در باره وامدار بودن همیشگی و خلاصی ناپذیر هنر هفتم نسبت به ادبیات همیشه بحث شده است و این مهم شاید یکی از معدود مباحث اینچنینی است که همه ی اهل فن برای اثبات نظریاتشان در یک صف واحد قرار دارند . در واقع همگان متفق القولند که سینما یک بدهکار ابدی نسبت به ادبیات است و هرگز آن تاثیر گذاری شگرفی که برای سینما به جهت بهره برداری از این گنج های بی پایان ادبی شده ؛ عکس آن در هیچ وزنی جلوه گری نداشته است.

موقعیت ممتاز ادبیات جهان حتی باعث دلخوشی سینماگران هم شده است. واین دلخوشی نه حالا ؛ نه 20 سال پیش بلکه در سال 1945 توسط اعجوبه ی سینمای جهان اورسن ولز ؛ به صورت واضح و در قالب در یک سخنرانی 15 دقیقه ای نهادینه شد. به زعم او کارگردان و سینماگری موفق است که بتواند در باره موضوعی فیلم بسازد که مردم از آن یا چیزی می دانند و یا خوانده اند. ولز دید بسیار مثبتی به ادبیات داشت و اگرچه خود کمتر اقتباس کرد چون نویسنده ای قهار بود اما برای تمامی زیردستانش ؛ استفاده از اقتباس برای شروع به کار در سینما را ضروری میدانست. طی دو دهه بعد کار به جایی رسید و شان و منزلت نوشته های افتباسی بدان حد بالاگرفت که جوایز مخصوصی برای نوشته های سینمایی و فیلمنامه های اقتباسی در نظر گرفته شد. روندی که آکادمی علوم سینمایی پایه گذارش بود.

با این همه به نظر میرسد اگرچه تئوری اورسن ولز همواره موفق نشان داده ؛ اما با ازدیاد تولیدات سینمایی و رقابت پایان ناپذیر جعبه جادویی با سینما و پرده نقره ای اش و هم چنین گسترش شبکه های ماهواره ای تلویزیونی ؛ بازار اقتباس هم گاهی به رکود برسد. کما اینکه بین سالهای 2009 تا الان که نیمه دوم سال 2011 است این رکورد کم و زیاد خودش را نشان داده است.

یک قانون طلایی نانوشته ی هالیوودی که یادگار آلفرد هیچکاک است بیان میدارد که تهیه کننده ی عاقل کسی است که برای فیلمی هزینه میکند که پیش از این داستانش ؛ امتحان خود را با گونه های مشابه پس داده است.البته عمده مردم و تماشاگران سینمارو از دیدن فیلم های تکراری و عدم وجود داستان های نو شکایت میکنند اما همین تماشاگران کسانی هستند که به دیدن ورسیون های مختلف از یک اثر شناخته شده بسیار تمایل نشان می دهند .

روندی که تلویزیون نیز از آن سودها برده است. اگر همین الان یکی از شبکه های تلویزیونی خودمان ورسیون فرانسوی و یا انگلیسی و یا آمریکایی بینوایان را پخش کند ( آنهم برای چندمین بار) مسلما بیننده های پرشماری خواهد داشت. این راز جاودانگی اقتباس است. در سال 2010 تمشاگران برای دیدن ورسیون جدید رابین هود اثر رایدلی اسکات سرو دست شکستند و در ایران خودمان دو هفته بعد از اکران فیلم در کن 63 ؛ دی وی دی های رابین هود دست به دست می چرخید. شاید این فیلم که ذکر کردم اثر واقعا دم دستی باشد اما در باره فیلم های اقتباسی دیگری نظیر آلیس در سرزمین عجایب ؛ جنگ خدایان و یا فیلم مزخرف کودک کاراته باز چه؟ این فیلم های اقتباسی نیز گیشه ها را فتح کردند و اصلا باعث شدند آن رخوت عجیبی که گریبانگیر سال 2010 شده بود حداقل برای چند هفته جایش را به سرزندگی بدهد.

برای سال 2011 نیز سهم فیلم های اقتباسی به رشدی قابل توجه رسیده است. و عمده ی این آثار مربوط به نویسندگانی است که پیش از این آنچنان در حوزه ادبیات اسم و رسمی نداشتند. به نظر می رسد بیش از هرموقع دیگری سینما به ادبیات احتیاج دارد بشرطی که سازو کار فیلمسازی با زمان نشر کتاب همخوانی داشته باشد. پرواضح است که هر اثری از کورمک مک کارتی می تواند کار جذابی از کار دربیاید. جایی برای پیرمردها نیست و جاده میتوانستند در هر زمانی ساخته شوند اما برای دیگر نویسندگان نه چنین فرصتی وجود دارد و نه چنین اعتباری خرج می شود.

کد مطلب 159237

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 1 =