فیلم شروع خوبی دارد؛ رفتگر جوانی که دوست داشته شاعر شود، به طور اتفاقی در کیسههای زباله، تکه پارههای نامه دختری را مییابد که به شدت تنها و غمگین است و احساس میکند که جانش در خطر است و کسانی که نامزدش را به قتل رساندهاند، قصد کشتن او را نیز دارند. رفتگر تصمیم میگیرد با نوشتن نامه به دختر او را به زندگی دلگرم کند، پس شروع به نوشتن نامه بر اساس اشعار و حرفهای شاعری خانهنشین در همسایگی دختر میکند.
فیلم با وجود این که از حوادث اندکی برخوردار است، اما موقعیتهای جالبی را در شکلگیری رابطه رفتگر و دختر خلق میکند، مثل شمارهگذاری کیسههای زباله برای یافتن نشانی دختر منزل دختر، انتظار کشیدن برای دیدن دختر و در نهایت مشاهده دستی که نامه را بر میدارد، شنیدن صدای دختر به بهانه ماهیانه گرفتن و جارو کردن مسیری که دختر همیشه از آن عبور میکند.
رفتگر به موازات مکاتباتش با دختر، با شاعری که زندگی خود را در انزوا و تنهایی میگذارد، گفتوگو میکند. کار خوبی که نویسنده در این زمینه کرده، این است که رابطه رفتگر با دختر و شاعر، بر اساس محتویات زبالههای هر شب آنهاست، یعنی او با خواندن دست نوشتههای دور ریختهشان، از رازها، غصهها و احساسات آنان با خبر میشود و بعد نسبت به آنها واکنش نشان میدهد. یکی از ایدههای بکر و زیبای فیلم در همین جریان شکل میپذیرد، جایی که ماجرای دزدیدن زبالهها پیش میآید و رفتگر، ماندگارترین جمله فیلم را بر زبان میآورد که آشغالهای یک شاعر احترام دارد.
رفتگر علاوه بر ارتباط با شاعر و دختر، با نوشتن اشعار شاعر برای دختر در نامههایش، واسطهای برای انتقال حرفهای شاعر به دختر نیز میشود، چیزی که بعدها با دادن دفترچه شاعر به دختر، شکل عریانتری مییابد.
ویژگی خوب دیگری که فیلم دارد، این است که داستان هیچ نشانهای که متقاعدمان کند حرفهای دختر درباره قتل نامزد و یا در خطر بودن جانش درست است، ارائه نمیدهد و همه چیز کاملاً عادی و معمولی است و وحشت دختر زاییده توهمات او به نظر میرسد. بنابراین ما نگرانی و هراس دختر را از خطری که او را تهدید میکند، جدی نمیگیریم و بیشتر احساس میکنیم دختر دچار نوعی یأسانگاری و بدبینی از مرگ دردناک نامزدش و فضای پرتشویش آن دوره خاص از جامعه شده است.
معلوم است که رفتگر نیز مثل ما حرفهای دختر را باور نکرده است. اصولاً انگار هیچ کس حرفهای او را جدی نمیگیرد؛ نه برادرش که هرگز جوابی به نامههایش نمیدهد و نه سفارت که حاضر به دادن ویزای پناهندگی نمیشود. نامههای عاشقانه رفتگر نیز بیش از آن که در جهت نجات جان دختر باشد، کوشش برای امیدوار کردن او به زندگی است.
و بعد یکدفعه با قتل شاعر در خانهاش همه چیز زیادی جدی و ترسناک میشود. هر چند شاعر پیش از این، به طور تلویحی به بریده شدن سرش مثل گاو اشاره کرده بود، اما داستان طوری وانمود میکرد که انگار این جمله یک جور دهن کجی به شرایط دشواری است که شاعر در آن به سر میبرد. از اینجا به بعد انتظار میرود رفتار رفتگر درباره دختر تغییر کند و روایت وارد مسیر جدید و متفاوتی شود و تلاشهای رفتگر از حد یک عشق شاعرانه فراتر رود و رابطهاش با دختر شکل پیچدهتری بیابد، اما برخلاف انتظار، روایت کاملاً از جریان میافتد و نویسنده، داستانش را با یک ملاقات ساده، جمع و جور میکند.
آمدن دختر در محل ملاقات بعد از این که رفتگر در آخرین نامهاش از احتمال مرگ سخن میگوید، نشان میدهد که نامههای ناشناس را باور کرده است، اما معلوم نیست چرا رفتگر یکدفعه تصمیم میگیرد هویتش را پنهان کند و به رابطهاش با دختر پایان دهد. رفتگر با آن شخصیتی که از ابتدای داستان به ما معرفی میشود، سادهتر از آن است که متوجه فاصله زیادی که میان او و دختر است، شود. تنها چیزی که از نظر او نگرانکننده جلوه میکند، کوتاهتر بودن قدش از دختر است. پس باید دید بعد از ماجرای مرگ شاعر، چه اتفاقی رخ میدهد که او با بخشیدن کتابچه شعر شاعر به دختر، از او دست میکشد. وقتی خوب به داستان نگاه میکنیم، میبینیم هیچ تغییری در زندگی رفتگر اتفاق نیفتاده است و قصه سادهتر از آن است که ما فکر میکنیم. رفتگری هر شب پای پنجره با شاعری گفتوگو میکند و بعد یک شب جنازه او را پیدا میکند و سپس دوباره به زندگی خود ادامه میدهد.
مشاهده قتل شاعری که رفتگر این قدر با او انس دارد و زندگیاش تحت تأثیر اوست، باید اتفاق تکاندهندهای در زندگی او به حساب بیاید و احساسات او را زیر و رو کند، ولی عملاً چنین چیزی رخ نمیدهد و فیلمی که با قدرت شروع میشود و در خود ایدههای خوبی دارد، در پایان دچار سرگشتگی و ابهام میشود.
تکرار حرفهای شاعرانه از سوی رفتگر برای دختر و رابطه سهگانهای که بر اساس شعر شکل میگیرد، گویی میخواهد نوعی تأثیرگذاری روشنفکران بر جامعه را تداعی کند. با این وجود هیچ اثری از بلوغ فکری و اجتماعی در رفتگر یا تغییر در تصمیم دختر برای ماندن یا رفتن دیده نمیشود. انگار این رابطه برای همیشه عقیم میماند و هرگز به سرانجام نمیرسد. سترون ماندن درختی که رفتگر به امید شاعر شدن خویش میکارد و هجوم ماشینآلات برای تخریب آن منطقه نیز، بر همین موضوع تاکید دارد.
نظر شما