پنج شنبه 3 خرداد 1397
دوشنبه 17 آبان 1395 - 09:02:00 چاپ

مرگ مناسکی قهرمان

وبلاگ > زینالی اوناری، محمد - ما زود از یاد می بریم و بسیاری از چیزها را بررسی کامل نمی کنیم. روزمرگی ما را اسیر سرعت و نسیان کرده است و به سرعت دنبال رتق و فتق اجرای اموری هستیم که بر عهده مان است. اما اتفاقاتیمی افتد که باید همه کارها را رها کرده و چند گاهی به آن فکر کنیم. دانشگاهیان که کارشان این است و یا افراد مهمی که بهتر میاندیشند این کار را بکنند. درگذشت عباس کیارستمی با آن سیستم پزشکی که می تواند هر فرد معمولی و گاه مهمی را با اشتباهات خود به دنیای دیگر رهنمون سازد، یک اتفاق صرفا پزشکی نبود. اگرچه این مرگ هم به نحوی به فرایند جهان سومی ما از تولید خدمات در معنای عام آن و خاصش که پزشکی باشد مربوط می شود.

داستان سقراط را همه مان شنیده ایم، حداقل در حد مخاطبان این نوشته! کاری که او می کرد، سریان دادن معناشناسی کلمات در خلاف جهت روزمرگی بود. او درست در حالی که مردم به سمت روزمرگی و پیگیری استراتژی های غرایز زندگی بودند، آن را معناسازی و بر اساس آن مباحثه می کردند، به سمتی رفت که معناهای موجود را اساس قرار داده و مورد تفهم قرار دهد. او با جوان ها بحث و دیالکتیک کرد. نتیجه این عمل او چیزی جز مرگ نبود. فشار مناسکی از معنا چنان بالا بود که او را اجازه شنا در جهت مخالف خود نیافت. قهرمان همیشه محکوم به مرگ است، چرا که در برابر جریان عادی زندگی مقاومت می کند. اگر قهرمان، واقعی باشد باید بمیرد. البته ما این روزها بلد هستیم همه چیز را درصدی محاسبه کنیم و به همین خاطر خرده قهرمان زیاد داریم، اما الگوی قهرمان کسی نیست جز همان که باید بمیرد!

عباس، فیلمسازی بود که جریان معنا همواره در کارهایش متفاوت بود. در زمانی که همه به فکر ژانرهای پردرآمد بودند او به ددنبال نقد معناهای روزمره بود. خود در طعم گیلاس دیدم که او زندگی و مرگ را به بازی معنایی می گرفت و این گواهی از بازی سقراطی او در جامعه ایرانی بود که از معناهای تابو همچون خودکشی به کل دور بود. کیارستمی به دنبال روزمرگی نبود و داشت در کارهای تولیدی خود معناها و رمزهای روزمره را که می توانست اسباب خوبی برای کسب و درآمد باشد، کنار می گذاشت و به معناها با دید باز مواجه می شد. این خصلت روشن نگرانه در کارهای او بود که البته کار هر کسی هم نیست. تنها افراد کمی پیدا می شوند که به دنبال خروج از روزمرگی و دیدن ماورای این زندگی دم دستی و اجبار معناهای مناسکی روزمره باشند. تنها او بود که می توانست روزمرگی را حتی در زندگی خودش ندیده بگیرد. روزمرگی ای که به طبقات مسلط این فرصت را می دهد که با منابع خودشان با منابع طرفدارانشان به بازارها و بیمارستان های خارجی بروند، اعم از خرید لباس و بستر درمان.

کیارستمی دقیقا دربرابر این روزمرگی حرکت کرد و رفت در همان بستری خوابید که مردم می خوابند، کاری که طبقات مرفه جامعه انجام نمی دهند. چرا که فرایند خطی رفاه این است که طبقات بالاتر جوامع در حال توسعه و جهان سوم حتی برای مصرف رفاه و سلامتی به بازارهای تولیدی جوامع مرفه تر از خود می روند. طبقات مسلط، تولیدات مرسوم جامعه که خود در این عمل دست اندرکارند، جدی نمی گیرند و برای مصرف شخصی می روند به فضاهای خارج از کشور. آن ها چنانن اسیر این مناسک الگوی تکامل خطی جوامع شده اند که عادت کرده اند به بازارهای خارج از غار تاریک تولیدی خودشان می روند، جایی که الگوی مصرف و کیفیت کالاها و خدمات در آن جا بیشتر و بهتر از چیزهایی باشد که برای مردم عادی که کارگران این تولید هستند ارائه می شود. از شهرهای کوچک به شهرهای بزرگ و از کشورهای معمولی به کشورهای پیشرفته تر.

مرگ عباس کیارستمی مرگ پذیرش عدالت و برابری در تولید اجتماعی معنا بود. تولید اجتماعی معنا و عملکرد در پدیده ای چون رفاه و سلامتی که طبقه تولید کننده خود به آن ایمان ندارد، در این خصوص اهمیت دارد. اما کیارستمی به تولید و اثر خود ایمان داشت و برای روزمرگی مردم نمی ساخت. او دقیقا بر خلاف این مناسک موجود در سیستم هایی که خارج از عالم هنر و اندیشه قرار دارند حرکت کرد. او رفت در همان تختی خوابید که مردم شهر می خوابند. او با تمام وجود در هنر فرو رفته بود و همه چیز را جدی می گرفت، هم اثر خودش را و هم تخت بیمارستان ایرانی را. او بر اساس روزمرگی جهان سومی یا خط تولید توسعه معنا در جامعه زندگی نکرد. او معناهای روزمره و مناسکی طبقات مسلط را جدی نگرفت و معنایی انسانی و آرمانی از هنرمندی که باید مثل مردم زندگی کند را برای ما به نمایش گذاشت، چون هنر و اندیشه ورزی ذاتاً همین است. حال در چنین شرایطی باید ببینیم ما در ایران با مرگ و به خصوص مرگ افرادی که کارشان سقراط وار بود چه می کنیم؟

داستان سقراط را درتاریخ بارها نوشته اند و همین موجب خیزش مجدد داستان او و پیروان او شده است. هر قهرمانی یکبار می میرد و یک بار دیگر در ذهن مردمش زنده می شود نظیر آن چه که ما در سوگ سیاوش داشتیم. در تفکر اسطوره ای هم معنای مرگ و هم عامل اهریمنی تولید کننده مرگ چون دیو و ... عمیقا مورد توجه است. تفکر درباره هر مرگی، پندارها درباره جاودانگی و وجود عامل مرگ را به ذهن می رساند. حال این الگوی رفاه یا سرپیچی از قواعد طبقه مرفه که امروز به شدت روزمره شده است می تواند هر هنرمندی که معنای بیمارستان را در ایران جدی می گیرد را دچار چنین مخاطره ای کند. اما طبقات بالا این معناهای تولید شده را خود جدی نمی گیرند. روزمرگی جهانی سومی یعنی این که تولید کننده در خصوص رفاه و هنر اثر خود را جدی نگیرد و برود به تخت ها و سالن های خارج از ایران. عباس کیارستمی و بسیاری از هنرمندان واقعی بی نام و نشان ما این معناها را جدی می گیرند چون انسان های دیگر تولید کنده را جدی می گیرند و به آن ها اعتماد می کنند.

 

مطالب مرتبط
ارسال دیدگاه

قوانین ارسال نظر
  • خبرآنلاین نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی‌کند
  • لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری کنید
  • اگرچه تلاش می‌شود نظرات ظرف 2ساعت تعیین تکلیف شوند اما نظراتی که پس از ساعت 19 نوشته شود حداکثر تا 9 صبح روز بعد منتشر می‌شوند
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابه دارند، انتشار نمی‌یابند بنابراین توصيه مي‌شود از مثبت و منفی استفاده کنید.

0/700

پربیننده‌ترین
وبگردی