خوشبختانه این روزها شکل جدیدی از بازی را در سینما می بینیم؛ شکل جدیدی از بازی های خلق شده توسط بازیگران. یعنی
زمستان کمکم جایش را به بهار میدهد، زمین نفس کشیده و دیگر نمیخواهد همنشین برفها باشد! حال و روز سینما در اسفند ماه نیز مانند روزهای آخر زمستان است؛ رمقی برایش نمانده و بیصبرانه در انتظار نوروز است.
جشنواره فیلم فجر به پایان رسید اما همچنان بحث و گفت و گو پیرامون فیلمها ادامه دارد.
اینجا برج میلاد است و ما شب و روز؛ فیلمهای نو، براق و تازه را میبلعیم و سیر هم نمیشویم!
و حالا حکایت ما، حکایت دیگری می شود؛ روزها و شب های جشنواره فیلم فجر و دیدار یاران و دوستانی که در طول سال، آن ها را نمی بینیم اما در یک فرصت 10 روزه جشنواره ای با یکدیگر به گپ و گفت پیرامون سینمای ایران و جهان می نشینیم و یک فضای دیدنی و باورنکردنی برایمان به وجود می آید؛ آدم های عاشق فیلم، آدم هایی که با سینما زندگی می کنند و برای سینما می نویسند؛ درباره آن اندیشه می کنند و گاه حاصل اندیشه شان جذاب و خواندنی می شود و بی شک این 10 روز جزء لحظات و دقایق ناب زندگی شان است.
همیشه آه میکشم و حسرت میخورم که ای کاش میشد به گذشته بازگشت و در آن سینما با برادران «لومیر» برای اولین بار تصاویر را تجربه کرد.
یک تک درخت، جاده خاکی بی انتها، تک سواری که با دلیجان راه میپیماید، کوهها و صخرههایی که نگاه تو را به خود میخوانند، صدای باد و باران، سوختن چوبهای خشک، گریهها و خندهها و دیالوگها؛ دیگر برایم معنا و مفهوم تازهای داشتند. حال دیگر رنج آدمی و انسانهایی که میخواستند فانوس خیال را بیافرینند در نگاهم چه قدر مقدس و قابل احترام بود.
سینما کم کم داشت همه زندگی ما میشد و شد! دوست جدیدی پیدا کردم که جادوی سینما او را از خود، بی خود کرده بود! درست مثل من! دو تایی از کلاس و درس و مشق، جیم میشدیم و در سالن تاریک سینما به دنبال گمشده خویش میگشتیم!
زمستان با کوله بار برف و بارانش آمد اما باز هم از معلممان خبری نشد! همه فکر میکردند کار عشق و دل است که نیامده، عشق به بازی و تئاتر و سینما...
باورم نمیشد معلم همیشه پالتو پوشم! با پدرم درباره بازی کردن و اَدا در آوردنم! این قدر صحبت کرده باشد.
اما در همه آن سالها پدرم در ذهنش به من میخندید چرا که هنرپیشگی را تنها اَدا درآوردن میدانست و نه هیچ چیز دیگر!
دهها شبکه رادیویی سراسری و استانی، نشان دهنده تلاش همه مدیران و خانواده بزرگ این رسانه است که میخواهند چراغ این خانه، همیشه روشن باشد.
بخش ارتباطات یک برنامه رادیویی یعنی آن ها که در ارتباط مستقیم و زنده با شنوندگان دائمی رادیو هستند و به یقین باید از هوش، سواد و دانش رسانه ای بالایی برخوردار باشند. اما جالب است که افراد انتخاب شده برای این مسئولیت مهم، از کمترین سواد، هوش و حتی نحوه گفتگو برخوردارند! البته به استثنائاتی هم برمی خوریم که کار خود را حرفه ای نجام می دهند اما با این تعداد انگشت شمار که نمی شود جبران مافات کرد!
تعداد زیادی سردبیر به همراه عوامل متعدد غیر اجرایی در برنامه های رادیویی حضور دارند که نقش شان درست و خوب تعریف نشده است و این در حالی است که تهیه کنندگان در این سیستم فقط وظیفه چینش موسیقی! دارند
صبح ها گویندگی مطالب نمی تواند موثر واقع شود و یک صدای خوب که تخصصش گویندگی متن است و در اجرا زیاد موفق نیست برای برنامه های صبحگاهی رادیو مناسب نمی باشد
رادیوجان! این روزها در جست و جوی شنیدن صداهایی هستم که در عین برخورداری از آهنگ جذاب، حسی را نیز منتقل کنند. چند تا از این صداها را سراغ داری؟ آیا اصلا از این دست صداها میشنوی؟!