شفیعیکدکنی به دعوت دانشگاه پرینستون آمریکا به ایالت نیوجرسی سفر کرد. ظاهراً این دعوت یک ساله است. در سالیان اخیر استاد کدکنی از این دست سفرها بسیار داشته است که برخی از این سفرها گاه بیش از یک سال به طول انجامیده.
موضوع خیلی ساده است: استاد به دعوت یکی از دانشگاههای خارج از کشور سرزمینش را ترک کرده است تا در آن دانشگاه به تدریس و احتمالاً تحقیق و پژوهش مشغول شود. همین. منتهی همین خبر ساده را روزنامهها چنان با آب و تاب نوشتهاند که دل سنگ را آب میکند. به قطع یقین اگر این سفر چهار ماه پیش رخ میداد هیچ روزنامهای خبر سفر استاد را در صفحه یک خود نمیآورد و شاید برخی از روزنامهها حتی خبر آن را هم منتشر نمیکردند. فضای سنگین سیاسی چنان بر زندگی ما سایه انداخته است که دیگر نمیتوانیم به هیچ پدیدهای بدون عینک سیاست بنگریم.
از کنارهگیری فلان فوتبالیست تا بیحوصلگی بهمان فیلمساز، از یک طرفه شدن یک خیابان تا اتصالی برق در یک روزنامه منتقد دولت همه و همه در چشم ما یک اتفاق سیاسی است. خلاصه این که حسابی زندگی را بر خودمان سخت گرفتهایم. اگر فردا یک نهاد فرهنگی ما را به ضیافت افطار دعوت کرد و از قضا همان شب گلاب به رویتان دل پیچه شدیدی گرفتیم و راهی بیمارستان شدیم همه فکر میکنند چون آن طرفی بودیم و چشم دیدن این طرفیها را نداشتیم به آن مهمانی نرفتیم. البته این بیماری، بیماری فراگیری نیست. یعنی عامه مردم فارغ از هیاهوی روزنامهها و اهل سیاست زندگی عادی خودشان را دارند.
مشکل ما روزنامهنگاران این است که گمان میکنیم چون سیاست در زندگی ما نقش مهمی ایفا میکند و اصلاً چون این روزها دلمشغولی دیگری جز سیاست نداریم پس همه وقایع را باید از چشمانداز سیاست ببینیم. نمیخواهم بگویم دوستان من از خبر سفر آقای کدکنی استفاده سیاسی کردهاند یا قصد داشتهاند استاد کدکنی را ابزاری قرار دهند برای تخریب عدهای از اهل سیاست.
بلکه میخواهم بگویم وقتی با عینک سیاست به پیرامون خود بنگرید یک اتفاق کاملاً ساده و معمولی میتواند نوع دیگری جلوه کند و معنای خاصی بیاید؛ معنایی که شاید هیچ ربطی به اصل خبر نداشته باشد. به یاد دارم یک باریکی از روزنامههای منتقد دولت خبر اجرای موسیقی استاد چکناواریان را که اتفاقاً در آن اجرا محمود احمدینژاد نیز حضور داشت این گونه نوشت: «چکناواریان برای محمود احمدینژاد نواخت.»
گویی احمدینژاد یکی از سلاطین قاجار است و چکناواریان یکی از مطربان دربار ایشان . شک ندارم که آن روزنامهنگار محترم نمیخواسته چنین معنایی از نوشتهاش استنباط شود ولی عدم علاقه او به آقای احمدینژاد سبب شده است تا ناخواسته خبر را اینگونه تنظیم کند. احتمالاً از نظر آن خبرنگار محترم آقای احمدینژاد اصلاً چنین شأنیتی ندارد که در حضور او موسیقی اجرا کنند. باز هم احتمالاً آن خبرنگار فراموش کرده بود که چکناواریان آن اجرا را در حضور یک شخصیت حقوقی انجام داده؛ شخصیت حقوقیای که در قانون عنوانش «رئیسجمهور» است.
نکته دیگر اینکه من نمیدانم چرا در چنین مواقعی همه ما به یکباره طرفدار علم و دانشاندوزی میشویم. گویی تا زمانی که استاد کدکنی در دانشگاه تهران حضور داشت خیل دانشجویان و ادب دوستان از محضر ایشان فیض میبردند و کلام گهربار ایشان را با گوش جان میشنیدند و متأسفانه با سفر ایشان به ینگه دنیا این موهبت عظیم از جویندگان علم و ادب گرفته شد. خودمان را گول نزنیم.
خوشبختانه شفیعیکدکنی به اندازه کافی زکات علم خود را پرداخته است و کتابهای بسیاری در نقد و نظر و پژوهش و تحقیق ادب فارسی نوشته است که اگر ما حقیقتاً سودای آموختن داشته باشیم از همین نوشتهها چیزهای بسیاری میتوان آموخت اما ما کاری به نوشتهها و تحقیقات دیگران نداریم. ما معمولاً اسامی کتابها را حفظ میکنیم تا با ذکر آن معلومات خود را به رخ دیگران بکشیم. ما با شاعران، نویسندگان و فیلسوفان عکس یادگاری میگیریم و در پندار خود، خود را هم تراز آنان میانگاریم. ما شگفت مردمانی هستیم. شگفت بسیار شگفت.
سیدعبدالجواد موسوی
کد مطلب 16838





نظر شما