به روزشده : ۸ دقیقه قبل
زمان انتشار: ۱۸:۵۵ - ۱۳۸۷/۱۱/۲۱ | نسخه چاپی

حقیقت‌جو

سینما - پیام سلامت

هرچه از آقای پوریا سؤال می‌کنم چطور توانستید مرجان‌خانم‌ را راضی به برگشت به خانه کنید، ایشان می‌گویند: «پیام‌جان، آخرین فوت کوزه‌گری‌رو که دیگه نمی‌تونم به تو یاد بدم.» گفتم: آخه من جواب  خواننده‌ها رو چی بدم؟‌ ایشان گفتند: «بگو این مگافین بوده.» به‌این‌ترتیب مرجان‌خانم‌ با ترفندی مگافینی به خانه مراجعت کردند. به‌محض ورود مرجان‌خانم‌ به خانه، رضا اشک‌و‌آه 48 ساعته‌اش را فراموش کرد و با غرور لبخندی به من زد و گفت: «دیدی گفتم خودش برمی‌گرده». آن‌قدر از روشن‌شدن چراغ گرمابخش زندگی این دو جوان خوشحال بودم که هیچ اشاره‌ای به زحماتی که کشیده بودم نکردم و فقط با لذت به رضا و مرجان‌خانم‌، که چون دو پرنده کوچک با هم گل می‌گفتند و گل می‌شنفتند نگاه می‌کردم و لبخند می‌زدم که یکباره نگاه مرجان‌خانم‌ به من افتاد و بلافصله اخمی ترسناک پیشانی ایشان را دربرگفت و به‌تندی گفتند: «ا... عجب رویی داری‌ها، تو که هنوز این جایی!» پرسیدم: «با کی هستین؟» گفتند: «با تو». پرسیدم: «مطمئنین؟» مرجان‌خانم‌ گفتند: «واقعاً که... رضا تو نمی‌خوای یه چیزی به این رفیقت بگی؟» گفتم: «شما که این‌قدر مهمون‌نوازی کردن و دندون بر جگر گذاشتین،، دو روز دیگه صبر کنید، من... «مرجان‌خانم‌ اجازه ندادند جمله‌ام را تمام کنم و گفتند: «رضا...» رضا هم نگذاشت جمله مرجان‌خانم‌ تمام شود و گفت: «تو هم واقعاً داری از دوستی من سوء‌استفاده می‌کنی، ده روزه این‌جایی، بسه دیگه». پرسیدم: «با منی؟» رضا گفت: «معلومه، پس با کی‌ام؟... این ‌همه فیلم دیدی، حالا این دو روز آخر فیلم نبینی، چی می‌شه؟» گفتم: «رضا، خواهش می‌کنم این حرف رو نزن. هنوز چند تا فیلم مهم هست که من ندیده‌م و از اون مهم‌تر، چند تا هنرمند توانا هستن که موفق به دیدارشون نشده‌م.» رضا گفت: «زنگ بزن این دو روز آخر برو خونه بابک غفوری‌آذر». (نام‌برده یکی از دوستان دوره طفولیت من و رضا در شهرستان هستند.) به رضا یادآوری کردم سال گذشته که بابک ‌غفوری‌آذر به شهرستان آمده بود، می‌خواستند یک شب به خانه ما بیایند، ولی من تلفن‌هایش را جواب ندادم و او را پیچاندم؛ حالا چطور می‌توانم چنین درخواستی را مطرح کنم. مرجان‌خانم‌ گفتند: «تا سه می‌شمرم، اگه رفتی که رفتی، والا دوباره قهر می‌کنم.» و بلافاصله فرمودند: «یک، دو، سه... رضا نرفت، پس من می‌رم». رضا گفت: «مگه کری؟... دیگه نمی‌خوایم این‌جا باشی... با زبون خوش می‌ری یا با تیپا پرتت کنم بیرون؟» لبخندی زدم و با مهربانی پرسیدم: «رضاجان، با کی بودی؟» رضا‌‌جان، گفت: «با تو». گفتم: اقلاً فرصت بده فیلمای بی‌پولی و درباره الی و اشکان و انگشتر متبرک و... «مرجان‌خانم‌ گفتند:» رضا، این رفیقت داره یواش‌یواش منو خیلی عصبانی می‌کنه‌ها...» اختیار را از دست دادم و گفتم: «مثلاً اگه عصبانی بشین چی‌کار می‌کنین؟» مرجان‌خانم‌ قندان روی میز را برداشتند و مستقیما به طرف سر من پرتاب کردند. قندان با سرعت زیادی به طرف پیشانی‌ام می‌آمد. می‌خواستم جاخالی بدهم، ولی دیدم اگر جاخالی بدهم، قندان دوباره به ال‌سی‌دی خواهد خورد و دوباره بیچاره می‌شوم. این بود که جاخالی ندادم و قندان آمد و آمد و آمد و...

 صدای لرزانی انگار که از اعماق یک فیلم حقیقت‌جو و معناگرا بیرون بیاید به گوشم رسید که "آ...ی... کشتی اش..." دیگر چیزی نشنیدم.

کلیدواژه ها: جشنواره فیلم فجر -
زمان انتشار: ۱۸:۵۵ - ۱۳۸۷/۱۱/۲۱ | نسخه چاپی

اخبار مرتبط

ارسال نظر
ارسال خبر به دیگران
نام
پست الکترونیک
نمایش داده شود
آدرس وبسایت یا وبلاگ
نظرشمــا     0/700
همزمان با تأیید انتشار نظر من، به من اطلاع داده شود.
اظهارنظرهای اشخاص درباره نظر من، به ایمیل من ارسال شود.
.خبرآنلاین نظراتی را كه حاوی توهین است، منتشر نمی كند * .لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید *
: لطفا حاصل عبارت را در باکس مقابل وارد نمایید
= 5 + 14
ارسال نظر
3616
نام شما
ايميل شما
ايميل گيرنده
توضيحات
: لطفا حاصل عبارت را در باکس مقابل وارد نمایید
= 5 + 14
ارسال خبر
آخرین خبرها
بیشتر...