۰ نفر
۲۷ آذر ۱۳۹۰ - ۱۹:۱۵

بحرطویل شمر و عباس که به صورت گفت‌وگوی دو بجز نفره (دیالوگ) بین یک اشقیاخوان و یک اولیاخوان انجام می‌شود و به علت وجود زمینه مناسب، و نیز پایداری جانانه عباس و عکس‌العمل او در مقابل دعوت‌ عمله ظلم به دنیا‌داری و دنیا‌خواهی، سخت برای تماشاگر مطلوب است، در سایر تعزیه‌هایی که از قالب بحر طویل در آنها استفاده شده، بحر طویل‌خوانی معمولاً به صورت یک نفره (مونولوگ) انجام می‌شود. بحر طویل‌خوانی ممکن است از جانب اولیا باشد.

بحرطويل شمر و عباس كه به صورت گفت‌وگوي دو بجز نفره (ديالوگ) بين يك اشقياخوان و يك اولياخوان انجام مي‌شود و به علت وجود زمينه مناسب، و نيز پايداري جانانه عباس و عكس‌العمل او در مقابل دعوت‌ عمله ظلم به دنيا‌داري و دنيا‌خواهي، سخت براي تماشاگر مطلوب است، در ساير تعزيه‌هايي كه از قالب بحر طويل در آنها استفاده شده، بحر طويل‌خواني معمولاً به صورت يك نفره (مونولوگ) انجام مي‌شود. بحر طويل‌خواني ممكن است از جانب اوليا باشد. در تعزيه شهادت ابوالفضل، حضرت عباس براي اينكه شهامت و پردلي علي‌اكبر نوجوان را به محك بزند، نقاب بر روي مي‌بندد و شبانگاه به صورت ناشناس، راه را بر اكبر كه براي آوردن آب به كنار فرات رفته است، مي‌بندد:
عباس: تكبير از كجا و كدامين دلاور است؟
بي‌شك صداي نو خط ناكامم اكبر است
او رفته در فرات گمانم براي آب
بندم به روي خويش در اين نيمه شب نقاب
گردم روانه، راه بگيرم به عزم او
ببينم چگونه است دليري و رزم او؟
يك حمله مي‌كنم به علي‌اكبر جوان
تا اين جوان چه مي‌كند از بهر امتحان
اكبر: اي سياهي تو كه باشي كه گرفتي سر ره بر من؟ داري تو سر جنگ مگر با من دلتنگ در اين تيرگي شب، كه نتابد مه و كوكب، عجب اين است كه با من، تو بگو دوستي يا دشمن؟ اي مرد بياور به لب اكنون تو صدا را.
اي سياهي! سر راه آمده‌اي چون؟ زده‌اي بلكه شبيخون؟ به سراپرده سلطان غريبان و كني بلكه تو جاسوسي آن فرقه اشرار، مگر خوف نداري تو ز عباس علمدار، ز سردار وفادار، عمو جان عزيزم كه به يك لحظه كند خوار و كشد زار، دمار همه لشكر مزدور دغا را.
اي سياهي! اگر اين دفعه نگويي تو جوابم، به همان عزّت بابم، كه نماند بجز اين چاره، كه با ضربت شمشير، دو پاره كنمت تا بچشي ضربت بازوي علي‌اكبر فرخنده لقا را.
بحر طويل‌خواني ممكن است از جانب اشقيا باشد. در اين صورت، بحر طويل معمولاً به شكل گزارش انجام مأموريت به عرض مقام بالاتر مي‌رسد و طي آن گزارش‌دهنده، فتحنامه خود را با بيان مطنطن عرضه مي‌كند و شمه‌اي از رذالت‌ها، شقاوت‌ها و سفاهت‌هاي خود را به عنوان ويژگي‌هاي مثبت خود، به رخ جمع مي‌كشد و با مدح‌هاي شبيه به ذمّ و ذمّ‌هاي شبيه به مدح، فضاي طنز‌آميزي را كه مطلوب تماشاگر است به وجود مي‌آورد. بحر طويل شمر كه گزارشي از وقايع كربلا است و در تعزيه مجلس ورود اهل بيت به شام خوانده مي‌شود، از اين دست است:
شمر: اهل مجلس! همگي ساكت و صامت، كه كنم عرض، بر زاده سفيان، ز وقوعات صف كرب و بلا، وادي هر رنج و بلا، روز دوم ماه محرم، پسر حيدر صفدر، نوه خاص پيمبر، گهر بحر كرامت، ثمر نخل امامت، درّ درياي مروت، بر اشجار فتوت، مه افلاك متسّع، شه اقليم مربع، كرم لايتناهي، يم‌ انوار الهي، زهر زهره زهرا، گهر بحر تولاّ، به صف كرب و بلا، خيمه اجلال به پا كرد، رخ خويش به ما كرد، به ما جمله ندا كرد، ندا او ز صفا كرد، بفرمود كه اي قوم! رسيدم به سوي منزل و مقصود، مُرادم همه اين بود، كه با لشكر معدود، در اين خاك غم افزود، رسانم همه اهل و عيالم، كه خدا شاهد حالم، ز جفا هيچ ننالم، به شما مقصد و مقصود چه باشد؟ كه دل ما بخراشد، فلك از كينه بپاشد، همه گفتيم كه محكوم يزيديم، به او جمله مريديم، كه گر بيعت او را ننمايي، سرت از كينه ببرّيم، سر نيزه نماييم، به هديه به سوي شام رسانيم، بديديم بسي آه و نوا كرد، سر خود به سما كرد، به اينگونه دعا كرد، از اين حرف ابا كرد، كه اي خالق دادار! گواهي، كه مرا نيست پناهي، تو ببخشا ز كرم امت جدم، همگي را ز سياه و ز سفيد و ز صغار و ز كبارا ماند در ماريه تا هفتم مه شد، خور افلاك به چه شد، فلك از كينه سيه شد، به حسين حال تبه شد، ز ستم آب ببستيم به رويش، كه صداي عطش اهل و عيالش، به سما رفت و تپيدند چو ماهي همه بر خاك، پس آن مهر نُه افلاك به سر برد ز بي آبي و بي‌تابي و بي‌خوابي و، گه آه و فغان كرد، گهي ناله ز جان كرد، گهي اشك روان كرد، كه تا صبح دهم شد، كه بزد كوس غريوي، كه هلا خيز، ز جا خيز، به پا خيز، كنون نوبت جنگ است، نشستن همه ننگ است، ببين مرحله تنگ است، دو اردو، ز دو سو، رو به هم آورد، بزد عربده طبل و بناليد ني و، شور ز شيپور، به پا گشت كه از شيهه اسبان و دگر غلغله خيل اميران و دگر همهمه جمله ‌گردان و دقادق ز سپر‌ها و، جلاجل ز زره‌ها و، تكاتك ز سم اسب و هياهوي مشيران و، تكاپوي دبيران، فلك از پويه بيفتاد، چنان غلغله افتاد در آن دشت، كه شد زلزله اطباق زمين بلكه سما را.
نو خطان جمگي آغشته به خون پيكر و، افتاده تني چند روي خاك و، بسي جسم كه شد پاره ز شمشير و، بسي تازه عروسان كه شدند بيوه و بي‌شوهر و، بس پير زناني كه نهادند به دل داغ پسر را و، يتيم از ره كين گشت بسي دختر و، گرديد زني چند ز كين بي‌كس و بي‌يار و برادر، چه كنم عرض؟ شهيد از ره كين حُر شد و، مصعب ز جفا كشته شد و، پس پسر حر به صف رزم به خون غوطه زد و، بعد غلامش كه يقين وقعه آنها همه بشنيده‌اي، اما همه ياور و انصار حبيب بن‌مظاهر و دگر مسلم بن عوسجه و، هم پسر او، و دگر خالد اسود و برير همداني، و دگر هاشم و عبد‌الله و عثمان و، دگر فضل و دگر عون و، دگر جعفر بن علي و وهب كلبي، دگر آن ترك غلامي كه بد او خادم سجاد و، دگر عابس و شوذب، و دگر يحيي و طرماح و، غرض ياور او كشته شدند از ره بيداد و، عزا شد ز جفا عشرت آن قاسم داماد و، تن نازك او خرد شد از سم ستوران، و علي‌اكبر مه پيكر سيمين بر خوش منظر او را ز ستم فرق دريدند و دو دست از تن عباس بريدند و علي اصغر شش‌ماهه او را به سر دست پدر، در عوض آب زدند تير به حلقوم و خودم سبز نبي را بزدم نيزه و خنجر، وَ دگر ناوك پران، و دگر دشنه بران و سر نيزه و گزلك، بدنش گشت مشبك، ز سر زين به دل خاك بيفتاد و چنان ناله بر آورد كه: اي قوم! منم سبط پيمبر، پسر ساقي كوثر، چه شود جرئه آبي به لب من برسانيد؟ نداديم به او آب و بريديم سرش را و، زديم آتش بيداد به خرگاه شه دين و، عيالش همگي بسته و زنجير و، سوار شتر از كينه نموديم، پس آنگاه سفر كرده، به هر شهر گذر كرده، و اينك به سوي شام رسانديم، همين بود كه خون كردم ز غم قلب «رجا» را.
اشقياي دست دوم نيز براي تنظيم گزارش خود از قالب بحر طويل استفاده مي‌كنند. حارث يكي از اين قماش است كه گزارش مأموريت ناموفق خود را در پيدا كردن دو طفلان مسلم كه از زندان ابن زياد گريخته‌اند، به صورت بحر طويل ارائه مي‌كند. در گزارش حارث يك طنز مضاعف وجود دارد و آن اين كه اشقيا معمولاً گزارش مأموريت خود را به مقامات بالادستي عرضه مي‌كنند، اما حارث كه آدمي است ضعيف و زبونو نوكر صفت و لولهنگش چندان آبي نمي‌گيرد و علاوه بر اين، از خلقيات خاله زنكي نيز برخوردار است، گزارش ناكامي‌هاي خود را به جاي اينكه به اينكه به ابن زياد كافر بدهد، به زوجه خوش منظر مي‌دهد:
حارث: بنشين در برم، اي زوجه خوش منظرم، اي دلبرم، اي خوشگل مه پيكر من، مختصري با تو بگويم، چو شدم دور ز خانه، بر خمار شدم، مست، نه هشيار، بديديم كه عبيد‌الله غدار، بزد جار، به بازار، كه اي مردم بيكار، دو تن طفل پدر مرده ز مسلم بنمودند فرار، آنكه بيابد و بيارد به بر ابن زياد؛ آن سگ غدّار، شود شاد و دهد خلعت بسيار، شما را.
چون كه من اين سخن وسوسه‌انگيز از آن مرد شنيدم، به بر ابن زياد، آن سنگ خونخوار رسيدم، چون مرا ديد بگفت: اي بتر از شمر! تويي لايق اين كار، برو از پي طفلان و بيار، آن دو گرفتار بلا را.
چون كه من اين سخن از آن سگ بد كار شنيدم، به سوي خانه دويدم، ه تن خويش قبا كردم و شلوار به پا كردم و رفتم سوي اصطبل و سوار فَرَس خود شده و گشته روان، سوي بيابان، خوش و خندان، كه بجويم اثر آن دو پدر مرده بي‌برگ و نوارا
 
شمر: اي عباس! دگرم آمده لشكر ز صفاهان و ز كرمان و ز كاشان و الي يزد و ز رشت و طبرستان و ز تهران و زگرگان و ز خوار و ز ورامين و ز شهرود و ز بسطام و خراسان، ز كلات و ز ملات و زه هرات و، دگر كابل و بغداد. چه دهم درد سرت، اين كه ز خاك عربستان و طرازان، ز يمين و زيسار و ز جنوب و ز شمال، الهي مغرب و مشرق.
پس رسيدم به سركوه بلندي كه بر آن اسب فرو ماند ز رفتن، من بيچاره شدم زار، از اين كار و،‌گرفتم به كف افسار و، كشيدم هي و، ‌هي جار كشيدم هي‌و، بسيار شدم خسته، چنان حال دلم ‌زار شد آن لحظه كه با غيظ و غضب چوب زدم، بر سر مركوب زدم، خوب كه حيوان زبان بسته بترسيد و، از آن ترس بلرزيد و بتركيد و، سقط كرد. كنون مي‌كشم آن‌ زين و لجام و غم آن بي‌سروپا را.
ترس دارم كه مگر شمر و سنان، خولي غدار، بخواهد ز عبيدالله مكار، بگيرند به جاي من افگار، از آن خلعت و آن درهم و ديناري، نصيب من احمق بشود غصه بسيار، نداني تو كه من خلعت از آن خواسته‌ام تا بروم جانب‌ بازار، برايت بخرم مخمل و خلخال، كه خوشحال شوي، جامه الوان تو بپوشي و بدان پز بدهي، فخر به مردم بفروشي، ولي اكنون چه كنم بخت بد و طالع بي‌مهر و وفا را؟
کد مطلب 190010

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 2 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین