پنج شنبه 3 خرداد 1397
یکشنبه 28 دی 1393 - 17:34:48 چاپ

نابرده رنج گنج میسر می شود؟

وبلاگ > معیدفر، سعید - اعلام شده که دلیل دو سوم سرطان ها شانسی است. من این گزاره را اینگونه تحلیل می کنم که هنوز دلیل این دو سوم مشخص نشده و دانشمندان به تحقیق ادامه می دهند.*

در کشور توسعه یافته نتیجه این تحقیق باعث نمی شود افراد از روز بعد تغذیه سالم و زندگی سالم فکر نکنند.


نگاه اول:

در دنیایی که ما در آن به سر می بریم همه چیز براساس محاسبه عقلانی و دو دوتا، چهارتا رخ نمی دهد. واقعیت این است که هر چه از عمر جهان گذشته، زمینه عقلانیت بیشتر شده و امکان مداخله انسان به طور موثر در زندگی اش بیش از گذشته شده، اما همه می دانیم که با تمام این اوصاف در طول زندگی شاهد وقایع غیرقابل پیش بینی بسیاری شده ایم و خواهیم شد.بعضی افراد معتقدند هر چه بیشتر بتوان بکان محارنامه ریزی کرد و بر مدار عقلانیت حرکت کرد، امکان محاسبه وقایع و پیش بینی آنها ادر زندگی بیشتر شده و ضریب احتمالات پایین تر خواهد آمد، و در نهایت نقش عنصری به نام شانس کمرنگ تر خواهد شد. این حرفها البته تا وقتی به صورت تئوری و نظریه مطرح می شود، از منظر عقل پذیرفتنی و درست اند اما آیا شیوه تفکر عقلانی می تواند توجیه گر همه مسائل ئ لحظه ها و اتفاقات زندگی باشد؟ به ویژه اینکه در زندگی روزمره می بینیم با همه این پیش فرضها باز هم اتفاقاتی می افتد که همچنان باید آنها را به شانس ربط داد؛ مثلا من ممکن است در زندگی همه تلاشم را به کار ببندم و با کد یمین وعرق جبین و به کار بستن عقل و هوش و همه عناصری که به تفکر مربوط می شوند برای موفقیت در ای قدم بردارم. خب طبعا در بیشتر مواقع از این همه زحمت نتیجه می گیرم، اما در عین حال ممکن است عوامل پیش بینی نشده ای در زندگی ام رخ می دهد، مثلا ممکن است درست زمانی که دارم با جدیت برای رسیدن به هدفی تلاش می کنم جنگی رخ دهد یا یک اتفاق ناگوار دیگری بیفتد و همه چیز خراب شود و آن همه زمینه سازی که می خواستیم نتیجه زندگیم را در آن ببینم، به باد رود. همه این تلاشها می تواند با یک تغییر ناگهانی و یک واقعه به حالت تعلیق در آید.
اگر مسأله تولد انسان را از زاویه «شانس» بررسی کنیم به چه نتایجی خواهیم رسید؟ یکی از مسائلی که ممکن است خیلی ها آن را به شانس موکول کنند، تولد انسان در جغرافیا و خانوادهای مشخص است. اینکه فرد در چه خانوادهای به دنیا بیاید، بسیار در چگونه زیستن او موثر است. این دو تصویر را با هم مقایسه کنید: شخصی در خانوادهای فروپاشیده، خانوادهای که پدر و مادر آن معتادند و شرایط زیست آنها بسیار بد است، شرایط اقتصادیشان خوب نیست به دنیا می آید. در سویی دیگر فردی در خانوادهای به دنیا می آید که از نظر سرمایه های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی در موقعیتی خوب یا عالی قرار دارند. باید درباره این دو فرد چه نتیجه ای گرفت؟ یکی از آنها از سر شانس در موقعیت خوبی به دنیا آمده و دیگری باز هم از سر شانس و اتفاق! در موقعیت بدی متولد شده و راه زندگیشان این همه از هم دور می افتد. اینکه انسان در چه خانوادهای متولد شود، مربوط به شانس است و خود فرد در آن مداخله ای ندارد. همین الان که من و شما به این مجله مشغولیم، عدهای در کشورهای توسعه یافته به دنیا آمده اند. یعنی جایی که شرایط مناسب برای زندگی فراهم است. افرادی نیز در کشورهای فقیر و بیچاره به دنیا آمده اند که از حداقل درآمد سرانه هم بی بهره اند. یکنفر در منطقه ای ناآرام به دنیا آمده و خود این ناآرامی زندگی او را تباه می کند، دیگری در آرامش، در بیمارستانی تمیز و زیبا چشم به جهان گشوده و درست از لحظه تولد، حقوق می گیرد!
بنابراین بهرغم همه پیش بینی هایی که بشر امروز برای بهبود زندگی کرده و با وجود به کار بستن عقلانیت، عنصر شانس همچون همیشه! در واقعیتها تاثیرگذار است.


نگاه دوم:

همه اینها را نوشتم، اما اعتقاد به شانس در مقایسه با وقوع شانس در زندگی داستان دیگری است. اعتقاد داشتن به شانس بیشتر یک عنصر فرهنگی است و در جوامعی که عقلانیت و خرد در آنها کمتر است، اعتقاد به شانس بیشتر است. گاهی اعتقاد داشتن به شانس، به بخشی از سنتها، باورها و اعتقادات یک ملت مبدل می شود و این خطرناک است. در این جوامع حتی گاهی عامل موفقیت افراد را، حتی اگر متاثر از پارامترهای عقلانی باشد، به شانس مرتبط می کنند و می گویند فلان فرد موفق، شانس داشته، در حالی که همیشه اینطور نیست. افرادی بوده اند که زحمت کشیده اند، تلاش کردهاند، کار کرده اند تا به نتیجه رسیده اند، اما بخشی از جامعه موفقیت آنها را به شانس مرتبط می داند، یعنی چه آن شخص کار کند و چه کار نکند، چه عقلانیت داشته باشد چه نداشته باشد، باز هم به زعم عدهای موفقیت یا عدم موفقیت او، خوش شانسی یا بدشانسی قلمداد می شود. این رویکرد، غلطی مصطلح و اشتباهی رایج است که متاسفانه مختص عامه مردم نیست و گاه خود را در عرصه تفکر و رسانه و... نیز نشان می دهد. پایبندی به چنین رویکردی باعث ترویج اعتقاد به عنصر شانس در زندگی شده و عاملی بازدارنده در مسیر توسعه می شود. شاید بتوان ایده قدرگرایی را در برخی موارد به چنین رویکردی شبیه دانست؛ در جایی که فرد به جای تلاش و کوشش به منظور تغییر شرایط خود و تعالی زندگی خویش، وضع موجود را می پذیرد و تنها به ذکر این جمله اکتفا می کند که: این تقدیر من است. افراد جامعه ای که دچار چنین بلیّهای است با دیدن پیشرفت و موفقیت یک فرد به سابقه زحمات و تلاشهای او بی توجه می مانند و او را صرفا فردی خوش شانس تلقی می کنند و با خود نمی اندیشند که او موفقیت را خواسته و به جست وجوی آن برآمده اما من موفقیت را نخواسته ام و به همین دلیل از آن بی بهره ام. چنین فردی فقط از شانس و تقدیر و پیش آمد حرف می زند و می گوید: هرچه در زندگی ام پیش می آید، تقدیر من است و هرچه در زندگی دیگری پیش می آید تقدیر اوست.
در حالی که تعریف تقدیر در آموزه های دینی ما چیز دیگری است و نمی توان آن را با واسپاری خود به شرایط، خلط کرد. وقتی فردی با تمام توانش می کوشد اما به آنچه می خواهد دست نمی یابد، آن وقت برای آرام کردن خود می اندیشد که اراده خداوند فوق اراده آدمی است و اگر آنچه خواسته ام و برای آن کوشیده ام محقق نشده، لابد خواست و تقدیر الهی بر آن مترتب نبوده است. این موضع البته با آنچه پیشتر ذکر شد قابل قیاس نیست، چون فرد بدون چنین اعتقادی رنج خواهد کشید. در واقع در این تفکر سعی می شود با اعتقاد به اراده برتر، به انسان آرامش داده شود. اما وقتی فرد می خواهد تنبلی یا موفقیت خود را به شانس مرتبط کند، باعث جلوگیری از پیشرفت و تلاش و زحمت می شود و نهایتا این تفکر مانع رشد افراد و توسعه جامعه می شود. اعتقاد به شانس در همه جوامع وجود دارد، در جوامع توسعه یافته هم اعتقاد به شانس وجود دارد، اما مسأله میزان این اعتقاد است. معمولا در کشورهای درحال توسعه که مدیریت غلط و ناکارآمد وجود دارد، اعتقاد به شانس هم بیشتر است. در کشورهایی که گرفتار مدیریت بد، فساد و رانت خواری اند (که کشور خودمان هم یکی از این کشورهاست)، مدیریت غلط باعث می شود زمینه های اعتقاد به شانس در میان افراد بیشتر باشد. درحالیکه کشورهای توسعه یافته تلاش و زحمت و کوشش و عقلانیت اهمیت دارد و اعتقاد به شانس کمتر است.
برسیم به این مسأله که در نتیجه تحقیقی که در همین جوامع توسعه یافته صورت گرفته است، اعلام شده که دلیل دوسوم سرطانها شانسی است. من این گزاره را اینگونه تحلیل می کنم که هنوز دلیل این دوسوم مشخص نشده و دانشمندان به تحقیق ادامه می دهند. در کشور توسعه یافته نتیجه این تحقیق باعث نمی شود افراد از روز بعد به تغذیه سالم و زندگی سالم فکر نکنند، ولی اعلام این خبر در یک کشور در حال توسعه برای بعضی ها توأم با این تحلیل است که «دیدی گفتم فرقی نداره چی بخوری؟»
خیلی ها در ورزش هم به شانس معتقدند. ممکن است در یک تورنمنت یا در مسابقه با تیمی بزرگ، یک تیم ضعیف از سر شانس برنده شود، اما این برنده شدن تداومی ندارد. از سوی دیگر گاه می بینیم بعضی تیمهای خوب بر خلاف رویّه معمولشان در یک تورنمنت، خوب عمل نمی کنند. به هر حال باید در نظر داشت که ممکن است یک توپ شانسی به تیرک دروازه بخورد، اما همه ضربه های خوب که شانسی به تیرک دروازه نمی خورند!
اگر بخواهیم با اعتقاد به شانس زندگی کنیم، آن وقت باید بگوییم نابرده رنج گنج میسر میشود/ مزد آن گرفت جان برادر که کار نکرد! اعتقاد به شانس سرنوشت جامعه ای است که عقب افتاده و می خواهد سرنوشت خود را به شانس موکول کند.

* این مطلب در شماره 18 کتاب هفته منتشر شده است.

کلید واژه‌ها : جامعه‌شناسی -
1 دیدگاه
  • رضا
    یکشنبه 28 دی 1393 - 17:52:11
    پاسخ
    1 1

    در ايران ميسر ميشود.

ارسال دیدگاه

قوانین ارسال نظر
  • خبرآنلاین نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی‌کند
  • لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری کنید
  • اگرچه تلاش می‌شود نظرات ظرف 2ساعت تعیین تکلیف شوند اما نظراتی که پس از ساعت 19 نوشته شود حداکثر تا 9 صبح روز بعد منتشر می‌شوند
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابه دارند، انتشار نمی‌یابند بنابراین توصيه مي‌شود از مثبت و منفی استفاده کنید.

0/700

وبگردی