جمعه 26 مرداد 1397
یکشنبه 20 خرداد 1397 - 18:22:00 چاپ

داستانک رمضان۲۵/ سفره

فرهنگ > ادبیات - محمدرضا مهاجر

در لپ تاپش را بست و تکیه دادم به صندلی. دست هایش را پشت سرقلاب کرد.
به روزهای قبل از این اتفاق فکر کرد. با خودش گفت چه قدر راحت و بی دردسر بودم. نه سر بار کسی بودم نه کسی را اذیت می کردم.

صدای اذان  موذن زاده که  بلند شد، مرضیه آمد. اشکهایش را با کف دست پاک کرد و ویلچرش را برد کنار سفره افطار.

با انگشتهایش شمرد.سی ویک سال با ویلچر،مهمان سفره ای بود که همسرش به عشق او پهن می کرد.

 

1717

ارسال دیدگاه

قوانین ارسال نظر
  • خبرآنلاین نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی‌کند
  • لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری کنید
  • اگرچه تلاش می‌شود نظرات ظرف 2ساعت تعیین تکلیف شوند اما نظراتی که پس از ساعت 19 نوشته شود حداکثر تا 9 صبح روز بعد منتشر می‌شوند
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابه دارند، انتشار نمی‌یابند بنابراین توصيه مي‌شود از مثبت و منفی استفاده کنید.

0/700

پربیننده‌ترین