چرا هنوز غالب کشورهای دنیا به توسعه دست نیازیده اند؟ چرا در حالی که مسیر، روشن و بدون ابهام است، تنها کشورهای اندکی توانستهاند این مسیر را بپیمایند؟
امروزه آنچه که دغدغه اصلی است، این چراهاست که به نظر میرسد بیش از آن که به اقتصاد توسعه مربوط باشد، به حوزههایی همانند اقتصاد سیاسی مربوط است. البته این چراها در حوزه اقتصاد توسعه هم مطرح میشوند، اما غالب اقتصاددانان توسعه بیشتر تمایل دارند تا با کمک نهادهای بینالمللی این سیاستهای تکراری را فارغ از «چراهایی» که مطرح شد، تکرار کنند. اما توسعه چگونه ممکن است؟ در پاسخ به این سؤال باید گفت: آزادی، آزادی مردم و البته تسهیل امکان فعالیتهای اقتصادی و به رسمیت شناختن حقوق مردم. و این هم به معنای نظام آزاد اقتصادی یا به عبارت دیگر نظام بازار آزاد است. در تأیید این مهم باید گفت برخی اصول کلی وجود دارند که در ابتدای مطلب به آنها اشاره شد و البته این اصول نیازی به وجود رشتهای بنام اقتصاد توسعه و متخصصان توسعه ندارند.
یکی از برندگان نوبل یک خط سیر تعیینکننده را مدتها پیش به ما ارائه داده است؛ «پاسخ معمای توسعه، آزادی برای انبوه افراد مجزاست، به منظور پیدا کردن پاسخهای مناسب خودشان». فردریش هایک گفته است: «ما آزادی را میخواهیم چرا که آموختهایم از آن انتظار ایجاد فرصت برای تحقق بخشیدن به بسیاری از اهداف{فردی} خود را داشته باشیم. چرا که هر کدام از افراد بسیار کم میداند».
شایان ذکر است که اقتصاددانان و متخصصان توسعه تا هنگامی که اصول کلی مفید بوجود آمدند به ما کمک کردهاند، اصولی از قبیل آنهایی که با مقایسه کشورهای با رشد بالا و پایین مورد اثبات قرار گرفتند و در ابتدای مقاله ذکرشان رفت. در همین راستا کمیته رشد سازمانملل در آخرین گزارش خود در سال 2008 نتیجه میگیرد که «پاسخها» باید با توجه به شرایط خاص هر کشور و شرایط خاص هر دوره زمانی طراحی شوند. و شاید بتوان اینطور نتیجه گرفت که پاسخها در مسایلی نظیر مباحث مورد نظر اقتصاد سیاسی قرار دارد که چگونه میتوان در کشورهای مختلف و با توجه به گونه گونیهای زمینهای، آزادیهای اقتصادی و اصولی را که در بالا مطرح شد را جا انداخت و پیش برد.
همانطور که ویلیام ایسترلی خاطر نشان میسازد: «ما همینقدر میدانیم که در بازار آزاد حتی اگر ورشکستگیهای ناگهانی نیز روی دهد، مسیری خود بهبود یابنده و رو به جلو و بهینهتر از سایر مسیرها برای دستیابی به رونق اقتصادی وجود دارد. میراث فریبنده و روشنفکرانه برجای مانده از بحران 1930 این است که توسعه اقتصادی از مجرای دولت دانای همهکاره بهدست میآید نه آزادسازی فضای کسب و کار برای بخش خصوصی. این میراثی است که آیندگان آن را به دور خواهند ریخت.»
این پارادایم که به عنوان جایگزینی در برابر پارادایم اقتصاد توسعه برساختگرا و جریانهای تاریخی و سنتی در ادبیات توسعه مطرح شده است، نقشی بسیار کمتر برای متخصصان و اقتصاددانان توسعه قایل است، چرا که متخصصان نمیتوانند به صورت دستوری و یا تحمیلی، آزادی را از بالا به پایین برقرار کنند. اما پایان پارادایم برساختگرا به معنای پایان یافتن امید به توسعه نیست. از دیگر سو، توسعه بهتدریج در حال نابود کردن فقر است (نرخ فقر جهانی در سه دهه اخیر به کمتر از نصف تقلیل یافته است) البته نه به خاطر متخصصان توسعه، بلکه در نتیجه آزادیهای بیشتر برای تعداد بیشتری از هفت میلیارد متخصصی که امروزه زندگی میکنند. پس بر این مبنا میتوان به متخصصان توسعه اعتماد کرد.
منبع: رستاک






نظر شما