صورتکی زیبا بود
آن که می اندیشیدم
واژه واژه ی شعرهای من است.
محبت را
با تیزی خنجر
به قلبم چسباندم
به امید رویش
اما حاصلم :
قلبی مجروح
خنجری زنگ زده
و روحی آزرده است.
پسرانم را بگویید
فراموش کنند آن سوار را .
تک ستاره ای که راهنمایش بود
گرفتار شد
در چاله راه شیری
و سوار
راه گم کرده است.
پسرانم را بگویید
دیگر هیچ ستاره ای را
راهنما نگیرند
و دل را
به تیزی هیچ خنجری
آشنا نکنند ، به امید رویش.






نظر شما