اخیراً از طریق لطف رفیقی بزرگوار، فیلم «هنگ آور» را دیدم و مثل خیلیهای دیگر که فیلم را دیدهاند، خندیدم و لذت بردم و ذوق فیلمساز محترم را ستودم. اتفاقاً در بین جمعهای دوستانه هم هرجا که صحبت از فیلم شد، دیدم که در میان این حجم کثیر فیلمهای کپی و ارزان و بیدر و پیکر، این فیلم مغفول نمانده و مورد توجه خیلیها قرار گرفته و خیلیها هم دست به قلم بردهاند و دربارهاش چیزهایی نوشتهاند. اینها برای من نشانه امیدواری است که هنوز ذائقهها -آنطور که تصور میشود- ویران نشده و هنوز مردم فیلم خوب را از زیر سنگ هم که شده پیدا میکنند و با ذوق و شوق آن را تماشا میکنند.
هنگ آور، نمیگویم شاهکار، اما فیلم خوبی است که خوشبختانه از همین طریق «خودش را بیاور و اسمش را نیاور» پخش شده و به دست همه رسیده و همه دیدهاند و حالش را بردهاند. تصادفاً یکی از قسمتهای سریال «مسافران» را دیدم و متوجه شدم که سازندگان سریال هم از اتفاق این فیلم را دیدهاند و از ایده اولیه فیلم الهام گرفتهاند. الهام گرفتن از فیلمها و سریالهای خوب و بد خارجی، توسط سریالسازهای ایرانی چیز عجیب و غریبی نیست و بیآنکه کسی صدایش را دربیاورد، همه پذیرفتهاند که الهام و کپی و بلندکردن از ایدهها و قصههای خارجی مجاز است و به حکم این مصراع که «مال کافر هست بر مومن حلال» این نوع دزدیها -ببخشید، منظور بدی ندارم، شما بخوانید الهام- از شیر مادر هم برای تهیهکنندگان و نویسندگان و کارگردانها حلالتر است. به هر حال، حلال یا حرام، بحث من فعلاً این نیست، بلکه دارم در اینباره صحبت میکنم که نویسندگان مسافران ایده فیلمی را دستمایه کار خود قرار داده بودند که هر بچهای هم میفهمید که جای طرح آن در تلویزیون جمهوری اسلامی نیست.
بزرگان فرمودهاند که «چو نتوان راستی را درج کردن/ دروغی را چه باید خرج کردن؟» این فرمایش اتفاقاً در غیرمحل راست و دروغ هم مصداق دارد و به ما حالی میکند که وقتی یک کاری را نمیتوانیم انجام دهیم، چرا باید زور بزنیم و کاری کنیم و چیزی بگوییم که حتی تصویر اولیه را هم در ذهن تماشاگر خراب کنیم؟ این همه قصه آموزنده، این همه ایده بکر اخلاقی، این همه منبع لایزال ادبیات داستانی که مسئولان توی همه سمینارها پزش را میدهند و به آن میبالند، و این همه نبوغ و استعداد ایرانی و. . . پس چه لزومی دارد که به سراغ هنگ آوری برویم که از اصل و اساس مغایر اهداف تلویزیون و ادعاهای فرهنگی مسئولین است؟ آیا واقعاً سکانس صبح هتل، در هنگ آور، آنقدر نویسندگان را مجذوب خودش کرده که گفتهاند به هر قیمتی که هست باید یک صحنهای نوشت که مسافران از خواب بیدار شوند و خانه را به هم ریخته ببینند و هیچ چیزی به یادشان نیاید؟
اگر به جذب است که خوب یا بد سکانسهای جذاب و تأثیرگذار کم نیستند و اگر راه الهام و کپی همچنان باز است، میدانید فردا چه صحنههایی را باید بازسازی کنید؟ بعد هم توی شهر کورها که به سر نمیبرید. کسی که فیلم هزار تومانی برای شما میآورد، برای خیلیهای دیگر هم برده است. یعنی شما «ف» بگویید، مردم «فرحزاد» را دور زدهاند و برگشتهاند. عیب ماجرا اینجا نیست که مردم هم به همان منابع الهام نویسندگان دسترسی دارند، مشکل اینجاست که ده، یازدهی که شما با کلی احتیاط و تقیدات و ممیزی و نگرانی نمایش میدهید، مردم صدش را با فراغبال تمام و بیدغدغه دیدهاند و حظش را بردهاند. وقتی نمیشود همهاش را گفت، چه مرضی است که درب و داغانش کرد و در میان هزار لفافه گوشهای از آن را نشان داد؟
فقط بحث مسافران نیست. شرایط و روزگار عوض شده اما تلویزیونیها هنوز زیربار این تغییرات نرفتهاند. روزگاری بود که مردم دسترسی به هیچ چیزی نداشتند. توی دوبله دوست پسرها و دوستدخترها را خواهر و برادر میکردند و توی شیشههای آنچنانی، چای و قهوه میریختند، کسی هم نمیفهمید و اگر هم میفهمید به روی خودش نمیآورد. اما امروز ماهواره و اینترنت و دیویدیهای هزار تومانی چنان چشم و گوش مردم را باز کردهاند که دیگر با چند تا پیام اخلاقی نمیشود سرشان را شیره مالید.
اخیراً از طریق لطف رفیقی بزرگوار، فیلم «هنگ آور» را دیدم و مثل خیلیهای دیگر که فیلم را دیدهاند، خندیدم و لذت بردم و ذوق فیلمساز محترم را ستودم
کد مطلب 20572






نظر شما