۰ نفر
۱۹ شهریور ۱۳۸۸ - ۰۹:۰۸

محسن حدادی

چه رفاقت و قرابت نزدیکی داشتند با او. او که هرگاه رازهای سینه‌اش سنگینی می‌کرد؛ به دل «شب» پناه می‌برد و کاویدن خاک. و در سکوت شب رازهایش را در زمین چال می‌کرد؛ رازهایی که راه‌های آسمان را می‌گشود اما چه سود که «جهل عرب» را برندگی «ذوالفقار» هم کارساز نبود...

امشب صدای سکوت از بین نخلستان‌های کوفه نمی‌آید! امشب ردپای دریا روی خاک بی‌وفای کوفه نمی‌ماند... امشب تاریخ سیاهپوش می‌شود و آهستان‌های کوفه در حسرت دیدار دوباره مردی که خاک از او اعتبار گرفت و «شیعه» به واسطه او عزیز شد: یا لیتنی کنت ترابا...‌ای کاش خاک بودیم تا دچار آتش کیفر نمی‌شدیم...

حالا اما دیگر ثانیه‌های آخر نفس کشیدن ابوتراب در شهر کوفه است؛ کوفه... کوفه... کوفه؛ عروس هزار داماد تاریخ؛ شهر ننگ و نیرنگ، شهر خدعه و خوارج، شهر رنگ و ریا و شبهه و شهادت، شهر نفاق و نقاب، شهر نامرادی‌ها و نامردمی‌ها، شهر خاک‌های رازآلود و نخل‌های بغض‌آلود، شهر زهرها و زجرها...

بیا کمی در این سیاه‌بخت‌ترین شهر تاریخ قدم بزنیم؛ در این «شب‌های روشن» بی‌قراری یتیمان کوفه که عوض آن یک کاسه شیر‌ ام‌کلثوم، کاسه‌ کاسه شیر آورده‌اند برای التیام عمیق‌ترین و کاری‌ترین زخم تاریخ که دین را در سوگ نشاند!
اینجا کوفه است، با آسمانی که در قرق بال کلاغان است و رویش ناز هیچ قاصدکی را تجربه نکرده است؛ با دیوارهایی بافته شده از خباثت و خیانت و با مردمی که دست‌های ناتنی‌شان از شانه‌هایی که جز تا شب و در شب نرفته‌اند، معلق‌ است. کوفه؛ کوچه کوچه نامرد، ناجوانمرد، نااصل می‌پروراند. کوچه کوچه کج‌بین و کج‌آیین و کج‌کردکار است، کوچه کوچه نفاق و ننگ است.

مردمی با زبانی تیز و کینه‌ای تازه، مردمی با نگاهی حقیرانه و پست که جز به خون راضی نمی‌شوند!
حالا شب از نیمه گذشته است و خانه ابوتراب در سکوتی سهمگین غم فراق پدر را عزاداری می‌کند. اهالی این خانه به سوگواری در سکوت خو گرفته‌اند که این خاندان، اهل سرزمین سوگ و سکوت‌اند...
«صبح» خجل از دیدار صاحب‌خانه است و هزار هزار ستاره در نخ تسبیح توسل به «دنیا» را در تار و پود شب جا داده‌ و در پای خورشید به چله نشسته تا سحر نیاید! اما لحظه ملاقات خونین با خدا فرا‌رسیده است و زمین که توان امانت «باب علم» را نداشت، دارد از غصه دق می‌کند...

حالا دیگر کوچه‌های تاریخ از او پر شده است، حالا دیگر تنهایی شب پرپر می‌شود با قدم‌هایی که روزی بر شانه‌هایی از جنس بهشت که وحی بر آنها باریده بود، بالا رفت، تا محراب عاشق‌ترینش را در آغوش بگیرد. مردی که رایحه رضوان در پیراهنش زندانی است و عشق در محضرش تلمذ می‌کند.

از آسمان «ماه» می‌بارد و سکوت به چله نشینی می‌رود و «شب» پهنه اسرارش را به چاه می‌سپارد!
... زمان ایستاده است.
نام علی رودهای لال را به آواز در می‌آورد و توفانی در پیرهن کعبه می‌شود و دریاها تشنه‌تر از همیشه در حسرت وضوی مردی می‌نشینند که آینه در مویرگ‌هایش می‌وزد.
حالا، تمام لب‌های عالم با علی معطر می‌شود و نبض تاریخ در رگ کوفه می‌میرد!

کد مطلب 16874

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 5 =

آخرین اخبار