حمیدرضا ابک

شبی از همین شب‌های زمستانی حوالی یلدا، گزارشگران جسور و شجاع یکی از شبکه‌های هفت‌رنگ صدا و سیما، دوربین‌ها بر دوش و لباس رزم به تن، عزمشان را جزم کرده بودند که پرده از اتفاق هولناکی بردارند که در گوشه‌ای از این کلان‌شهر آرمیده در حوالی ملک ری رخ داده بود. سازمان تعزیرات حکومتی دستور پلمب چند واحد صنفی را به دلیل تخلفات قانونی صادر کرده بود و این‌ها می‌رفتند تا با تهیه گزارش از این واحدها،‌ که از قضا همه پیراشکی‌فروش بودند،‌ مردم عزیزشان را آگاه کنند که بخت تا چه اندازه یارشان بوده که این پیراشکی‌فروش‌ها پلمب شده‌اند؛ وگرنه هر لحظه امکان داشت با خوردن یکی از آن‌ها، هم دار فانی را با سرعتی وصف‌ناپذیر به مقصد دیار باقی ترک کنند و هم خانواده‌ای را لباس عزا بر تن، گرفتار خریدن قبر و رزرو سالن پذیرایی و این قبیل قضایا کنند.

اوضاع پیراشکی‌فروش‌ها تعریفی نداشت. زیرزمین‌های قدیمی با دیوارهای فرسوده، فضاهای کوچکی که هم محل خوابیدن کارگران بود و هم جایی برای انبار کردن آردها و از همه بدتر روغن‌های چند بار مصرف شده‌ای که از فرط خستگی، رو به سیاهی و زوال گذاشته‌ بودند و گویا باز هم قرار بود پیراشکی بسازند و پیراشکی بسازند.

احتمالا هر مخاطبی هم با دیدن این گزارش،‌ «پدر بیامرزی» از ته دلی فرستاده است برای باعثان و بانیاین این پلمب. تا اینجای کار همه چیز طبیعی به نظر می‌رسید و عادی. اما سکه این گزارش روی دیگری هم داشت.

گزارشگر خوش‌تیپ، میکروفون مرغوبش را محکم در دستانش می‌فشرد و پله‌های پیراشکی‌فروشی را چنان طی می‌کرد که گویا ژولیوس سزاری دیگر بر پلکان قصرهای روم قدم می‌زند. پیراشکی‌های کپک زده را رو به دوربین نگاه می‌داشت و با صدایی دردآلود می‌گفت: «آیا براستی فروش این پیراشکی‌ها کاری انسانی است؟». بعد هم نمایشی از قابلمه‌ها و کفگیر‌ها به راه انداخت که دل سنگ را آب کرد و پس از این مقدمه‌چینی سراغ فروشنده پیراشکی‌ها رفت و پرسید: «آخر چرا؟ واقعا چرا؟». مرد بیچاره که شطرنجی هم شده بود با سرافکندگی پاسخ داد:‌ «درست کردن در و دیوار اینجا بیست میلیون تومان خرج دارد. از کجا بیاورم؟». احتمالا خارج از موضوع حرف می‌زد. چون گزارشگر فاتح ما، سریعا لای قضیه را درز گرفت و چند کیلو پند و اندرز اخلاقی بار پیراشکی‌فروش کرد و بعد هم از او پرسید: «آیا واقعا شما راضی هستید کسی به خاطر خوردن پیراشکی‌های شما بیمار شود؟».

نگارنده در مقام دفاع از پیراشکی کپک زده و روغن سوخته و دیوارهای فروریخته نیست. هیچ‌گونه وکالت‌نامه مخصوصی هم برای دفاع از میکروب‌ها و باکتری‌های این آب و خاک در دست ندارد، اما گمان می‌کند در پس از گزارش روشنگر، «تناقضی عظیم» نهفته است.

نشان دادن پیراشکی کپک زده و روغن سوخته به خودی خود نشانگر چیزی نیست. بالاخره روغن‌ها می‌سوزند و پیراشکی‌ها هم بعد از مدتی کپک می‌زنند. اینکه روغن و پیراشکی کپک زده را از انبار دربیاوریم به مردم نشان بدهیم، هنر نیست. گزارشگر حرفه‌ای تدبیری می‌اندیشد تا این پیراشکی‌ها را در کف مشتریان بیابد؛ وگرنه انبار ایران‌خودرو هم پر است از قطعات اسقاطی و از آن مهم‌تر، انبار صدا و سیما پر است از برنامه‌های پخش نشده‌ای که هر کدام به دلیلی اسقاط شده‌اند. گمان نمی‌کنم تعداد افرادی که در سرزمین ما فرق پیراشکی سالم و کپک زده را ندانند و حاضر به خرید آن باشند، چندان فراوان باشد.

تناقض عظیم اما جای دیگری است. اینکه پیراشکی‌فروشان بیست میلیون تومان ندارند که انبارشان را بازسازی کنند، خیلی هم تقصیر خودشان نیست و اتفاقا فقط آن‌ها نیستند که گرفتار این مسئله‌اند. رونق اقتصادی که باشد، هر بنی بشری می‌داند بهبود وضعیت تولید، مستقیما در بهبود شرایط فروش تاثیرگذار است و چنین نکته بدیهی‌ای، نیاز به پند و اندرزهای لقمان‌وار آقای گزارشگر ندارد. مسئله هم فقط مربوط به پیراشکی‌فروش‌ها نیست. کدام یک از صاحبان مشاغل را می‌شناسید که اگر سرمایه بیشتری در دست داشته باشند، نتوانند اوضاع شغلشان را بهبود ببخشند؟ لابد می‌خواهید بگویید اگر پول نداری که انبارت را بازسازی کنی،‌ پیراشکی‌فروشی نکن. قبول،‌ اما چه کند؟ چند پیراشکی پانصد تومانی باید بفروشد که بتواند از کنار سودش هم گذران زندگی کند و هم بیست میلیون هزینه برای بازسازی انبار؟ بگذریم که در فاصله‌ای که او می‌خواهد با این پانصد تومان‌ها خرج بازسازی انبار را کنار بگذارد، تورم عزیز هم بیکار نمی‌نشیند و خرج بازسازی را بالاتر و بالاتر می‌برد تا او هیچ‌گاه نتواند این کار را انجام بدهد.

آقای گزارشگر عزیز! پیراشکی‌فروش بینوا ترسیده بود. سر و زبان درست و حسابی هم نداشت. وگرنه میکروفون شما را می‌گرفت و می‌گفت: «نفستان از جای گرم درمی‌آید اخوی. پول نفت و مالیات امثال بنده را می‌گیرید و با بودجه صدا و سیما دوربین‌های چند میلیونی می‌خرید و به ما که می‌رسید از کیفیت می‌گویید؟».

درست می‌گوید. او هم بدش نمی‌آید که هیئت دولتی، وزارت‌خانه‌‌ای، جایی پیدا شود و بیست میلیونش را بدهد و از او بخواهد از صبح علی‌الطلوع تا بوق سگ پیراشکی بسازد.

آقای گزارشگر عزیز! شما اگر گزارشگر یک شبکه خصوصی بودید، دوربین HD داشتید یا هنوز هم دوربین یوماتیک به دوشتان بود؟ اصلا امکانش را داشتید که از سطح شهر گزارش تهیه کنید یا مجبور بودید فقط به برنامه‌های داخل استودیو بسنده کنید؟ نفس من هم از جای گرم درمی‌آید. من هم اگر خرج رسانه‌ای را که در آن می‌نویسم خودم می‌دادم،‌ احتمالا تناقض‌های شما و رسانه عزیزتان را بی‌خیال می‌شدم و کلا از زیر سبیل مبارک، عبورش می‌دادم.

حرفی نیست. فعلا که کسی از من و شما بازخواست نمی‌کند. بتازانیم. اما اگر روزی روزگاری در یکی از همین شب‌های زمستانی حوالی یلدا، پیراشکی‌فروشی به سازمان صدا و سیما و مطبوعه ما آمد و برنامه‌های بی‌کیفیت شما و نوشته‌های کپک زده مرا نشان مردم داد و از ما پرسید که «آیا خجالت نمی‌کشید با این همه امکانات، چنین محصولی را عرضه می‌کنید؟» جوابش را چه می‌دهیم؟

برادر من، اخوی، عزیز، دست‌های همه ما آلوده است. هیچ کداممان بیست میلیون تومان‌هایمان را خرج کیفیت محصولاتمان نکرده‌ایم. پیراشکی‌های همه ما کپک زده است. روغن‌های همه ما هم سوخته و سیاه است. فقط نکته اینجاست که شانس تا به حال یار ما بوده و یار آن عزیز پیراشکی‌فروش نبوده. یک لحظه جایت را با او عوض کن. باور کن او هم از کت و شلوار هاکوپیان و ژل موی سر و ادوکلن ژوپ بدش نمی‌آید. برف یلدا که ببارد، ظاهر اتوکشیده من و شما هم شسته می‌شود و چیزی که می‌ماند همان دیوارهاست و کپک‌ها و روغن‌های سوخته.

راستی یک نکته. برادر عزیز، در انتهای گزارشتان وقتی می‌خواستید روغن‌های سیاه و پر از میکروب و تباهی را نشان ملت بدهید،‌ چند پیت حلبی روغن سیاه را داخل جوی خیابان و نهرهای شهری ریختید. باز هم شانس آوردید که گزارشگر دیگری نبود که مچتان را بگیرد و پند و اندرز بر سرتان بکوبد و از شما بپرسند: «آیا واقعا راضی هستید چند کوچه پایین‌تر کودکی به خاطر این کار شما بیمار شود؟». بخت یارتان بود اخوی. وگرنه چه پاسخی می‌دادید؟

کد مطلب 1335

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 13 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 8
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • سعيده رحمتي IR ۰۹:۴۱ - ۱۳۸۷/۱۰/۰۷
    18 1
    سلام نثر شيواي داريد آقاي ابك در عين حال كه طنز، اشك آدمو هم در مياريد. خسته نباشيد اخوي
  • شاپور شاخدار IR ۱۲:۴۱ - ۱۳۸۷/۱۰/۰۷
    18 1
    آقای ابک را از همکاری با نشریات نئولیبرال وطنی می شناسم! واقعا برایم جای تعجب داشت این موشکافی اجتماعی از نویسنده هایی که در چنین مطبوعاتی کار میکنند! خوب بود
  • امید محمودزاده ابراهیمی IR ۲۱:۴۲ - ۱۳۸۷/۱۰/۰۷
    18 1
    زدی تو خال برادر...منم پای تلویزیون همینو گفتم. این همه روغن رو ریختن توی جوب...نگفتن اوون درخت ها چه گناهی کردن که باید روغن سوخته رو به جای آب تحمل کنن و بعد هم خشک بشن... ظاهر را فقط دیدیم...باطن چیز دیگری ست...
  • hldk IR ۲۲:۳۳ - ۱۳۸۷/۱۰/۰۷
    18 1
    سلام جاهایی که سعی کرده اید طنز بنویسید، مو نه تن آدم سیخ می شود. این نوع طنزیم را دهخدا سال ها پیش منسوخ کرد. قصد بی احترامی نداشتم.
  • نيما صيانتي IR ۰۰:۳۰ - ۱۳۸۷/۱۰/۰۸
    18 1
    آنقدر خوب بود كه بعضي ها شاخ در آوردند!تازه «نئو ليبرال» را هم بلدند بنويسند مطبوعات را هم ميخوانند. عجيب است واقعن
  • خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز IR ۱۰:۴۲ - ۱۳۸۷/۱۰/۰۸
    18 1
    لایک به شدت مخصوصاً برای پاراگراف آخر این مطلب!اتفاقاً این گزارش را دیدم و همان موقع هم این اشکال به نظرم اومد و خیلی تعجب کردم که بابااین گزارشگر کیه دیگه!
  • وداد IR ۱۲:۳۶ - ۱۳۸۷/۱۰/۰۸
    18 1
    وقتی یه ملت تمام دقدقش بشه شکمش،پیراشکیه کپک زده بیشتر از سریالهای آب دوغ خیاری بچمش می یاد.سریالهای درجه چهار و پنج که مف نمی ارزن.با سوپر استارهای پاستوریزه هموژنیزه شده که روز به روز هم داره مردم و خنگ و خرفت می کنه.به قل گفتنی: دم کدخدا رو ببین ده و بچاپ.
  • بهار IR ۱۲:۴۶ - ۱۳۸۷/۱۰/۰۸
    18 1
    خیلی تند رفته بودید ولی همین مطلبتان را جذاب کرده بود

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین