فرهنگ > رسانه
- مهدی رستمپور
محلهای در پوتومک فالز
خورشید که غروب کرد، در محلهای به نام پوتومک فالز در گوشهای از جهان، یک ایرانیالاصل میانسال از محل کارش به خانه برگشت. از اتومبیل آلبالویی رنگ لکنتهاش پیاده شد و از گذر بین باغچهها عبور کرد تا وارد خانهاش شود. ناگهان از پشت نردههای چوبی باغچه بغلی، سگ سیاه، چشم سفید، درشت هیکل و بد دک و پوز همسایه روی پنجههای پا بلند شد و زوزه کشید. جناب ایرانی الاصل میانسال که تب غربت را همواره پس گردنش احساس میکرد، همان لحظه داشت به یک ساندویچی در بلوار میرداماد یا به دود و دم خاطرهانگیز یک جگرکی در خیابان شریعتی میاندیشید.
زوزهای غیرمترقبه. وحشت و فریاد سهمگین سوژه. دویدن به سمت خانه. همین! لیکن دقایقی بعد، آژیر چرخان و قرمز پلیس را در خیابان میبیند که مأموری از داخل اتومبیل پلیس پیاده شده و زنگ خانه او را میفشارد. یکی از همسایههای روبهرویی، حمله سگ همسایه جنبی را به شما دیده و با ما تماس گرفته. آیا شکایتی ندارید؟ خیر ندارم، طوری نشد. پس شب به خیر. به هر حال ما به ایشان به خاطر بیتوجهی در مراقبت از سگشان تذکر جدی خواهیم داد.
دقایقی بعد، تلفن خانهاش به صدا در آمد. فکر کرد مادرش از یوسف آباد تهران تماس گرفته اما خانمی که پشت خط بود، خود را مشاور روانشناسی فلان مرکز رسمی منطقه معرفی کرد و سؤالات دیگری درباره حادثه و تأثیرات زوزه غیرمترقبه بر روی ذهن و روان ایرانیالاصل میانسال پرسید و در آخر، اطلاعاتی از محل کار او را جویا شد. دقایقی بعد، تلفن خانه باز هم صدا کرد. این بار حتماً از یوسفآباد است. اما نیست. یکی از مدیران ادارهاش است. سلام ... از اتفاقی که برای شما رخ داده بسیار متأسفیم... ما موظفیم به شما 24 ساعت مرخصی با حقوق بدهیم.
محلهای در اُزگُل
خورشید که غروب کرد، در محلهای به نام اُزگُل در گوشهای از جهان، سعید اصغری گزارشگر برنامههای ورزشی از محل کارش به خانه برگشت. او از فاجعهای که برای پسرش رخ داده بیاطلاع بود. شرح ماجرای دلخراش را از سر سطر بعدی دنبال کنید.
روبهروی دبیرستان سماء در ازگل، یک زمین خالی هست. توی این زمین خالی هم چاه بزرگی گویا به عمق 15 متر حفر شده تا نمونهبرداری خاک یا آزمایشاتی از این دست انجام شود. چاه را حفر میکنند و کارشان را انجام میدهند و میروند. ابتدا سگی از همه جا بیخبر، داخل چاه سقوط کرده و در دم جان میدهد. بوی لاشه سگ مرده، همسایهها را به تکاپو میاندازد. آتش نشانی منطقه محبت میکند و ضمن پاکسازی چاه، به شهرداری ناحیه هشدار میدهد که این چاه را پر کنید یا دورش حفاظ بگذارید. شهرداری اما سرش شلوغتر از آن است که اهمیتی به اخطار آتشنشانها بدهد.
امین عسگری یازده ساله داخل چاه سقوط میکند. آتشنشانی مجدداً سر میرسد و پیکر بیهوش و نیمهجان بچه را به بیمارستان منتقل میکند. خبر به شهرداری که میرسد، زیرکانه وارد عمل شده و همان شب، چاه را پر میکنند! غافل از این که سعید اصغری یک چهره رسانهای است و این فاجعه دلخراش را نمیشود مثل همیشه به همین سادگیها درز گرفت. رضا جاودانی شبانه خودش را به بیمارستان میرساند. ساعت دو بامداد، عادل فردوسیپور هم میآید. داود عابدی هم بلافاصله با دوربین شبکه خبر، ابعاد فاجعه را پوشش میدهد. امین در اتاق عمل است. پاها و دندههایش شکستهاند. سر، گونهها، پنجهها و بینی نیز. تا صبح دوبار جراحی میشود و به بیمارستان دیگری منتقل میشود. امین عسگری هنوز در آی سی یو است. پدرش هم پولهای نداشته را مثل ریگ خرج میکند تا بچه بماند. اما ای خواننده عزیز، دریغ از یک تماس از شهرداری که بچهتان که توی چاه بینظمیها و ندانمکاریهای ما سقوط کرده بود، مرد یا زنده ماند؟!
از این محله تا اون محله
از اون محل تا این محل، چقدر تفاوت هست بین ارزش جان انسانها. راستی اگر این فاجعه برای فرزند دلبند و دردانه یکی از معاونین رده میانی و نه حتی رؤسا و مدیران رده بالای شهرداری تهران یا شهرداری آن منطقه رخ میداد، چه میکردند؟ چه واکنشی نشان میدادند؟ چند نفر را بدون محاکمه برکنار میکردند؟ خدا را شکر که سعید اصغری بیکس و کار نبود و بازتاب گسترده این ماجرا، تکانی به برخی ارگانهای مربوطه خواهد داد تا فرزندان بیگناه دیگران در سایر محلات، با مغز توی چاه سقوط نکنند. اصغری نیز شکایت کرده است و جاودانی هم وکالت پرونده را بر عهده گرفته تا داد فرزند بیگناه سعید اصغری را به گوش مسئولین بیتوجهی برساند که چشمهای خود را روی دهانه بازِ چاهی مرگآور، در یک محله مسکونی بستند.