به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا، میخاییل رمضان که شباهت بسیار زیادی به صدام داشته و سالیان مدیدی در بسیاری از محافل به جای او حضور می یافته، در کتاب «شبیه صدام»، خاطرات خود را از ایفای نقش صدام بازگو کرده است. رمضان، حرفهای خود را از آن جا آغاز میکند که همین شباهت، باعث دردسرهایی برای او شده بوده، چون همان ایام هم صدام چهره محبوبی نزد عراقیها نبوده است. بعد به مشروح دیدار خود با صدام میپردازد و تمرینهایی که باید انجام میداده تا نقش صدام را ایفا کند. حالا کار به جایی رسید که میخاییل رمضان در نقش بدل صدام در جنگ عراق و ایران به عنوان فرمانده کل حضور پیدا میکند و اینجاست که روایت میخاییل برای ما ایرانیها اهمیت و جذابیت بیشتری پیدا میکند. در زمانی که میخاییل به خواست صدام به سرکشی از خط مقدم جنگ میرود، دوستی را میبیند که او را میشناخته و حالا او در نقش صدام سعی دارد، صحنه را با درایت خودش مدیریت کند: «دستم را روی شانه محمد گذاشتم تا او را متوقف کنم. قضیه از حد معمول خارج شده بود گفتم: «محمد، به سرباز اجازه بده بیاید.» دست سعدون را گرفتم و به او گفتم: «عذر رئیسجمهورت را به سب این سوءتفاهم بپذیر.»
وقتی دستش را رها کردم، سعدون ایستاد و مرا بوسید. من هم گونهاش را بوسیدم. در حالی که زبانش بند آمده بود،گفت: «جناب، رئیس من واقعا سرافراز شدم.»
لبخند زدم و گفتم: «جوان، جنگ را چطور میبینی؟»
گفت: «با اینکه خانوادهام را از دست دادهام، بسیار عالی است جناب رئیسجمهور!»
قبل از اینکه به حرفهایش ادامه بدهد، کمی مکث کرد. بعد آنچه در درون داشت به زبان آورد. او گفت: «موضوع بسیار عجیبی وجود دارد. یکی از دوستان پدر من دقیقاً شبیه حضرتعالی است. همیشه فکر میکردم که با شما دو قلو است.»
با صدای بلند خندیدم و گفتم: «این دوست پدر تو باید یک شهروند ساده باشد... اینطور نیست؟»
با حالتی مسخره با او صحبت میکردم. جواب داد: «بله، جناب رئیس... اما مدتی است او را نمیبینم به وزارت آموزش و پرورش در بغداد منتقل شده است.»
وقتی به سلامت به اتومبیل بازگشتیم، محمد الجنابی مرا متهم به مکر کرد و اینکه از خود خیلی اظهار ادب میکنی؟ او توجیهات مرا مبنی بر اینکه میخواستم تأکید کنم که سعدون مرا نشناخته است، نپذیرفت.
بدشانسی موجب تاخیر برنامههای هستهای شد
پس از یک سال، عراق داشت از نظر صدام به یک قدرت هستهای تبدیل میشد؛ اما بدشانسی موجب تاخیر برنامههای هستهای شد. هواپیماهای اسرائیل هفتم ژوئن، به نیروگاههای هستهای «اوزیراک» در التویثه واقع در جنوب شرق بغداد حمله کردند. هواپیماهای اف-١٦ با حمایت هواپیماهای اف-۱۵ به تأسیسات هستهای حمله کردند. این حمله، دو دقیقه بیشتر طول نکشید؛ اما خسارات سنگینی به بار آورد. تنها مقداری از مواد هستهای که در نقاط دوردست در زیر زمین نگهداری میشد، سالم باقی ماند. فقط یک ماه دیگر وقت لازم بود تا نیروگاه تکمیل شود. اگر حمله یک ماه دیگر انجام میشد، تشعشعات هستهای و خسارتهای همهجانبه همه بغداد را در بر میگرفت. ژنرال دیوید لوری از فرماندهان نیروی هوایی اسرائیل، ادعا کرد که بمبها با دقت به اهداف اصابت کردهاند هیچکس، حتی نزدیکان صدام به این ادعاها پاسخی نداد.
در ماه سپتامبر ایرانیها موفق شدند محاصره آبادان را در هم بشکنند. هر دو طرف، در این عملیات متحمل تلفات جانی سنگینی شدند؛ ضمن اینکه ۱۵۰۰ نفر از نیروهای عراقی اسیر شدند.
صدام، بار دیگر، موضوع برقراری آتشبس را مطرح کرد؛ اما ایرانیها این بار نیز آن را رد کردند. در همان حال حمله ایرانیها در منطقه اهواز موفقیتآمیز بود. آنها توانستند بستان را در ماه نوامبر باز پس بگیرند. جریان جنگ به نفع آنها تغییر کرد. خسارتهای دو طرف بسیار بالا بود؛ اما با وجود این، روزنامههای رسمی ازجمله «الجمهوریه»، در این باره مطلبی منتشر نمیکردند. من اطلاع داشتم که به طور متوسط تلفات انسانی عراق ماهانه هزار نفر است.
نیش عقرب و پاسدار دروازه شرقی!
عراق از عربستان سعودی، کویت، قطر و دیگر کشورهای عرب کمکهای مالی فراوانی دریافت میکرد. آنها به عراق به عنوان «پاسدار دروازه شرقی» مینگریستند؛ اما این جنگ، جنگی بود که بسیاری از دولتهای غیرعرب علاقهمند بودند به نفع هیچیک از طرفین نباشد. یک ضربالمثل عربی وجود دارد که دقیقا با خواسته این دسته مطابقت دارد. این ضربالمثل میگوید: «بگذار نیش عقرب مار را از پا درآورد.» حتی همسایگان، که هدایای فراوانی برای ما میفرستادند، علاقهمند [بودند] که تلفات بیشتری بر ما وارد شود.
آمریکاییها، تا آن لحظه، به دلیل از دست دادن همپیمان قدرتمندی چون شاه، در اثر یک انقلاب مردمی، احساس سرگیجه میکردند. ایران در گذشته، در چارچوب کمربند محاصره آمریکا، که سرانجام شوروی را از پا درآورد، نقشی استراتژیک ایفا کرده بود؛ ضمن اینکه ایران یکی از تولیدکنندگان مهم نفت بود. از این رو، ثبات آن برای اقتصاد غرب بسیار مهم بود و این واقعیت که ظهور یک جمهوری اسلامی قوی منجر به بسته شدن خلیجفارس در مقابل غرب شود، آمریکاییها را نگران کرده بود. بسیاری از تحلیلگران و کارشناسان مشهور سیاسی یادآور شدهاند که آمریکا در برافروختن آتش جنگ میان عراق و ایران دست داشته و این مطلب برای همه آشکار شده است.
تنزل روحیه ارتش عراق در برابر ایرانیها
صدام بعد از آنکه ایرانیها بستان را باز پس گرفتند، مرا به جبهه فرستاد. در آن زمان زمام امور جنگ در دست ایرانیها بود و روحیه ارتش عراق به طور آشکاری پایین آمده بود. اعزام من به جبهه برای تقویت روحیهها بود؛ زیرا این باور وجود داشت که وقتی نیروها ملاحظه کنند که صدام جانش را به خطر انداخته و در جبهه حضور یافته است، بار دیگر به جنگ اعتقاد پیدا میکنند. به جبهه رفتم دوست و همراه همیشگیام، محمد الجنابی، نیز حضور داشت. ما از جادههای کوت و بصره گذشتیم و سپس به طرف شرق به سمت العماره رفتیم. از آنجا با یک دستگاه لندکروز به خط مقدم، که در فاصله پنجاه کیلومتری قرار داشت، منتقل شدیم. من لباس نظامی با درجه مارشالی پوشیده بودم. هنگامی که به سمت شهرستان مرزی «دشت آزادگان» نزدیک روخانه کرخه به راه افتادیم ترس و وحشت مرا فراگرفت. نیروهای عراقی، پس از شکست در بستان تا این نقطه عقبنشینی کرده بودند. تعداد زیادی کشته در گوشه و کنار افتاده بود. در جبهه تلاش کردم تا در مقابل صحنههایی که مشاهده میکنم، تعادلم را حفظ کنم. خط مقدم عراق مجموعهای از خاکریزها و سنگرهایی بود که توسط بلدوزر ایجاد شده بود. نیروهای پیاده عراق، از این نقاط، ایرانیها را زیر آتش رگبار بیامان خود گرفته بودند. نیروهای ایرانی حدود چند صد متر آن طرفتر در سمت دیگر قرار داشتند. در خط مقدم ادوات جنگی از کار افتاده و حفرههایی توسط بمبها و گلولهها ایجاد شده بود و همچنین کشتههای فراوانی به چشم میخورد. بیشتر کشتهشدگان ایرانیان جوانی بودند که پارچه قرمزی به دور سرشان بسته بودند. آنها بدون هیچگونه ترس و وحشتی خود را در مقابل تانکهای عراقی میانداختند. آیتالله خمینی در یک بحران ملی که عبارت بود از تجاوز یک ارتش بیگانه، توانسته بود نظم عمومی را در کشور برقرار سازد؛ همچنین موفق شده بود احساسات ملی را به نفع انقلاب برانگیزد.
رزمندگان وقتی مرا در کنار خودشان در جبهه دیدند، مات و مبهوت شدند. این خبر پخش شد که «رهبر بزرگ» در جبهه است. رزمندگان با شور و احساسات به من درود میفرستادند. نتیجه این کار، دقیقا همان چیزی بود که صدام میخواست نیروها با ملاحظه حضور رئیسشان در میان خود بسیار خوشحال بودند. من احساس شرمندگی میکردم؛ زیرا در آنجا به عنوان صدام بزدل ترسو که در بغداد جا خوش کرده بود، حضور داشتم؛ اما نیروها گمان میکردند که صدام در کنار آنها در جبهه است.
منبع
کتاب «شبیه صدام»، خاطرات میخاییل رمضان ترجمه محمدنبی ابراهیمی منتشر شده در انتشارات سوره مهر
۲۵۹