۰ نفر
۲۵ آبان ۱۳۸۸ - ۲۱:۲۵

محمد مهاجری

عصر یک روز گرم - خرداد 78 - زنده‌یاد استاد محمود شاهرخی به دفتر مجله کیهان فرهنگی آمده بود. همکارانم با او مصاحبه‌ای داشتند، پس از آن در فرصت کوتاهی که قرار بود استراحت کند، حرف‌هایش گل انداخت. زمان استراحت حدود 2 برابر وقت مصاحبه طول کشید و من - که آن موقع سردبیر آن مجله بودم -  بی‌آنکه به ساعتم نگاه کنم از مصاحبت استاد بهره می‌گرفتم. نمی‌دانم چرا بحث به نقل خاطره‌ای از او کشیده شد، خاطره‌ای که الان پس از 10 سال هنوز که هنوز است با یادآوری‌اش، اشک را به چشمانم می‌دواند.

استاد گفت: یک بار در آستانه عید غدیر آقای سبزواری (که در محاوره از او با نام صمیمی «حمید» یاد می‌کرد) در حالی که مشغول تعقیبات نماز مغرب بودم به من تلفن کرد و از من خواست در جلسه روز عید غدیر شاعران با رهبر معظم انقلاب سروده تازه‌ای به همراه داشته باشم. صحبت‌‌مان تمام شد و من به نماز عشا ایستادم نفهمیدم در نماز چه خواندم. سلام نماز را که دادم به خودم گفتم دیدی با نمازت چه کردی؟ همه‌اش به یاد سرودن شعر بودی. نمازت را خراب کردی.

از شدت ناراحتی تصمیم گرفتم شعر تازه‌ای نداشته باشم و دست خالی در جلسه شرکت کنم. روز عید غدیر فرا‌رسید و به اتفاق شاعران، خدمت مقام معظم رهبری رسیدیم. نشستیم تا ایشان تشریف بیاورند. وقتی وارد سالن شدند همه برخاستیم. تا چشم ایشان به من افتاد گفتند آقای شاهرخی، امروز از رادیو شعری از شما شنیدم که بسیار لذت‌بخش بود (نقل به مضمون) تنم لرزید. با خودم گفتم مزد اخلاصم را گرفتم. می‌خواستم شعری بگویم که رهبر انقلاب از آن خوش‌شان بیاید، به هدفم رسیدم بی‌آنکه شعر تازه‌ای به همراه آورده باشم.

با گفتن این خاطره‌ (که ضمن بیان آن دوبار به علاقه قلبی‌اش به رهبر عزیز انقلاب اشاره کرد) اشک را در چشمانش دیدم، اشکی که به راحتی می‌شد فهمید از سر شوق است.

کد مطلب 25067

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 5 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین