فرآیند تبدیل شدن آکادمیسین به دال اعظم تئوریک پدیدهای است که باید آن را در برساختهشدن قاعدههای جهانی در سیطره نئولیبرالیسم کنونی جستجو کرد. از قضا دلالت یافتن مرجعیت نظریات ساموئل هانتینگتون به خوبی با وضعیت پیوند یافتن نئولیبرالیسم جهانی با تئوریهای تمدنگرا و هویتمحور سازگار است.
تا پیش از واقعه یازدهم سپتامبر هانتینگتون آکادمیسینی معمولی با کتابی کم اهمیت با عنوان رویارویی تمدنها بود. اثری که بلافاصله پس از واقعه یازدهم سپتامبر به صورت تئوری رهاییبخش و راهبردی درآمد.علت این همه اقبال به چنین اثری چه بود؟ آنهم در حالیکه تا پیش از واقعه یازدهم سپتامبر مضامین تئوریهای هانتینگتون به روشنی فاقد بصیرت فلسفی و مملو از سادهسازیهای ضدهگلی تاریخی بود. هانتینگتون در این کتاب به تقسیمبندی سادهای از تعارضهای تاریخی پرداخت و با تقسیمبندی تاریخی ستیز بشری در سه صورت و ساختار عملاً کتابی پیشگویانه و از جنس طالعبینیهای هندی و چینی ولی با رنگ و لعابی آکادمیک نگاشت.
او در این اثر بر این باور بود که ستیز و تعارضهای بشری در قرن نوزدهم در تعارضهای دولتـملت متبلور گشته است در حالیکه در قرن بیستم مساله به صورت ستیز تمدنی درآمده است چرا که دیگر ستیز دولت و ملت در شبکه جهانی ادغام شده و ابتدا به صورت ستیز ایدئولوژیک در میانه جنگ سرد درآمده و سپس با فروپاشی شوروی به صورت ستیزه تمدنی فرهنگی و هویتی درآمده است.
اما مسئله اساسی این است که فرهنگ و تمدن در چنین تلقی فاقد بسترهای تاریخی و به صورت انتزاعی در نظر گرفته شده است. درست است که کارکردهای سنتی دولتـملت رنگ باخته است اما ثمره آن برجسته شدن فرهنگ و تمدن به عنوان ایدئولوژی تمامیتخواه نیست. بیمعنا شدن سیاست در زمانه ما به بیمعنا شدن فرهنگ نیز میانجامد. امروزه سلطه سرمایهداری جهانی نه بهواسطه ایدئولوژیهای تمدنی و مواریث فرهنگی بلکه از طریق کنترل مستقیم غرایز صورت میپذیرد. حتی نظام اقتصادی نیز از این منطق پیروی میکند. امروزه مبارزه اساسی نه تنها در ستیز تمدنی بلکه در نیروهای داخل در یک حوزه اقتصادی (کارـ سرمایه) نیز صورت نمیپذیرد بلکه میان کل نظام و گروههایی رخ میدهد که به حاشیه رانده شدهاند. در واقع ریشههای اساسی ستیز و تعارضها ریشههای فرهنگی و تمدنی متفاوت به زعم هانتینگتون نیست. چرا که در زمانه ما نه تنها سیاست و فرهنگ بلکه توحش نیز از ایدئولوژیهای تمدنی بینیاز گشته است. ستیز و تعارض در منافع را به کلیتی تحت عنوان «تمدن» نسبت دادن به معنای نادیده انگاشتن آنتاگونیسم درونی جامعه جهانی است.
به نظر میرسد که ترس از «دیگری خودساخته» و ماخولیای ترور در ساخته شدن دال اعظم هانتینگتون بیتاثیر نبوده باشد. هانتینگون به جعل هویتهای کاذب سیاسی از دسترفتهای که اتفاقاً ثبات اقتصادی خود را در وابستگی به شرکتهای چندملیتی میپندارند تحت عنوان رویارویی تمدنهای اسلامی و مسیحی پرداخت که به خوبی در پیوند با محافظهکاری و نئولیبرالیسم قرار داشت.
پروسه هویتسازی تمدنی و فرهنگی هانتینگتون نه تنها در سطح فرافکنی ستیز و تعارض به ماخولیای دیگری در سطح جهانی تداوم یافت بلکه در سطح داخلی نیز در مضمون «ستیز درونی تمدن آنگلوساکسون» ادامه یافت. او در کتاب آخر خود تحت عنوان ما که هستیم؟ به خطر مدفون شدن فرهنگ اصیل آمریکایی در زیر بار فرهنگهای دیگر پرداخت و از خطرات کاتولیسیسم بنیادگرای نهفته در فرهنگ اسپانیاییهای مهاجر در آمریکا سخن گفت. آنهم بدون توجه به ساختار تمدن آمریکایی که اساساً تمدنی متکثر و فاقد هویتی یکدست است و برآمده از اقوام گوناگونی است که اکنون منافع مشترک با یکدیگر دارند.
هانتینگون در دو دهه پایانی عمرش به معنای لیبرالی تمامعیار خوشبختی را تجربه کرد، چرا که به خوبی میدانست که چگونه از استثنای برآمدن تاریخی فرهنگها چه در سطح جهانی و چه در سطح داخلی هویتی کاذب تحت عنوان «تمدن» را انتزاع کند و قاعدهمند شدناش را تئوریزه سازد. قاعدهای که به خوبی با سلطه روزافزون نئولیبرالیسم و جهانی شدن فقر و فلاکت هماهنگ است.






نظر شما