ژول ورن های ایران بیدار شوید. بهترین فرصت برای نوشتن داستان های علمی-تخیلی فرا رسیده است. شما می توانید خیلی راحت از چیزهایی بنویسد که در آینده خیلی نزدیک محقق می شوند. یعنی اگر نیمی از نوشته های ژول ورن جامه عمل به خود دید، شما می توانید چیزهایی بنویسید که صدر در صد واقعی می شوند. اگر هم پیش بینی ها رنگی از واقعیت به خود نگیرند، باز هم همه خوشحال و خندان، نوشته های شما را می خوانند، چون اگر شما هشدار نداده بودید، چیزهای بدی اتفاق می افتاد...ای داد و بیداد...
اولین باری که دیدم اش، صورتش هنوز سبز نشده بود. همسن و سال بودیم، گیرم او در پایان روزهای نوجوانی و من در آغازش و مگر کل روزهای نوجوانی چقدر است که آغاز و پایانش آن قدر ها توفیر داشته باشد؟ موهای سیاه مثل شبق اش را کج شانه کرده و لبخندش را به لب آویخته بود. صورت لاغر و البته کمی سبزه اش، آن قدر جذابیت داشت که آدم نمی توانست دوستش نداشته باشد.
امروز دوشنبه هشتم اسفند. اصغر فرهادی جایزه بهترین فیلم خارجی اسکار را برد. امروز اسکار، با نام ایران یکی شد. البته سینمای ایران باید خیلی زودتر این جایزه را میگرفت و نگرفت. اما آیا بابت این موضوع ناراحت باشیم که فرهادی جایزه گرفته است؟ آیا باید فکر کنیم که او برای مسایل سیاسی این جایزه را دریافت کرده است؟ اگر بابت مسایل سیاسی به او جایزه داده باشند، آیا هیچ جای خوشحالی ندارد؟ جواب این سوال یک جمله است: حتی اگر فرهادی به دلیل مسایل سیاسی برنده اسکار بهترین فیلم خارجی شده باشد، باید خوشحال باشیم
سوال عجیبی نیست. سال هاست از خود می پرسیم که چرا ادبیات ما جهانی نیست و کسی به ادبیات معاصر ما توجه نمی کند. یا از خود می پرسیم که چرا با داشتن شاعرانی همچون شاملو و فروغ فرخزاد، اخوان ثالث و سپهری، قیصر امین پور و رضا براهنی، هنوز وقتی ادبیات ایران قرار است در یک عرصه بین المللی بحث و بررسی شود، نام خیام ، مولوی و در نهایت سعدی مطرح می شود؟ چرا؟
روزنامهنگاری بدترین شغل دنیاست. نه برای مشکلاتی که روزنامهنگاران از نظر امنیتی دارند، نه برای امنیت شغلی، نه برای درآمد ناچیز و دغدغههای همیشگیاش. نه برای همه مشکلات دیگری که به فکر همه ما میآید و نیازی به نوشتن نیست. روزنامهنگاری سخت است چون شما ممکن است روز دوم خرداد سال 90 را در پیشرو داشته باشی. دلت میخواهد دستت بشکند و ننویسی حجازی دیگر با ما نیست. حتی دلت نمیآید از الفاظ دیگری استفاده کنی.
میگویند شعر هنر ملی ماست. این جمله میتواند راست باشد و دروغ نباشد، با این توضیح اضافه که ما فارسی زبانها در آن روزگاری که جماعت غربی در دام تفتیش عقاید بودند و گاه روایتی مینوشتند و متلی، به شعر حرف میزدیم و داستان تعریف میکردیم. از قضای روزگار ناظمانی خوب هم بودیم و اینچنین بود که شعر شد هنر ملی ما. یعنی اگر آنها هم فضای باز داشتند و ادبیات ، شعر ممکن بود هنر ملی آنها بشود، چنانچه بعدها سینما را به نام خود سند زدند.