پس از پایان حاکمیت جنگ سرد که عملا با فروپاشی نظام کمونیستی و اتحاد شوروی در آغاز دهه 90 میلادی رخ داد، دنیای غرب خود را در برابر حریفی واقعی و فعال احساس می کند. حریفی که با نوزایی مفاهیم و گرایش های تازه پا به صحنه گذاشته است. به نظر می رسد نظریه برخورد تمدن ها با توجه به همین احساس غرب در مورد حضور حریفی در مقابل، توسط تئوری پرداز معروف امریکایی ساموئل هانتینگتون در مقیاس جهانی مطرح شد.
پر واضح است که تئوری های مطرح شده در دوره جنگ سرد به پایان رسیده و به دنبال آن ها نظریات جدیدی مطرح شدند که به بررسی شرایط موجود و پیش بینی آینده می پرداختند. از میان نظریات نظم نوین جهانی و جهانی شدن، پارادایم برخورد تمدن ها توجه بیشتری را به خود معطوف کرد و برخلاف نظرات بسیاری از دانشمندان غربی دیگر، در ایران با اقبال فراوان روبرو شد.
این نظریه در سال 1373 انتشار یافت. به عقیده ساموئل هانتینگتون دنیای جدید پس از پشت سر گذاشتن دوران دو قطبی و یا به تعبیر دیگر سه قطبی، اینک به مرحله ای از مناسبات بین المللی وارد شده که در آن نه کشورها و سیاست پردازان بلکه تمدن ها و فرهنگ سازان نقش آفرین اصلی صحنه هستند.
هانتینگتون معتقد بود با پایان یافتن جنگ سرد، بر اثر خارج شدن یکی از دو طرف درگیر از صحنه قدرت دوران نزاع های ایدئولوژیک خاتمه می یابد و به دنبال آن مناقشه اصلی در میان تمدن های جهانی در خواهد گرفت. او تمدن های جهانی را به هفت حوزه به شرح زیر تقسیم می کند:
هانتینگتون معتقد است به تدریج واحدهای کهن دولت-ملت رنگ می بازند و در قالب تمدن های هفت گانه فوق که در هریک از آن ها یک یا دو کشور محوری وجود دارد، متبلور خواهند شد. البته این به معنای محو کامل قلمرو های ملی نیست، بلکه تنها از میزان اهمیت مناسبات مبتنی بر کشور-ملت خواهد کاست. هانتینگتون همچنین معتقد است، در گذشته عامل تحرک دولت ها ثروت و قدرت بوده اما امروز این دو عامل با عامل تازه ای تریکب می شود که اولویت های فرهنگی و تفاوت های فرهنگی است. به عبارت دیگر برای دولت ها عامل فرهنگی نیز تبدیل به یک محرک می شود.
اساسی ترین ایده های این نظریه را در محورهای زیر می توان خلاصه کرد:
در دنیای جدید خطرناک ترین درگیری ها جنگ طبقات اجتماعی فقیر و غنی میان قدرت ها نیست، بلکه جنگ میان تمدن ها است. کانون اصلی منازعات تمدنی، میان تمدن غرب از یک سو و دو تمدن کنفوسیوسی از سوی دیگر خواهد بود؛ یا به تعبیری بیشترین تضادها میان دو حوزه اسلام و غرب وجود دارد، بنابراین برخورد اصلی هم در قرن بیست و یکم و هزاره سوم میلادی میان این دو تمدن خواهد بود. این نظر بر اساس تجربه گرایی تاریخی (historical empiricism) قرار گرفته است. هانتینگتون واکنش هایی را که میان دو تمدن غرب و شرق (اسلام و کنفوسیوسی) در هزاره دوم میلادی روی داده با نگاهی تاریخ گرایانه جمع بندی کرده است.
یکی از مهمترین وجوه نظریه برخورد تمدن ها جنگ های صلیبی است. این مسئله فقط مربوط به گذشته نمی شود. صف آرایی های موجود میان جهان اسلام و غرب بویژه در نیمه دوم قرن بیستم نیز مطرح است. مناقشه میان اعراب و اسرائیل، تراژدی بوسنی و هرزگوین، حمله غرب به عراق و ضدیت غرب بویژه ایالات متحده با ایران و مجموعه ای از برخوردهای فکری، عقیدتی و فرهنگی قدرت های غربی علیه کشورهای اسلامی و جنبش های اسلام گرا شواهد دیگری از تضاد میان اسلام و غرب است. علاوه بر موارد فوق، منافشه خونین بین اسرائیل و مردم بی دفاع غزه طی روزهای اخیر نیز نشاندهنده شکاف گسل بین تمدن غرب به رهبری امریکا و پیاده نظامی اسرائیل و اسلام در حیطه مسائل فکری، عقیدتی و ایدئولوژیک است.
هانتینگتون همچنین معتقد است مفاهیمی همچون آزادی، حق انتخاب حکومت، دموکراسی، حقوق بشر، حق انتخاب مذهب، آزادی بیان و اندیشه که مبانی فرهنگ و تمدن غرب را تشکیل می دهند، جایگاهی در اندیشه دینی مسلمانان ندارند. از نظر مبانی حقوقی و اقتصادی نیز میان اسلام و غرب وحدتی دیده نمی شود. با چنین پیش فرض هایی طرفداران نظریه برخورد تمدن ها، اسلام و غرب را در مقابل هم قرار می دهند. این درحالی است که بسیاری از اندیشمندان اثبات کرده اند که هیچ تضاد بنیادینی بین اسلام و دنیای غرب وجود ندارد، بلکه طرفداران نظریه برخورد تمدن ها می کوشند این نظریه را بهانه قرار داده و اهداف خود را پیش ببرند.
همچنین باید اشاره کرد که این نظریه به ابزار دست برخی کشورها برای پیشبرد اهداف سیاسی و وسیله ای برای تامین منافع خاص در عرصه منازعات و رقابت ها ی بین المللی تبدیل شده است. در همین راستا می بینیم که پیمان ناتو که با فروپاشی شوروی و ایدئولوژی کمونیسم، دلیل وجودی خود را از دست داد، سعی داشته است با ترساندن کشورهای غربی از اسلام همچنان به حیات خود ادامه دهد.
نتیجه گیری:
هانتینگتون با طرح نظریه برخورد تمدن ها در واقع نشان داد امریکا از چند جنبه احساس ناامنی می کند:
اکنون برای ما این پرسش ها مطرح است که چگونه با غرب که از درون دچار دگرگونی های سریع است، در حالی که از برون تمدنی با ثبات نشان می دهد، ارتباط برقرار کنیم؟ اصولا چه شرایط مطلوبی برای مذاکره و گفتگو با غرب وجود دارد؟ چگونه می توان گفتگو را متعادل و ثمربخش کرد؟ وظیفه ما به عنوان مسلمان در قرن بیست و یکم و هزاره سوم چیست؟
| نام | |||||
| پست الکترونیک | |||||
| نمایش داده شود | |||||
| آدرس وبسایت یا وبلاگ | |||||
| نظرشمــا 0/700 | |||||
| همزمان با تأیید انتشار نظر من، به من اطلاع داده شود. | |||||
| اظهارنظرهای اشخاص درباره نظر من، به ایمیل من ارسال شود. | |||||
| .خبرآنلاین نظراتی را كه حاوی توهین است، منتشر نمی كند * .لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید * | |||||
: لطفا حاصل عبارت را در باکس مقابل وارد نمایید
|
|||||
ارسال نظر
|
|||||
| نام شما | |||||
| ايميل شما | |||||
| ايميل گيرنده | |||||
| توضيحات | |||||
: لطفا حاصل عبارت را در باکس مقابل وارد نمایید
|
|||||
ارسال خبر
|
|||||