جای تاسف دارد نه برای آنکه او در پیاده رو، ژان پل سارتر را میبیند و حتی به عنوان مترجم او برای سلام و علیکی پا پیش نمیگذارد، بلکه بیش از آن برای سهلانگاری در تصحیح رفتار و پالایش فرهنگی هممیهنانش که وظیفه هر روشنفکری است.
ریچاردز که به اندازه کافی از ادب مردم ایران و جادوی معماری اصفهان و کسب و کار دلانگیز بازارهای این سرزمین و چه و چه تعریف و تمجید کرده، نمیتواند نادیده بگیرد که ناآگاهی عامه مردم و مصرف بیرویه تریاک و بیتوجهی به اصول اولیه بهداشت و مسائلی از این دست نیز هست که عامل عقبماندگیها و خرابیهاست. او حتی از اینکه به ندرت دیواری سالم در این کشور میتوان یافت، شکوه میکند. همچنان که وقتی حماسه کویر را میبیند، زبان ستایش او را هماوردی نیست. آنچه ریچاردز درباره بیتوجهی نسبت به رعایت اصول بهداشت نوشته برای هر ایرانی وطندوستی شرم آور است:« بعضی از اوقات این اندیشه برای انسان پیش میآید که اگر آفتاب ایران نبود حتی یک تن هم در این سرزمین زنده نمیماند.
در اینجا یعنی در پایتخت ایران، در پشت دیوار سفارت انگلستان در خیابان سفرا جوی آب روبازی در جریان است که هر روز صبح مردم سبزیجات، آشغال گوشت دکان قصابی، البسه چرکین و دستها و پاهای خود را در آن میشویند. گاهی نیز یک عکاس آماتور فیلمهای خود را در آن شست و شو میدهد. تمام این کارها در یک جوی آب انجام میگیرد. درحالی که قدری پایینتر ممکن است شخصی عطش خود را با همان آب فرو نشاند.»
مگر از آن سال تا 1344 که جلال به آمریکا رفت، چه اتفاقی در این کشور افتاده که روشنفکرش در فرنگ خود را بالاتر از یک راس فرانسوی و یک عدد خر آلمانی میبیند؟ چند سال میگذشت از شپشزدایی با گرد د.د.ت خیرات ترومن؟ جلال حتی کشتی کوین را با آن همه امکاناتی که خود توصیف کرده، از کتابخانه و سینما گرفته تا استخر و چه و چه زندان مینامد و حالش بد است از اینکه تختش به اندازه کافی پهن نیست و موجها مدام به بدنه کشتی میکوبند. ناچار برای کشتن وقت باید به سینما برود: «بعد از شام، دیشب، رفتم به دیدن فیلم "ماتاهاری". فرانسه، با زیرنویس انگریزی. بدجوری رمانتیک و قلابی بود. فقط روی کوین مری، وسط اقیانوس اطلس، و برای کشتن وقت، میشود به دیدن چنین فیلمی رفت. سر سینما، با این مردک چک، گپمان گرفت. دکتر آیسلر اسمش است، یا پروفسور یا همچه چیزها.» آن از پروفسور و این هم از یک شهروند عادی:« دیگر اینکه به قول این زنک فرانسوی، این کشتی شباهت دارد بیشتر به یک متروی پاریس. هی از پلهها بالا رفتن و پایین آمدن، که به قول مردک یکدست هلندی، برای ملت خیلی هم خوب است. و در تمام این مدت پنج روز ما فقط غروبها آفتاب میدیدیم. صبح خواب بودیم. الباقی روز هم ابر بود و یک دم غروب، آفتاب از پنجرهها میافتاد افقی توی سالنها و بعد خیلی سرد بود و حوصله بیرون رفتن نبود.
دیگر اینکه آی عکس برداشتند حضرات از این مجسمه آزادی که حتی شعلهای بر سر نداشت. و انواع دوربینهای قراضه پنج تومنی تا فیلمبرداری خصوصی 8 و 16 و الخ... دیگر اینکه مردک عکاس کشتی، ما را تیغ زد.»
به رفتار مردکها و زنکها با انتلکتوئل ما هم توجه کنید:« دیروز ساعت دو و نیم از تشریفات تذکره و غیره خلاص شدیم و گمرک به راحتی گذشت. یعنی حتی در چمدان را باز نکردند.» و بعد نخستین آشنایی با اداره کنندههای سمینار:« و بعد امروز ناهار رسمی بود. برای آشنایی با اراذل اداره کننده سمینار.»
بد نیست سری هم بزنیم به نوشتههای پروفسور ادوارد بروان که اگر نبود، معلوم نبود امروز دانشکدههای ادبیات ما چطور و با چه جایگزینی، میخواستند دانشجوی ایرانی را با تاریخ ادبیات خود آشنا کنند؟ او سالی را که در ایران گذراند، نه دعوتنامه دانشگاه در جیب داشت، نه کتابخانه و استخری در کشتی و نه حتی مسافرخانهای در سراسر این سرزمین بود که لااقل موقع دستور تعویض ملحفههای چرک و نشسته، او را "انگلیسی احمق" خطاب کنند. آنگونه که سالها بعد در مسافرخانههای قزوین و همدان به مسافران به اصطلاح اتو کشیده میگفتند.
پروفسور بروان مجبور شد یک سال تمام در تلگرافخانهها سر کند. چه آن زمان تلگرافخانهها را انگلیسیها مدیریت میکردند؛ در فلان روستا و ته فلان دره و بالای بهمان کوه و سرمای کشنده زمستان غرب و گرمای هراسانگیز تابستان جنوب.( اگر میخواهید بگوئید برای کنترل مستعمره خود یعنی هند و تجارتشان در کمپانی هند شرقی و چه و چه نیاز به سیم تلگراف خلیج فارس و تهران مشهد داشتند، بحث دیگری است) استاد انگلیسی، کلاه نمدی سرش گذاشت و پوستین پوشید و قلم به دست گرفت و نوشت:"سال خوشی که در ایران بودم" سال خوش؟ هنوز هم وقتی عکس او را نگاه میکنم با آن کلاه نمدی و جلیقه بختیاریاش، زبانم بند میآید. مردک انگلیسی اگر نبود، کی میتوانستیم روش علمی تصحیح 30 هزار دیوان شعر فارسی را یاد بگیریم؟
مشکل جلال چیست؟ « اصلا توی این سفر نمیدانم چرا همهاش بی حال و حوصلهام. دلم نمیخواهد هیچ جای تازه بروم و هیچ آدم تازه را بشناسم. نوعی حالت نفی برای همه چیز و همه کس در من است. در عین حال که ظاهرا مدارا میکنم و مودبم و از تهران که بیرون آمدهام، هنوز عصبانی نشدهام.» او دو سال پیش از نوشتن "آمریکا"ی بودریار به این کشور سفر کرد و قاعدتا نمیتوانسته آن را خوانده باشد که بگوییم تحت تاثیر فیلسوف نئومارکسیست فرانسوی بوده. آن هم با توجه به گرایشهای چپی خود جلال، انگار که نوعی تکلیف حزبی باشد.
بودریار اروپا را روستایی دور افتاده در سواحل نیویورک میدید و نیویورک را مجموعهای از کاخهای فرعون؛ کشتی نوحی که فردیت افراطی و اندیویدوالیته آمریکایی به شهروندانش اجازه نمیدهد در آن جفت جفت سوار شوند. ملتی وحشتزده از تنهایی که تلویزیونها برای اتاقهای خالیشان برنامه اجرا میکند و مردمی که مثل گدایان روی کاپوت اتومبیلها به تنهایی غذا میخورند. مردم؟ ملت؟ یا به قول رومن گاری "200 میلیون جمعیت"؟ هرچه هست همان حالت "نفی همه چیز" است که جلال هم دچارش شد. نوعی سرگیجه. اگرچه نفی فیلسوف فرانسوی امروز از دید من بهترین ستایشهاست.
از بودریار که بگذریم، جلال باید "آمریکا"ی کافکا را خوانده باشد. داستانی با همین حس و حال؛ داستان پسرکی آلمانی که برای فرار از گناهی ناخواسته به آمریکا پناه برد و بهشتی که در خیال ساخته بود، خیلی زود به جهنم بدل شد. چقدر نزدیک است نخستین دیدار نیویورک از نگاه او و جلال. با این تفاوت که فرانتس کافکا زمان نوشتن آمریکایش، هرگز به این کشور سفر نکرده بود و بندر نیویورک را نه مثل جلال از نزدیک، بلکه تنها از روی عکسها و سفرنامهها میشناخت. آیا جلال اسیر مد آمریکاستیزی و غربستیزی آن سالها بود؟ حتی اگر این باشد فکر نمیکنم با "دلم نمیخواهد هیچ جای تازه بروم و هیچ آدم تازه را بشناسم" بتوان کاری از پیش برد. جالب آنکه بودریار سفرنامهاش را این طور آغاز میکند که "در این سفر به چیزی فراتر از دیدن نیاز داریم، باید فیلم سفر را دوباره از نو دید مبادا کوچکترین صدا، افکت و رنگی از دست رفته باشد."(نقل به مضمون)
چرا جلال در سفر خود به آن سوی دیوارهای صهیون که سالها پس از انقلاب اسلامی با نام "سفر به ولایت عزائیل" و به اهتمام شمس آل احمد منتشر شد، تا این اندازه احساس تفرعن از هرچیز و هرکسی ندارد؟ اینها مسئله من نیست. و حتی اگر به این نتیجه هم رسیده باشم که او اسیر همان بازیهای دلفریب بورژوازی شده که خود به ظاهر از آن مینالد، باز اهمیتی نخواهد داشت. آیا او در این سفر به بیماری خودبزرگبینی شرقی مبتلا شده است؟ این هم مسئله من نیست:« دیگر اینکه همه این حضرات، به اضافه منشیها، می شناختندم و از سال گذشته منتظرم بودهاند و الخ... کمک کردم به یک دخترک جوانی، با لباس راهبهها و او هم آمد سر میز من. یعنی اول من نشستم، بعد زنک جوان راهبه و بعد، آن دو تا دختر آمدند. و غذا خوران، گپی زدیم و از نسطوریها برایشان گفتم و از این حرفها و یک مرتبه احساس کردم که این جا هم دارم درس میدهم و بعد این احساس را کردم که همین است علامت قدرت و در عین حال علامت ضعف یک تمدن. قدرت به این معنی که مرا از تهران میکشد میآورد سر یک میز، با دختربچهای هجده تا بیست ساله، همنشین میکند و به نفع آنها از من چیز درمیآورد. یعنی مرا به خدمت جوانهای مملکت خودش میگمارد. ولی در عین حال، علامت ضعف هم هست، چراکه خودش، در درون مملکتش، امثال مرا نمیتواند بپرورد.»
مسئله من این است که چرا روشنفکر جامعه ایرانی کمتر به صورت من سیلی زده؟ این بازگشت به خویشتن خویشی که در دهه چهل و پنجاه مد شده بود، از کدام خویش و خویشتن حرف میزند؟ آیا نه این است که امروز جامعه فرانسه میتواند به تازیانههایی که سلین در "مرگ قسطی" به سر و صورت فرانسویان زده، مباهات کند؟ او حتی از پیادهروهایی که شهروندان پاریسی با خلط سینه رنگیناش میکنند، به راحتی نمیگذرد و نمایشگاه بینالمللیاش، که مثل صحرای محشر در آن گرد و خاکی برپاست. چرک و پلشتی جامعه من را کدام روشنفکر به تصویر خواهد کشید؟ مگر نه اینکه جیمز جویس "دوبلینیها"ی خودش را "تاریخ اخلاقی کشورم" خواند و مگر نه اینکه بالزاک میخواست در رمانهایش "دایره المعارفی از اخلاق و رفتار فرانسوی" ارائه دهد؟
زمانی سعدی در بوستانش از "بوی تند پیاز بغل" نالید: «مدامش به روی آب چشم سبل/ دویدی ز بوی پیاز بغل» و حالا پس از هفتصد سال ما هم از بوی پیاز بغل در آسانسور ادارهها و اتوبوسهای شهری و مترو مینالیم؛ جایی که آدم را برای نشستن روی یک صندلی خالی، مثل علف هرز کنار میزنند. پس این هفتصد سال، منورالفکران جامعه ایرانی کجا بودند که اگر این یک قلم مفسده را هم در فرهنگ عمومی پالوده بودند، کافی بود. اینکه فواره تمدن آمریکایی به آخرش رسیده یا نه چه دردی از من دوا میکند. در تمام این هفتصد سال کسی پیدا نشد به روی خوابزده ما سیلی بزند و بگوید« خواب نوشین بامداد رحیل/ باز دارد پیاده را ز سبیل»؟






نظر شما