۰ نفر
۱ آبان ۱۳۹۸ - ۱۹:۲۵
دنیای عجیبی است!

قدیم ترها که بچه تر بودیم به خاطر گم کردن یک اسباب بازی، یک اسکناس یا مداد سیاه مان آسمان به زمین می آمد و دنیا تیره و تار می شد اما امروز که بزرگ تر شده ایم و به قول از ما بهتران عاقل تر و بالغ تر، گم گشتگی های مان نیز بزرگ تر شده، بزرگ نه به اندازه یک بسته پول یا ماشین آخرین مدل، بزرگ به اندازه یک روح!

آن را گم کرده ام! نمی دانم کجا، اما بی شک در فاصله میان یک از خواب پریدن با صدای زنگ ساعت و یک ساعت کوک کردن برای صبح فردا بوده، در خواب هایم نمانده می دانم، که اگر خواب مانده بود با یک جمله انرژی بخش، با یک فال حافظ صبحگاهی یا شعری به زیبایی حافظ و مولانا از خواب بیدارش می کردم.

یک روح گم شده و در تعجب که چرا صدا از کسی بلند نمی شود؟ چرا آسمان به زمین نمی آید؟ چرا خورشید هنوز طلوع می کند؟ دنیا هنوز می چرخد؟ زندگی هنوز جریان دارد؟

از هر که سراغش را می پرسم نشانی از آن نمی گیرم! می دانم در میان هیاهوی آدم ها و آشفتگی روزگارم جا مانده در جایی و فراموش کرده ام کجا!

می گردم … در شادی هایم، در غم هایم، در گریه ها و خنده هایم، در عاشقی هایم، در شکست هایم که همیشه گمان می کردم روحم پشت آن ها نشسته اما گویا هرگز نبوده و این همه احساس تنها ظاهری زیبا بر باطنی تو خالی بوده است.

گاهی فکر می کنم نکند یک روح میان انبوه افکار و استرس ها و ناامیدی هایم مرده باشد؟ نکند …

و این قصه بسیاری از ما است، آدمیانی که خود را و زندگی را در ناکجا آباد دنیایی که عرض و طولش جا به جا شده گم کرده ایم، نمی دانم کی و از کجا اما بی شک نه یک شبه که آرام و بی سر و صدا رخ داده، وگرنه در یکی از همین صبح ها باید تیتر روزنامه های شهر را با خبر گم شدن میلیون ها روحی که ناگهان گم شدند پر می کردند.

گاهی فکر می کنم این حادثه از همان زمانی شروع شد که افق چشم مردمان ما از تپه های یک آبادی کوچک به آسمان خراش های یک کلان شهر بزرگ گسترده شد.

همان زمان هایی که زنگ بیداری صبح مان را نه پرندگان سرخوش که یک گوشی موبایل سرد و بی روح به صدا در آورد.

از همان روزهایی که مسیر بین خانه و کارمان به جای جاده کوتاه این سر روستا تا آن سرش از این سر شهر به آن سر شهر دوخته شد و پیاده روی صبحگاهی در دل طبیعت جای خود را به ترافیک های قدم به قدم و بوق ماشین و بد و بیراه رانندگان عصبانی بخشید!

همان موقع که بتن و سرامیک جای کاهگل را گرفت و نگذاشت صدای همسایه به همسایه برسد و اجازه نداد نان شبت را با همسایه ای که می دانستی از تنور خانه اش بوی نان نمی آید تقسیم کنی!

دیگر نه عطر خاک باران زده در هوا پیچید و نه رنگین کمان های هزار رنگ گوش تا گوش آسمان را فرا گرفت.

بی شک از همان زمان ها حادثه ای شوم در راه بود که حتی راحتی و آگاهی که به همراه تکنولوژی به خانه های مان سرک کشید نیز نتوانست روی آن سرپوش بگذارد، زندگی گم شد و به دنبال آن روح ها یکی یکی جا ماندند.

و نتیجه اش آن شد که همه ما در این همه هیاهو و بیداد به دنبال فرصتی کوتاه باشیم تا تنها چند روز در حال و هوای یک روستا قدم بزنیم که مبادا از آلودگی های یک شهر که نه تنها هوایش را که زندگی مردمانش را نیز سیاه کرده خفه شویم!

خسته، بی خواب و افسرده به روستایی پناه می بریم و امیدوار که شاید روح گمشده مان را در حوالی همان حال و هوا پیدا کنیم.

گاهی فکر می کنم آیا ارزشش را داشت که روح خود را به عصر بی روح و مدرن بفروشیم؟

بارها با خودم این سوال را تکرار کرده ام اما هر بار جوابی برایش نداشته ام زیرا می دانم در دل این عصر آهنی و در انبوه آدمیان بی روح هنوز کسانی هستند که روح خود را گم نکرده اند، کسانی که وقتی از کنارشان که رد می شوی بوی احساس به مشامت می رسد و در نگاه شان که چشم می دوزی برق احسان در آن ها می درخشد.

همان ثروتمندانی که به نظر در ثروت غرق شده اند اما برق ثروت آن ها را نگرفته، آدم هایی که از شکم خالی همسایه های نه نزدیک که چند فرسخی خود خبر دارند و ثروت داشته و نداشته خود را به پای همان ها می ریزند بی آن که دیده شوند و کسی با انگشت آن ها را نشان دهد یا نام شان را جار بزند …

عصر مدرن روح های زیادی را دزدید اما در دل آن دل هایی بزرگ شدند، روح هایی آسمانی تر شدند و در همین دنیا به عروج رسیدند … چه بسیارند این آدم ها و بسیاریِ آن هاست که من را به جواب نمی رساند! شاید ارزشش را داشته باشد!

۲۱۲۱

کد خبر 1314583