چطور است که شما با این همه مقدمات باز هم قانع نمی‌شوید؟ الان ببینید، من از این کشاورز سئوال می‌کنم و چطور ساده جواب خواهد داد که خداوند واقعاً یکی است. پس در حضور طلبه‌ها جلو رفت و ضمن سلام و علیک خطاب به او گفت: پیرمرد، خدا چندتاست؟ دهقان آهسته گفت: یکی. فخر با آرامی پرسید: پدرجان، دلیلی هم می‌توانی بیاوری؟ پیرمرد زارع بی تأمل رگهای گردنش درشت شد و بیلی را کشید بالای سر و به طرف فخر حمله برد، در حالی که فریاد می‌زد: پدرسوخته لامذهب، دلیل هم می‌خواهد! فخر عقب کشید و پیش شاگردان آمد که همیشه به آنها می‌گفت به هزار و یک دلیل خدا یکی است، و هزارتای آنها را هم بر می‌شمرد. آن روز به طلبه‌ها گفت: آری، هزار و یک دلیل هست، و این دلیل هزار و یکمی از همه قویتر است. عقلای قوم بعدها، این دلیل را- که قبول تعبدی باشد – به عنوان دلیل بیل ثبت کردند. (حماسه کویر، چاپ چهارم، ص 765(.
در این مقاله من با یک تیر، سه نشان زدم: هم بزرگداشت معلم، هم مجلس مدرسه لنجان، و هم کشاورزان لنجان. تنها می‌ماند گله معلمان تاریخ که خواهند گفت: این آدم نان تاریخ را می‌خورد و به قول کرمانی ها چرخ و برای ملا فتح‌الله می‌ریسد! این حرف درست است؛ ولی حقیقت آن است که معلمان تاریخ روزی می‌خواهند به طول و عرض روز قیامت که هزار سال و بیشتر است !
آری، باید مدرسه چهارکلاسه آشتیان میرزا عباس، پسر حمامی دهکده را به کلاس بکشاند، آری، مدرسه آشتیان نه دانشگاه آزاد آن – که امروز جمعیت شاگردان آن از جمعیت خود آشتیان بیشتر شده است. آری، باید مدرسه آشتیان، پسر حمامی ده را به تهران بفرستد، تا روزی نام عباس اقبال آشتیانی موجب فخر و مباهات دانشگاه تهران بشود. یک وقت در جشن هفتادمین سال دانشگاه، من مطلبی گفته بودم که در اطلاعات هم چاپ شده بود و آن این بود که… هنوز هم به فضیلت مدارس چهار پنج کلاسه دهات اعتقاد دارم و یک ذره از اعتقاد نگارنده کاسته نشده است که باید مدرسه چهار کلاسه هشترود و بشرویه و تون و ندوشن و گرگان و آشتیان و گلیزور و مروست رو به راه باشد تا روزی دانشگاه تهران بتواند به خاطر دکتر هشترودی و فروزانفر و فاضل و اقبال و محمد خان قزوینی و دکتر مروستی و امثال آن سر فخر به آسمان بساید.. (اطلاعات، یکشنبه 20 دی 1383 ش/ 9 ژانویه 2005 م. و همچنین: هواخوری باغ، ص 358
اضافه کنم که اگر مدرسه چهار کلاسه کدکن و دولت‌آباد و هنجن نبود، امروز بسیاری از کرسی‌های دانشگاههای ایران خالی می‌ماند و اگر هم خالی نمی‌ماند، باری، استاد بی‌جانشین ما اغلب از همان مدارس‌اند نه از البرز و نه از جم و نه از امثال آنها. امثال ما هم که نان استادی را می‌خوریم، حکایت همان ضرب المثل روستائیان دهات پاریز هستیم که می‌گوید: … از دولت سر گندم، خور و موتکی‌ها هم آب می‌خورند! ....

/6262

 

نظرات 3
  • بدون نام دوشنبه 30 بهمن 1391 - 10:58:50
    36 0 پاسخ به این نظر
    چند وقتي بود بود مطلب دلنشيني در خبر انلاين نخوانده بودم. ممنون
  • بدون نام دوشنبه 14 اسفند 1391 - 03:24:33
    36 0 پاسخ به این نظر
    الهی صدو بیست ساله شی استاد شیرین سخن!
  • nooshin شنبه 19 اسفند 1391 - 03:48:20
    35 0 پاسخ به این نظر
    خدا قوت .همیشه ودر همه حال از خواندن مقالات وسایر نوشته های این تاریخدان وتاریخ نویس واستاد گران قدر مسرور ودلشاد می شوم .پایدار باشید
ارسال نظر:
  • 0/700
  • قوانین ارسال نظر
نقل مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
Copyright © 2011 khabaronline, All rights reserved