۰ نفر
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ - ۱۷:۲۰

جرج فریدمن بنیانگذار و مدیرعامل اندیشکده استراتفور در این مقاله، استراتژی فرانسه در زمان ریاست جمهوری اولاند را با تکیه به گذشته فرانسه تحلیل کرده است.

جرج فریدمن:
رهبران سیاسی جدید استراتژی های ملی جدیدی خلق نمی کنند. آنها در عوض استراتژی های بلند مدت ملی را با زمان حال تنظیم می کنند. روز سه شنبه ( پانزدهم ماه مه 2012) فرانسوا اولاند به عنوان رئیس جمهور فرانسه سوگند یاد می کند و بلافاصله پس از ادای سوگند با آنگلا مرکل صدر اعظم آلمان در برلین دیدار خواهد کرد. تا این لحظه موضوع این گفتگو ریاضت اقتصادی و اتحادیه اروپا عنوان شده است، اما موضوع اصلی ثابت باقی می ماند: تکاپوی فرانسه برای به دست آوردن نقشی بلامنازع در امور اروپا آن هم در زمانی که آلمان ها دست بالا را دارند.
دو رویداد استراتژی جدید فرانسه را شکل داد. اولی، البته، شکست ناپلئون در 1815 و ظهور بریتانیا به عنوان قدرت بلامنازع دریایی جهان و قدرت امپریالیستی پیشروی اروپا بود. این رویداد قدرت دریایی یا امپریالیستی فرانسه را نابود نکرد اما به طرز قابل توجهی محدود ساخت. فرانسه دیگر توانایی رویارویی با بریتانیا را نداشت و ناگزیر به یافتن راه هایی برای تطبیق و تنظیم خود با شرایط و پایان دادن به چندین قرن اگر نگوئیم بی اعتمادی، دشمنی با بریتانیا بود.
دومین رویداد در سال 1871 رخ داد زمانیکه پروسی ها ( آلمان کنونی) فرانسه را شکست دادند و اتحاد ایالت های آلمان را تشکیل دادند. بعد از این شکست، فرانسه نه تنها مجبور شد واگذاری بخشی از سرزمین خود به آلمان را بلکه حضور یک قدرت بزرگ و متحد در مرزهای شرقی اش را نیز بپذیرد. از همان زمان، وجود یک آلمان متحد به مشکل استراتژیک فرانسه تبدیل شد.
فرانسه قابلیت های نظامی قابل توجهی داشت، شاید قابل مقایسه و حتی بهتر از آنچه آلمانی ها داشتند. اما استراتژی فرانسه برای کنار آمدن با آلمان ایجاد یک ساختار از ائتلاف ها علیه این کشور بود. نخست، فرانسه با بریتانیا متحد شد، نه بخاطر قابلیت های ارضی آن، بلکه بیشتر به خاطر اینکه ناوگان دریایی بریتانیا می توانست مانع آلمان شده و این کشور را از ورود به جنگ بازدارد. دومین متحد، روسیه بود، کشوری که بزرگی آن می توانست تهدیدی برای آلمان محسوب شود چه اینکه آغاز جنگ با هریک از طرفین به معنی جنگیدن در دو جبهه بود. فرانسه در میان رابطه خود با بریتانیا و روسیه احساس می کرد که با مشکل استراتژیک خود کنار آمده است.
روی هم رفته این محاسبات درست از کار در نیامد. ترکیب شدن قدرت هایی که المان با آنها مواجه بود برلین را متقاعد کرد که او باید ضربه اول را وارد کند و بدین ترتیب با نابود کردن یک دشمن از افتادن در جنگی با دو جبهه جلوگیری کند. در هردو جنگ جهانی اول و دوم آلمان ابتدا کوشید فرانسه را از بین ببرد. در جنگ جهانی اول تقریبا به این هدف نزدیک شد، فرانسه تنها در دومین نبرد "مارن" بود که توانست خود را نجات دهد. المانی ها، با مقاومتی که در این جنگ چند جبهه ایی در برابر روس ها، فرانسوی ها و انگلیسی ها از خود نشان دادند فرانسوی ها را و حتی خودشان را شگفت زده کردند. با ضعیف شدن روسیه در این جنگ المان، توانست واحدهای جدیدی را به سوی فرانسوی ها گسیل کند. مداخله ایالات متحده آمریکا، توازن جنگ را بهم زد و شاید دلیل نجات فرانسه شد.
در جنگ جهانی دوم نیز همین آرایش نیروها صورت گرفت و همین تصمیم ها اتخاذ شد. این بار هیچ معجزه ای در "مارن" رخ نداد و فرانسه شکست خورد و به اشغال در آمد. این بار هم فرانسه توسط یک نیروی انگلیسی-آمریکایی که حمله کرده و فرانسه را آزاد کردند، نجات پیدا کرد و در در نتیجه آن مردی به قدرت رسید که در یکی از برهه های نادر تاریخی، حقیقتا استراتژی فرانسه را طرح ریزی کرد.
شارل دوگل متوجه شد که فرانسه قادر به رقابت با ایالات متحده آمریکا و روسیه در عرصه جهانی نیست. او همزمان مایل بود فرانسه این توانایی را داشته باشد که در مواقع لزوم به طور مستقل از این دو قدرت بزرگ عمل کند. بخشی از انگیزه او مربوط به ملی گرایی بود و بخشی دیگر به بی اعتمادی اش به آمریکایی ها باز می گشت. ایجاد سیاست دفاعی پس از جنگ آمریکایی اروپایی مبتنی بر مهار اتحاد جماهیر شوروی بود. این استراتژی براساس این پیشبینی طرح ریزی شده بود که در صورت حمله شوروی، نیروهای اروپایی مورد حمایت آمریکا قادر به جلوگیری از آن می بودند و در همان حال آمریکا نیز به کمک آنها می شتافت. آمریکایی ها همچنین تضمین داده بودندکه به عنوان آخرین حربه برای شکست دادن شوروی از سلاح های هسته ای استفاده می کنند.
این ضمانت، دوگل را متقاعد نکرده بود عمدتا به این خاطر که آمریکایی ها را موجوداتی منطقی به حساب نمی آورد. ایالات متحده منافعی در اروپا داشت اما این منافع حیاتی نبودند. دوگل باور نمی کرد که یک رئیس جمهور آمریکایی برای نجات فرانسه و آلمان ریسک حمله تلافی جویانه اتمی شوروی به آمریکا را بپذیرد. ممکن بود آمریکا درباره نیروهای متداول نظامی ریسک کند اما در این صورت این هم کفایت نمی کرد. دو گل معتقد بود که اگر اروپای غربی بدون داشتن یک نیروی اروپایی مستقل صرفا به هژمونی آمریکایی تکیه کند در نهایت به دامان شوروی فرو خواهد رفت. از این رو او ضمانت آمریکایی ها را صرفا یک بلف به حساب آورد.
این به معنی طرفداری او از شوروی نبود. بلکه حتی برعکس یکی از اولویت های او در زمان تصدی قدرت در سال 1945 مبارزه با کمونیست ها بود. فرانسه یک حزب کمونیست قوی داشت که اعضای آن نقش مهمی در مقاومت علیه نازی ها برعهده داشتند. دوگل فکر می کرد که یک دولت کمونیست در فرانسه به معنی پایان اروپای مستقل است. از سوی دیگر المان غربی با گرفتار شدن بین یک فرانسه کمونیست که شوروی برای او اسلحه می فرستاد و ارتش سرخ در شرق به کشوری نا امید و منزوی تبدیل می شد. در این صورت شوروی هژمونی خود را تحمیل می کرد.
از نظر شارل دوگل هژمونی (استیلا) شوروی یا آمریکا برای منافع ملی فرانسه یک نفرین به حساب می آمد. اروپای زیر سلطه و هژمونی آمریکا تا اندازه زیادی قابل قبول تر می نمود اما آن هم خطرات خود را داشت زیرا دوگل نگران بود که آمریکایی ها در زمانی که باید با نیروی لازم در صورت وقوع جنگ به کمک اروپا بیایند این کار را نکنند. منفعت آمریکا این بود که مانند انگلیس یک قدرت موازنه در اروپا باقی بماند. درست مانند انگلیسی ها در جنگ های دوران ناپلئون، امریکایی ها به صورت تمام و کمال وارد جنگ نمی شدند مگر وقتی که ابتدا خون شوروی به دست اروپایی ها ریخته می شد. از نظر دوگل این دقیقا روشی بود که آمریکایی ها درجنگ جهانی اول و مجددا در جنگ جهانی دوم پیش گرفته و انجام داده بودند، زمانی که تنها در اواسط سال 1944 به فرانسه حمله کردند تا کار آلمان نازی را تمام کنند. دوگل ایالات متحده را به خاطر این موضوع سرزنش نمی کرد. او بیشتر از هرکس دیگری با مقوله منافع ملی خودش آشنا بود. اما باور نمی کرد که منافع ملی آمریکایی ها با فرانسه یکسان باشد.
اما او دریافته بود که فرانسه به تنهایی نمی تواند در برابر شوروی بایستد. او همچنین می دانست که نه آلمان غربی و نه بریتانیا به آسانی متقاعد نخواهند شد که به اتفاق فرانسه ائتلافی را تشکیل دهند که فرانسه قصد داشت در چارچوب آن اروپا را متحد کرده تا قادر به دفاع از خود باشد. دوگل به زودی بهترین استراتژی ممکن را طراحی کرد که منتج به توسعه توانمندی های نظامی مستقل فرانسه به گونه ای شد که از هرگونه حمله شوروی به خاک فرانسه، بدون نیاز به کمک خواستن از آمریکا، جلوگیری بعمل می آورد. در کلام دوگل، دست یابی به توانمندی هسته ای می توانست دست شوروی ها را در صورت حمله به فرانسه قطع کند. دوگل ، با بی اعتمادی به آمریکایی ها امیدوار بود در صورت حمله شوروی به آلمان غربی، زرادخانه هسته ای فرانسه مانع از پیشروی آنها به سمت فرانسه و گذشتن آنها از رودخانه راین شود.
اما در عمق اندیشه دوگل، ایده ژرف تری وجود داشت. فرانسه بین آمریکایی ها و شوروی ها و در میان یک اروپای متلاشی که نیمی در کنترل شوروی و نیم دیگر تحت سلطه آمریکایی ناتو قرار داشت گرفتار شده بود و دوگل به این فکر می کرد که سرنوشت فرانسه در دستان دو ابرقدرتی قرار گرفته است که او به هیچکدام اعتماد ندارد. او خصوصا به سایر اروپایی هاهم اعتمادی نداشت اما متقاعد شده بود که به منظور امنیت بخشیدن به فرانسه باید نیروی سومی در اروپا باشد که هم قدرت آمریکایی ها و هم شوروی ها را محدود کند.
مفهوم یک جایگزین اروپایی تنها ریشه در تحلیل های استراتژیک دوگل نداشت. ایجاد روابط عمیق از طریق یک ائتلاف امنیتی ( احتمالا ناتو) و یک نوع اتحادیه اقتصادی به عنوان راه حل مناسبی برای پایان دادن به چرخه رقابت های خشن که از سال 1871 آغاز شده بود همواره مد نظر اروپایی ها و بویژه فرانسوی ها بود.
دوگل همانگونه که از قابلیت دفاعی مستقل اروپایی حمایت می کرد از یکپارچگی اقتصادی اروپا هم حمایت می کرد. او درعین حال با هر ایده ای که هزینه ای را بر اجزای حاکمیت و استقلال فرانسه وارد می کرد مخالف بود. معاهدات با کشورهای قدرتمند مجاز به تعریف، باز تعریف و حتی در صورت لزوم لغو شدن بودند. کنفدراسیون یا فدراسیون از نظر او به معنی انتقال حاکمیت و کم شدن تصمیم گیری در سطح ملی ، ناتوانی در بیرون کشیدن از گروه و ناتوانی همگان در رد یک بخش بود.
دوگل مخالف ساختارناتو بود چرا که به شدت حاکمیت فرانسه را محدود می کرد. کمیته نظامی ناتو در واقع تحت فرمان نیروهای نظامی کشورهای موسس بود و در زمان جنگ، فرمانده ارشد ناتو در اروپا- که همیشه یک آمریکایی بود- اختیار همه چیز را به دست می گرفت. دوگل درکل مخالف اصل ناتو نبود و فرانسه عضوی از آن باقی ماند اما نمی توانست بپذیرد که نیروهای نظامی فرانسه به صورت خودکار وارد یک برنامه جنگی شوند و یا به صورت خودکار تحت امر کسی قرار گیرند که فرانسوی نیست. این تصمیمی بود که فرانسه در صورت پیش آمدن شرایط و زمان موعود باید اتخاذ می کرد. و این تصمیم گیری قابل پیشبینی نبود.


از این منظر دوگل با دیدگاه های افراطی حامیان اروپای واحد که نهایتا تشکیل یک ایالات متحده اروپا را مد نظر داشتند تفاوت داشت. مانند بریتانیایی ها که دوگل معتقد بود، بدون توجه به هر معاهده ای همیشه منافع خودشان را دنبال می کنند، او موافق یک ائتلاف از کشورهای اروپایی مقتدر بود نه ایجاد یک فدراسیون که فرانسه در آن حکم یک استان را داشته باشد.
دوگل، نقطه ضعف اتحادیه اروپا احتمالی را دریافته بود و آن چیزی نبود جز منافع ملی که همواره بر همه چیز سایه می افکند. مهم نبود که چقدرملت ها در قالب یک سیستم وسیع تر، محکم تر می شوند، مادامیکه رهبران ملی در برابر مردمانشان پاسخگو به حساب می آمدند، اتحاد هرگز در مواقع بحران جواب نمی داد و بحران ها را از آنچه که ابتدا تصور می شد بحران است به یک بحران پیچیده حاکمیت ملی تبدیل کند.
اما دوگل همچنین می خواست فرانسه در امور اروپا نقش فراگیری داشته باشد و می دانست که راه تحقق این هدف ایجاد یک ائتلاف با آلمان است. او – شاید به غلط – مطمئن بود که فرانسه با شناخت تبعات روانی جنگ جهانی دوم می تواند شریک برتر این رابطه باشد.
جانشینان دوگل، احتجاج او مبنی بر اینکه فرانسه باید منافع خود را دنبال کند را می پذیرند اما وسواس او درباره حاکمیت را نه. دقیق تر اینکه آنها استراتژیی ابداع کردند که به نظر می رسید منطق دوگل را دنبال می کند. آنچنانکه دوگل گفته است فرانسه به تنهایی نمی توانست به همکاری با ابرقدرت های جهانی امیدوار باشد. فرانسه نیاز داشت با سایر کشورهای اروپایی متحد شود و بالاتر از همه با آلمان. این اتحاد باید برپایه اقتصاد و ارتش شکل می گرفت. اما با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، جدی بودن خطر نظامی از بین رفت. ژاک شیراک و نیکلا سارکوزی، رؤسای جمهوری فرانسه از پایان جنگ سرد معتقد بودند که نگاه گلیستی صرفا از طریق مناسبات اقتصادی قابل پیاده سازی است.
در همین چارچوب است که اولاند به آلمان سفر می کند. و این درحالی است که سارکوزی به عنوان یکی از متحدان وفادار المان از مصدر کنار رفته و اولاند لزوما مجبور نیست به همه راهکارهای آلمان برای مشکلات اروپا نظرمساعد داشته باشد. این تقریبا موضوعی عجیب در روابط پس از جنگ سرد آلمان و فرانسه است اما بسیار شبیه به همان چیزی است که دو گل پذیرفته بود. نیازهای اقتصادی فرانسه اکنون با نیازهای اقتصادی آلمان متفاوت است. توافقات هماهنگی، جایی که هماهنگی وجود ندارد، خطرناک و غیرالزام آور هستند. بعضی وقت ها یک " نه " قوی لازم است. طرفه اینکه اولاند یک سوسیالیست و دشمن ایدئولوژیک گلیسم است. اما همانگونه که ما گفتیم، عمده رؤسای جمهوری، استراتژی جدیدی خلق نمی کنند بلکه صرفا در همان مقطع زمانی دستی به سرو گوش استراتژی ملی موجود می کشند. به نظر ما اینگونه می رسد که اولاند به زودی ، خیلی آرام، در زمین گلیست ها بازی خواهد کرد.
ترجمه: محمدرضا نوروزپور

استراتفور 15 می 2012

کد مطلب 214486

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 3 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین