دریا قدرتیپور: زنانی که ایستادهاند، شالها را دست به دست میکنند و به دست خانمی میرسانند که از آن طرف خواسته آنها را ببیند. صدای مرد فروشنده، همهمهای را توی پیادهرو ایجاد کرده و خیلی از خانمها سرک میکشند که نگاهی به اجناس او بیندازند.
خیلیها هم توجه نمیکنند و سرشان به کار خودشان گرم است و به راهشان ادامه میدهند. پیرمرد لاغراندام دیگری با یک دستش راه را باز میکند و جلوی خریداران میایستد، توی دست دیگرش پلاستیک بزرگ سیاهی است که پر است از لباسهایی با رنگهای مختلف.
نفسهای بلند و تندش نشان میدهد که وزن کیسه، کم نیست و حمل آن برایش سخت است. پشت سرش دختری تقریباً 16 یا 17 ساله میآید و مینشیند کنار کیسه، به نظر میرسد پدر و دختر باشند.
او هم شروع میکند به معرفی اجناس داخل کیسه: خانمها! بلوزهای جدید، فری سایز، همه رنگ، بهترین جنس، از تولید به مصرف، جنسش شناخته شده است، فقط دو هزار تومن.
این تصویر، تازه نیست. چند سالی میشود که دستفروشان مختلف، این بار با شکل و شمایل بهروزتر مهمان پیادهروهای شهر شدهاند، دستفروشهای از همه جا رانده و مانده برای در آوردن لقمهنانی به دل پیادهروها پناه آوردهاند و آنجا را مأمنی کردهاند برای خودشان، بچههای کوچک و دختران جوانشان.
آنها از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را برای فروش همراه خود میآورند و در آن شلوغی و کمی جا، کیسههای بزرگشان را اینطرف و آن طرف میکشند. آنها مردان یا زنانی هستند با ظاهری متفاوت و مثل گداهای خیابانی، دل همشهریهایشان را خون نمیکنند، گدایی نمیکنند و مثل دستفروشان اتوبوسها از لیف و اسکاچ ظرفشویی خبری نیست. شغلی ایجاد کردهاند زنانه با اجناسی زنانهتر، که از قضا مورد استقبال زنان قرار گرفته. همه از آنها با رضایت خاطر خرید میکنند و راه را برایشان باز میکنند تا عبور کنند.
مردها فرار میکنند و زنها کنجنشین میشوند
عبور از خیابانهای شلوغ و فرار کردن از دست نگهبانها و مأموران سد معبر کار هر روزهاش است. مرد مسنی است که دو ساک بزرگ و یک پلاستیک کوچک همراه دارد. او میگوید: طوری اجناسم را پهن میکنم که مأموران سد معبر مرا نبینند، هر چند دقیقه یک بار هم جایم را عوض میکنم.
اما صدیقه، زن56ساله بساطش را که پهن میکند دیگر تا شب میماند. از ساعت 10 صبح میآید و تا هفت شب میماند. پاتوقش یک کوچه بنبست است که بیشتر شبیه یک بریدگی است: اینجا راحتترم، دیده نمیشم اما مردم دیگه میدونن کجا هستم. یه روز نیام، سراغ میگیرن. شهرداری هر دفعه ایراد میگیره اما چه کنم مجبورم دیگه.
اما بعضی از آنها دو ایستگاه خلوت را انتخاب میکنند و مدام سوار و پیاده میشوند. در این ایستگاه سوار میشوند و بعد از اینکه از فروششان مطمئن شدند در ایستگاه بعد پیاده میشوند.
اجناسشان را از کیش میخرند. صدیقه میگوید: اینها را به صورت جین میخریم و برایمان ارزان تمام میشود و قیمتی هم که به خانمها میفروشیم خیلی ارزانتر از مغازههاست. شغل خوبیه، پسرم هر دفعه یکبار به آنجا میرود و چند جین میآورد. سرمایه مغازه اجاره کردن ندارم، همینجا کاسبی میکنم، بیشتر هم جنسایی را میاریم که خارجی باشه، مردم پسندتره با قیمت پائینتر.
شاید چون واقعیتهای غیرقابلانکاری هستند، کسی هم برای جمعآوریشان چندان جدیتی به خرج نمیدهند. آنها خرج خانوادهای را میدهند و از هر دری که بیرون شوند از در دیگر وارد میشوند. گاهی پلیس آنها را شناسایی و دستگیر میکند، اما اکثراً موفق به فرار میشوند.
شهریه دانشگاهش از خیابان میآید
فرقی نمیکند که چه فصلی از سال باشد، زمستان یا تابستان، آنها همیشه هستند اما تابستانها برای یوسف، فصل شروع کار است و او فقط سه ماه فرصت دارد تا شهریه ترم آینده را جور کند. او در یک خانواده ندار اما آبرودار در شهرکرد به دنیا آمده است.
در دانشگاه که قبول شد، پدرش گفت: پول شهریهات را ندارم، چی بفروشم خرجت کنم؟ و او شد دستفروش تابستانی: گاهی از این خوشحال میشم که فارسان تا اینجا کیلومترها فاصله داره و همکلاسیهایم را که اکثراً بومی هستند اینجا نمیبینم، اما با مشکلات زیادی روبهرو هستم. همش یا در حال فرار از دست مأمورام و یا اجناسم ضبط میشه، دراین شهر اگر زن باشی بهتر میتونی کاسبی کنی چون مأمورای سد معبر به اونا کمتر گیر میدن.
به نظر ناصر طهماسبی، جامعهشناس و پژوهشگر آسیبهای اجتماعی، این سویه دیگری از قواعد فرهنگی جامعه ماست که به رغم ضعیف به حساب آوردن زن، بر ضعیف رحم میکند. این همان چیزی است که مفهوم متناقض «قدرت ضعف» را خلق میکند. قدرت ضعف زنانه باعث میشود مأموران سد معبر آنقدر که ممکن است به مرد دستفروش سخت بگیرند به زن دستفروش سخت نگیرند. به این ترتیب نوعی حاشیه امن باریک، و البته متزلزل، برای زنان دستفروش پیدا میشود که برای مردان دستفروش فراهم نیست. آنان ناچارند بار سنگین مردانگیشان را در فرار و گریزهای خیابانی از دست مأمورانی جستوجو کنند که مثل همانها مرد هستند و با معیارهای مردانه به هماوردی با هم میپردازند.
بهاش نمیآید دستفروش باشد
مریم 40 ساله بین تمام زنان دیگر جلب توجه میکند، تمام لباسهایی را که برای فروش آورده داخل ساکهای تمیز و زیبا، طوری چیده که رنگها به چشم میآیند. لباسهایخوبی پوشیده؛ مانتوی مشکی با گلدوزیهای سنتی، از آن دست لباسهای مورد علاقه این روزها، با یک مقنعه مشکی. ظاهرش به دستفروشها نمیخورد. انگار از بد روزگار به این شغل روی آورده است.
دیپلمه است و یک سال است متارکه کرده. دو پسرش دانشجو هستند و یکی از آنها دانشجوی شهریهای در یزد. او هم برای دادن خرج تحصیل پسرش این شغل را انتخاب کرده و دلیل انتخاب این شغل را نبود کاری مناسب با درآمد خوب میداند. در ضمن به گفته خودش، در این شلوغی امنیتش هم بیشتر است: با مدرک دیپلم برای من کاری نیست، مگر اینکه بروم منشی یک شرکت خصوصی شوم. ولی ممکن است در آن شرکت احساس امنیت نکنم. اینجا هر چند وقت یکبار مأموران سد معبر تمام بارمان را از ما میگیرند و ما را آواره میکنند اما چارهای ندارم. میشود از راه فروش لباسهای زنانه ماهی 400 تا 500 هزار تومان درآمد داشت.
طهماسبی در این زمینه که چرا در سالهای اخیر، زنان، دستفروشی را انتخاب کردهاند میگوید: «به نظر میرسد این شغل در یک محیط شلوغ برای زنان قابل کنترلتر و نهایتاً ایمنتر است؛ چون اولاً دستفروشی در خیابانهای شلوغ مثل حاشیههای شهر درآمد بیشتری دارد و از طرفی به دلیل اینکه آنها زن هستند، بیشتر مورد ترحم مأموران و مردم قرار میگیرند، اما در عین حال باید متذکر شد که این زنان به نوعی قربانیان خیابانی محسوب میشوند که گاهی با عناصر تهدیدآمیز بیشتری سروکار دارند، از وضع متغیر جوّی بگیرید تا ماشین و موتور و. . . »
سن دستفروشان تغییر میکند
معصومه 20 ساله است، اما چهره نحیف و بیمارش، سنش را بیشتر نشان میدهد، از طرز لباسپوشیدنش هم میشود این را فهمید و البته آرایش صورتش. وقتی بستههای لوازم آرایش را از توی کیفش در میآورد میشود مطمئن شد که دستفروش است: بچه که بودم توی بازار، فالفروشی میکردم. یه روز خانمی بهم گفت به جای این کار برو توی اتوبوسها دستفروشی کن. حداقل مردها اذیتت نمیکنند. حالا خودم و خواهر کوچیکم که 9 سالشه با هم تو اتوبوسها کار میکنیم. اون فال میفروشه. مادرم هم لیف میبافه، بعضی موقعها خوب فروش میره.
اگر شما هم از مسافران همیشگی اتوبوسهای سطح شهر باشید، تغییر سن دستفروشان را از 45 یا 50 سالگی به 25 یا 20 سالگی متوجه شدهاید.
به نظر طهماسبی، پیشتازان این شیوه کسب درآمد، زنانی بودند که وضعیت دشوار زندگی و ناگزیریهای آن مجبورشان میکرد از میان معدود گزینههای دشوار معیشت، به دستفروشی بپردازند. اینها عمدتاً زنان تنها یا سرپرست خانواری بودند که به دستفروشی به مثابه یک شغل نگاه میکردند. آنان مسیری از زندگی را طی کرده بودند، پس احتمالاً مسنتر از گروههای بعدی بودند. وقتی راه دستفروشی با کار این زنان هموار شد، زنان یا مردان دیگری که در آن موقعیتها نبودند نیز از مزایای نسبی این کار باخبر شدند. آنها هم به این ترتیب به بازار پیوستند، اما اینان دیگر زنان سرپرست خانوار یا کسانی نبودند که آن را شغل به حساب آورند، بلکه بیشتر به عنوان نوعی کمکهزینه روی درآمدهایش حساب باز میکنند و این گروه را جوانترها تشکیل میدهند.





نظر شما