فرهنگ > ادبیات
- آیتاللها! خبر خوش آزادی آن حضرت تهران را به شادی واداشت.
امروز چهلمین سالمرگ مردی است که «نزول اجلالش به باغ وحش این عالم در سال ۱۳۰۲ و بیاغراق سر هفت تا دختر بوده است. او که جلال نام گرفت و بعدها نامی شد، بعد از پایان دبستان، دور از چشم پدر در کلاسهای شبانه دارالفنون نام نویسی کرد و روزها در بازار مشغول ساعتسازی، سیمکشی و چرمفروشی شد تا سال 1322 که عنوان دیپلمه آمد زیر برگه وجودش و به این ترتیب جوانکی با انگشتری عقیق به دست و سر تراشیده و نزدیک به یک متر و هشتاد، از آن محیط مذهبی تحویل داده شد به بلبشوی زمان جنگ دوم بینالملل. »
جلال آلاحمد در یازدهم آذرماه ۱۳۰۲ در خانوادهای مذهبی-روحانی به دنیا آمد. اما در ۱۳۲۳ به حزب توده پیوست و نخستین مجموعه داستان خود به نام «دید و بازدید» را در همین دوران منتشر کرد.
او سال ۱۳۲۶ دومین کتاب خود به نام «از رنجی که میبریم» را چاپ کرد که حاوی قصههای شکست مبارزاتش در حزب توده است و همین مقدمهای شد برای انشعاب جنجالی جلال از حزب توده. پس از این انشعاب است که برای مدتی به قول خودش ناچار میشود به سکوت.
سال 1331 با عده دیگری از «نیروی سومیها» بعد از اطلاع از محاصره منزل دکتر مصدق فوراً به آنجا رفت و در مقابل منزل دکتر مصدق به دفاع از او سخنرانی کرد؛ اشرار قصد جان او را میکنند اما جان سالم به دربرد.
پس از کودتای ۲۸ مرداد، آلاحمد دچار افسردگی شدیدی شد. در حقیقت او ناکارآمدی ایدههای انقلابی چپ و راست آن زمان را در عمل دید. در این سالها وی کتاب خود را تحت عنوان «سرگذشت کندوها» که کنایه از شکست جبهه ملی و برد کمپانیهای نفتی است، به چاپ رساند. یکی از دغدغههای اصلی ذهن جلال دراین سالها تضاد بنیادهای سنتی جامعه و همچنین دوری از اسلام و استعمارزدگی و غربزدگی فرهنگ ایرانی بود، که همین او را به سمت خلق شاهکاری چون «غربزدگی» کشاند.
وی در سال ۱۳۴۲ به سفر حج رفت. پیش از این سفر در ملاقاتی که با امام خمینی داشت با وی آشنا شد. کتاب غربزدگی هم مورد توجه امام قرار گرفته بود. جلال در مراسم ختم پدرش با امام خمینی (ره) دیدار کرد و گفتوگوی کوتاهشان منجر به نوشتن کتاب در خدمت و خیانت روشنفکر شد که تا پس از پیروزی انقلاب اجازه انتشار نیافت.
جلال در ۱۸ شهریور ۱۳۴۸ در سن چهل و شش سالگی در اسالم گیلان درگذشت. سیمین دانشور قتل جلال توسط ساواک را تکذیب کردهاست ولی برادرش شمس معتقد است که ساواک او را به قتل رساندهاست.
جلال آلاحمر نامهای به در سال 1343 نامهای به امام خمینی نوشتهاست که این طور شروع میشود:
آیتاللها! وقتی خبر خوش آزادی آن حضرت تهران را به شادی واداشت، فقرا منتظر الپرواز (! ) بودند به سمت بیتالله، این است که فرصت دست بوسی مجدد نشد. اما اینجا دو سه خبر اتفاق افتاده و شنیده شده که دیدم اگر آنها را وسیلهای کنم برای عرض سلامی بد نیست. اول اینکه مردی شیعه جعفری را دیدم از اهالی احساء - جنوب غربی خلیج فارس، حوالی کویت و ظهران - میگفت 80 درصد اهالی احساء و ضوف و قطیف شیعهاند و از اخبار آن واقعه مولمه پانزده خرداد حسابی خبر داشت و مضطرب بود و از شنیدن خبر آزادی شما شاد شد. خواستم به اطلاعتان رسیده باشد که اگر کسی از حضرات روحانیون به آن سمتها گسیل بشود هم جا دارد و هم محاسن فراوان.
متن کامل این کزارش را به همراه نامه جلال آلاحمد با عنوان چهل سال بی جلال [اینجا] بخوانید.