مرسدس روی ابر راه میرود. آرام و موقر... هر از گاهی مجبور است با بوقِ زیرش نتی رها کند در بیابان برای شیپور و کشتی و سوت و بلبلی که برایش به هدیه میفرستند.
«قیدار» را باید یک رمان شخصیت دانست، داستان درباره مردی است که به شدت دوست دارد ادامه دهنده سلسله خود باشد و به عبارت دیگر نیاز دارد که به شدت خودش باشد.
اگر مسئولی میانی در همین جمهوری اسلامی مصلحت را در این ببیند که مثلا برای سرکوب آشوبهای خیابانی پس از اتنخابات به جای یک رفتار مدرن مثلا ماشین آب پاش که از صدسال پیش در اروپا مرسوم بوده است؛ از لباس شخصی و زنجیر و میلگرد استفاده کند؛ او فقط یک خطای ساده مرتکب نشده است...
امیرخانی در پایان با ذکر خاطرهای از یک نوجوان امروزی می گوید: «اف بر ما! که اینچنین وجهِ هیجانی را به عوضِ وجهِ عقلانی به نسلِ بعدی انتقال دادهایم... یادمان باشد که تاریخِ جنگ با کاتر نوشته نمیشود...»
چاپ جدید «من او» از رمانهای رضا امیرخانی که پیش از این توسط سوره مهر منتشر میشد، به انتشارات افق سپرده شد.
نشست نقد و بررسی آثار سیدمهدی شجاعی روز سهشنبه 12 مهر در شهر کتاب تهران برگزار شد. 58244
24آنلاین گزارش داد:
دانشآموز ما چون نحوه تولید علم غربی را نمیفهمد، زندگی علمی را نمیبیند، عادت میکند به لقمه آماده جویدن، پس دستگاه گوارشش نحیف و نحیفتر میشود. تا آنجا که به یک هندبوک ساده، یک حلالمسائل مبتذل، یک دائرة المعارف تنک، تبدیل میشود.
«جانستان کابلستان» حاصل سفر رضا امیرخانی به افغانستان در سال 88 و بعد از انتخابات است که در طول چهار ماه چهار بار تجدید چاپ شده است؛ کتابی خواندنی که به ظاهر سفرنامه است اما در لابهلای خطوط هر فصل، حرفهای اساسی از امروز و فردای کشورمان را آشکار و نهان، بیان کرده است.
رضا امیرخانی، داستان نویس و خالق رمان 'من او' در مصاحبهای با تازهترین شماره ماهنامه «نسیم بیداری» گفت:
«جانستان کابلستان» 352 صفحه ای رضا امیرخانی که حاصل سفر وی به افغانستان بعد از انتخابات سال 88 است، با استقبال مخاطبان همراه و بعد از رونمایی در اواخر اردیبهشت، برای سومین بار روانه بازار نشر شد.
رضا امیرخانی معتقد است که عدهای از شعرا وقتی ورشکسته میشود به نوشتن داستان رو میآورد.
رضا امیرخانی معتقد است که اگر بخواهیم رمان بومی در ایران داشته باشیم، مجبوریم به شعر بیشتر توجه کنیم
جلو میآید و مسلسل کلاشینکفاش را به کالسکه تکیه میدهد. صورتش را به صورتم نزدیک میکند. جوری که گرمای نفسش به صورتم میخورد. دستش را میگیرد زیر چانهام...
نویسنده رمان بیوطن معتقد است این قانون که میگوید در ادبیات نباید موعظه کرد مال جایی است که ساختارش درست کار میکند.