این داستان را لابد شنیده اید. معروف است به "سه گاو". من در کودکی آن را بارها خوانده ام. برخی آن را منسوب به امام علی (ع) می دانند و بسیاری این انتساب را رد می کنند. هرچه هست حالا با این اوضاع خانه سینما و شایعه انحلالش جور در می آید. خواندن دوباره "سه گاو" برای 5000 عضو صنوف خانه و آنها که به مقصد طرف مقابل، ترکش کردند و حتی شاکیان و دشمنان آن خالی از لطف نیست. البته شما حتما با قید بلانسبت بخوانید:
سه گاو یکی سفید، یکی قهوه ای و دیگری سیاه در بیشه ای زندگی می کردند. روزی شیری وارد بیشه شد. وقتی گاوها را دید در خوردنشان طمع کرد. اما گاوها سه تا بودند و شاخ داشتند. او تنهایی زورش نمی رسید که به هرسه حمله کند و بخوردشان. پس تصمیم گرفت میان گاوها تفرقه بیندازد. دو گاو سیاه و قهوه ای را کنار کشید و گفت: رنگ پوست ما هر سه تیره است و شبیه هم . این گاو سفید، ترکیب ما را زشت کرده، اجازه بدهید او را بخورم .
گاو سیاه و قهوه ای موافقت کردند. شیر در برابر چشمان آن دو، گاو سفید را خورد . بعد از مدتی به گاو قهوه ای گفت: رنگ پوست ما کاملا شبیه هم است، اجازه بده گاو سیاه را بخورم. گاو قهوه ای موافقت کرد و به کناری رفت تا شیر، گاو سیاه را بخورد.
چند روزی گذشت تا اینکه شیر، باز گرسنه شد. نزد گاو قهوه ای آمد و گفت حالا نوبت تو ست می خواهم تو را بخورم . گاو قهوه ای گفت: پس اجازه بده من سه بار فریاد بزنم. شیر گفت: باشد، فریاد بزن. گاو قهوه ای فریاد زد: "من آن روزی خورده شدم که گاو سفید خورده شد..." شیر به سوی گاو حمله برد، گاو قهوه ای باز فریاد زد: "من آن روزی خورده شدم که گاو سیاه خورده ..."
کیوان کثیریان
کد مطلب 192171






نظر شما