بعد هم جملات الکی و ابلهانه خنثی پیرامون موضوعاتی ابلهانهتر. آشنایانت میتوانند همکار، هممحلهای، همدانشگاهی، همخون و فامیل و حتی همسرت باشند. اما «رفیق» حکایتش فرق میکند. رفاقت سلام و علیک نیست، همسخنی نیست، همدلی و همنفسی است. با رفیق اصلاً لازم نیست سلام و علیک کنی. رفیق یک نگاه به ریختت میاندازد و میفهمد (دقت کن میفهمد!) که با جهان چند چندی و مثلاً کجمداری چرخ چنان سگخُلقت کرده که سلام و جوابش هم در توان و ظرفیت اعصابت نیست. در این احوال کلامی رد و بدل نمیشود. فقط چای تلخ مینوشید و سیگار دود میکنید و همه آنچه در دل و ذهنتان خانه کرده بیحرفی و کلامی منتقل میکنید، سبک میشوید و میروید پی کارتان. آشنایان از هم گله میکنند که چرا احوال نمیپرسید و سراغی نمیگیرید. رفیق میفهمد که هر کار شما یک حکمتی دارد، لابد باید میرفتید که رفتهاید.
رفقای رفته من باز آمدهاند. به من هم گفتند بیا. آمدهام چون باید میامدم به حکم رفاقت که حکم مطاع است. بیخیال. این احوالات را کسی درک نمیکند این روزها. بگویم «دستور دادند» میفهمند جماعت. بله. دستور داد، «سیدعلی میرفتاح» که بیا یک هفتهنامه راه انداختهایم به نام «نگاه پنجشنبه». بعد هم کُد را گفت. گفت: «حُقه مهر بدان مُهر و نشان است که بود». این شد که فورا رفتم. پیشتر که «میرفتاح» روزنامه «روزگار» را راه انئاخت تلفنی خبر داد. پرسیدم «حُقه مهر بدان مُهر و نشان است که بود؟!» گفت «نه!» من هم به یکی، دو تا یادداشت بسنده کردم. آنجا آشنایان جمع بودند. اما در «نگاه پنجشنبه» رفقا گرد امدهاند. رنگ و بوی مجله هم «مهر» است. البته «مهر» بعد از ده، دوازده سال. یعنی به قاعده ده، دوازده سال همه رفقا پختهتر شدهاند. آن نگاه خاصمان به امورات عالم هم پختهتر شده است. اما همان بوی رفاقت بود که من را هم از کنج دنج بیخیالی و ادای دیوانگی بیرون کشید. چون هنوز حلاوت تحریریه مهر را در مذاق جان داشتم. چند ماهی بود که خسته از فضای خموده و کاملاً اداری تحریریهها، تصمیم داشتم که دیگر ننویسم. شاید برای خیلیها احمقانه باشد. اما برای من هنوز «نوشتن» کار خلاقه به حساب میآید. در فضای کارمندی و بُن و ساعت ناهاری و ورود و خروج و تشویق و تنبیه اداری، نمیتوانستم و نمیتوانم بنویسم. لذا نوشتن را گذاشته بودم سر طاقچه و از راه اجرای تلویزیونی ارتزاق میکردم. اما فضای تحریریه «نگاه پنجشنبه» یعنی تحریریه. یعنی همان یلهگی که برای نوشتن لازم است. تنبلخانه شاه عباسی نیست، اما اتاق 2×3 هم نیست. نوشتن برای من دویدن است، در سلول نمیتوانم بدوم. اینکه میگویم فقط برای من نیست. حس الباقی «رفقایی» که در «نگاه پنجشنبه» گرد آمدهاند هم همین است.
حالا دوباره رفقای «مهر» که جوانان آن روزها بودند در مرز چهل سالگی گرد هم آمدهاند. این حتما «نگاه پنجشنبه» را خواندنیتر کرده است و خواهد کرد. خود من هم تمام وقت در خدمت این هفتهنامه هستم. خدا را شکر که یخ جوهر خودنویسم آب شده و به مدد تحریریه پر نشاط «نگاه پنجشنبه» میتوانم باز هم برای خبرآنلاین بنویسم. روز اول که به هفتهنامه آمدم ناخودآگاه این بیت حافظ را زمزمه کردم. شما هم با دیدن هفتهنامه آن را بخوانید تا خدای نکرده دولت رفقایم مثل روزنامه روزگار مستعجل نباشد.
«حضور خلوت انس است و دوستان جمعاند/ وانیکاد بخوانید و در فراز کنید».






نظر شما