1391؛وارد دنیای شعر دههی 90شدهایم و من به عنوان شاعری با سه دهه فعالیت حرفهای،دنبال شاعرهایی میگردم که در این دهه بتوانم به عنوان یک همسنگر روشان حساب کنم.مجتبی ویسی احتمالاً یکی از آنهاست با «منهای متناقض».
برنامه «هفت» تلویزیون ،برنامهی خوبی نبود اما کمکم داشت برنامه خوبی میشد؛نه فقط به این دلیل که فریدون جیرانی ناگهان عَلَم مخالفت با سیاستهای سینمایی ارشاد را بر دوش گرفت بلکه به این دلیل کاملاً مشخص و غیرِ سلیقهای که اندک اندک آداب مجریگری را آموخت.
اردیبهشت برای من ماه خوبیست شاید به دلیل خاطراتم که بخشی از آن مال نمایشگاه کتاب است.آن روزها بازار نشر ایران به رغم مشکلات متعدد فرامتنی، خیلی فعال و غافلگیرکننده بود.
من سینما را دوست دارم نه فقط برای فیلمهای روشنفکرانهاش یا خوشساخت و باکیفیتاش،برای خودش دوست دارم و برای حواشیاش که ممکن است بوی سوسیس آلمانیهای کنار سینماهای لالهزار باشد یا عکسبرگردانهای صفحهای دو زار مغازهیکناری[از اَبَرقهرمانها].
الان دیگر کاربرد ندارد یعنی دیگر کسی به «بازیگر» نمیگوید«آرتیست» اما آن موقع که من بچه بودم هنوز کاربرد داشت و من تا مدتها فکر میکردم که «آرتیست» به معنای بازیگر است اما نبود؛ واقعاً نبود!
«بداهه» در تاریخ ادبیات هزار ساله ما جایگاه ویژهای دارد جایگاهی که در عصر نو،مورد غفلت قرار گرفت و شاعران نتوانستند بهره کافی ببرند از آن.این شعر، یکی از چند تلاشیست که در این حوزه آزمودهام.
سکانسهایی هستند که همیشه در ذهن مرورشان میکنم.سینما،همیناش خوب است؛با شماست احتمالاً تا آخرین لحظه،که چشمها را میبندید و یکی میزند روی شانهتان که:«رفیق!وقت رفتنه!تموم شد؛همه رفتن؛دیگه کسی بالای قبرت نمونده!»
دیوید فینچر را دوست دارم سینمایاش را هم دوست دارم.از لحاظ سن و سال،6سالی از من بزرگتر است یعنی 50 را شیرین دارد و البته کارنامهاش به گمانم فراز و فرود دارد گر چه به عنوان سینماگری که از کلیپسازی به این حوزه وارد شده،واقعاًمحشر است.
واقعیت مثل اتومبیل است اتومبیلی با 120 کیلومتر سرعت! جلوی آن اگر بایستی لهات میکند! حالا [به قول خدابیامرز عمران صلاحی] حکایت من و «قلادههای طلا»ی ابوالقاسم طالبیست.
تعطیلات عید یک گرفتاریست!تقریباً دو هفته، همه چیز تعطیل است و تکلیف آدم روشن نیست که چه باید کرد با عاداتی که با کار و روزمرگی گره خورده و برای کسانی که اهل مسافرت نیستند یا مثل من امکان مسافرت به معنای واقعیاش را ندارند [از آن جنس که نروی خانه فک و فامیل توی شهرستان و نبینی خودت را یک دفعه پرت کردهای از وسط دنیای مدرن به کنارههای جهان سنتی و در واقع زندگی دیگران را مختل کردهای] جهنم واقعیست!
سال که به آخر میرسد آدم از خودش میپرسد:«رفیق! چه کردی؟!» اعتراف میکنم که در 6 سال گذشته جواب قابل قبولی برای این سؤال دست و پا نکردهام! قبول بفرمایید وقتی آدم از خودش این سؤال را می پرسد حتماً از دیگران هم میپرسد ازجامعهی هنری هم میپرسد.خُب،جامعهی هنری عزیز!در سال 90 چه کردی؟!
پنجشنبه بود؛شبش!اسفند بود.حالام خوش نبود بیشتر به این دلیل که اوقات برایام خوش نبود.موبایل را ساکت کردم.گفتم به درک !مثلاًقرار است چه خبر بدهند یا خبر میدهند؟!خوابیدم عین اصحاب کهف.پسرم گفت:«بابا پاشو حرف بزنیم سرمون گرم بشه!» سر بچهی 4 سالهی مأیوس از پدر، با تلویزیون گرم شدچند دقیقهی بعد.میدانم سیمین دانشور مرده بوده بود در همین حدود زمانی.18 اسفند بود.پیامها توی مبایل من،کوچک میشدند پیامک میشدند.من نمیشنیدم.داشتم خواب میدیدم که به نشنیدن عادت کردهام!داشتم میدویدم میدویدم!
سال 90 دارد تمام میشود و هنوز دورنمای مشخصی از شعر دههای که با این سال معنا خواهد یافت،پیش رو نیست اما تعداد مدعیان، آن قدر فزونی گرفته که در قیاس با دهههای پس از نیما،ما با «انباشتگی ادعا» روبروییم و این در حالیست که رسانههای کاغذی به شکل شگفتآوری از شعر و نقد تهی شدهاند و رسانههای دیجیتال، محل رزمآوری مدعیان این عرصهاند و بازار «خود گویی و خود خندی» در غیاب مخاطبان عام،همچنان گرم است و دلاکان سر هم میتراشند و عباسی عباسی در طاس هم مینهند جهت یُمن بازارشان!
خب،اسکار را هم گرفتیم.بعد چی؟ سینمای بدنهی ما که نه، سینمای گل و بلبل ما چه حرفی دارد برای گفتن؟
«پلنگ صورتی!»؛این اسمیست که از دهن پسر کمابیش 4 سالهی من نمیافتد!او متأسفانه این شانس را نداشت تا آغاز آشناییاش با این «پدیدهی آغاز دوران پست مدرن»،عمیق و پیوسته و همراه با پیوندهای فرامتنی باشد.نسخههای تازه این انیمیشن تلویزیونی،بیرمق و کاهل و فاقد خلاقیتاند.
[گفته بودم که روز آخر از جشنواره میگویم و کاخ رسانهایاش؛حالا هم سر حرفم هستم اما نمیدانم از کجا شروع کنم و با چه لحنی، که بتوانم عصبیتهای خودمان و مصیبتهای حاصله را قابل درک کنم.اگر طنز به کار ببرم که عدهای میگویند دارد بیانصافی میکند اگر به جد بنویسم که متهم میشوم به نمک خوردن و نمکدان شکستن.گیر کردهام به خدا!]
آفتاب،چیز خوبیست؛همه چیز را روشن میکند.امروز هم آفتابیست.«روز هفتم+سه» جشنواره فیلم فجر هم، آفتابیست.قرار نیست پدیده تازهای رخ نشان دهد؛این جشنواره، هر چه داشت در آستین، رو کرد!
«روز هفتم + دو» ،قرار بود روز خوبی باشد.از خانه که درآمدم هوا ابری بود اما چتر برنداشتم.به دلم بد راه ندادم.گفتم امروز باران نمی آید.چرا بیاید؟!امروز، روز فیلم کاهانی ست؛ ولی...خراب شد!
جهان در هفت روز شکل گرفت و روزهای بعد، به آن اضافه شدند.جشنواره فیلم فجر هم در این میان، استثناء نبود!
روز هفتم برف آمد؛یا...برف میآید؛روی فیلم پیمان معادی هم برف نشسته بود؛برفی که ظاهراً... همه هم... خوششان آمد؛البته فیلم سالمی بود اما ادامه سینمای فرهادی بود منهای آغازهای جذاب آن فیلمها و البته دیالوگهای کارآمد!