۰ نفر
۲۹ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۸:۲۲

در ایران اصل بر رقابت میان دو جریان سنت گرایی و روشنفکری دینی بوده نه تفاهم. این اساس عدم توفیق آنان در بازسازی نظام فکری تازه است ضمن آن که رقابت به تنوع بیشتر فکر در این حوزه تبدیل شده است.

1. ارزیابی تان از تلاش ها و دستاوردهای روشنفکران برای تزریق مفاهیم جدید به بدنه سنت ایرانی در زمان مشروطه، چیست؟ اولا استقبال توده مردم و ثانیا روحانیون، از این جریان چگونه بود؟
تغییر در جامعه انسانی، پدیده ای تدریجی و تابع مسائل زیادی است. یک جامعه سنتی  از نوع آنچه در جنگلهای آمازون یا افریقای مرکزی یا روستاهای چین ومغولستان وجود دارد تا سنت‌های که در جوامع بزرگتر و حتی امروزی تر شکل گرفته ، وقتی بنای تغییر دارد، اولا حرکتش بسیار کند و ثانیا تابع عوامل محیطی و پیرامونی است. این طور نیست که کسی اراده کند یک جامعه سنتی را تغییر دهد و به آسانی و سرعت در این کار موفق شود. البته ایران چون سر چهار راه تمدنها بوده، ظرفیت بالاتری برای تغییر داشته و دارد. در عین حال، نوعی اعتماد به نفس نسبت به فرهنگ سنتی در درون خود داشت که ضمن آن که پدیده مثبتی بود، اما ممکن بود سبب تعصب بیشتر و مقاومت فزونتر هم بشود. به هر حال این مسائل می توانست نقش مثبت در تغییر ایجاد کند، همان طور که ممکن بود نقش منفی داشته باشد. اعتماد به نفس ایرانی ها که تا به حال هم امری مشهود است، و می بیند که در دنیا ساز متفاوت می زند، آن زمان هم وجود داشت و از نوشته ها و آثار موجود ایرانیان می توان آن را ملاحظه کرد. به یاد بیاورید رساله ای که در باره مرکزیت زمین در سال 1332 ق نوشته شده و در حالی که از مرگ گالیله نزدیک چهار قرن گذشته بود، هنوز از زمین مرکزی دفاع می کرد. مقصودم این است که تغییر یک جامعه سنتی کار آسانی نیست. این تغییر تقریبا در آغاز بین یک تا سه درصد است. این مرحله مربوط به سالهای 1260 ـ 1300ق است. بعد از آن از 1300 تا 1320 به هفت تا ده درصد می رسد. از 1320 – 1340 سی درصد بر آن اضافه می شود. در ادامه در دوره پهلوی تغییرات بیشتر و بیشتر می شود و تا سال 1332 ش تا مرز شصت و هفتاد درصد در جامعه ایرانی می رسد. البته یک درصدی هم می ماند که هیچ وقت زیر بار تغییر نمی رود. در مجموع مهم این است که توجه کنیم چه طبقاتی در نخستین مراحل تغییر قرار دارند و قدرت تصمیم گیری و نفوذ آنها در جامعه یا امر آموزش و پرورش چه اندازه است. گاهی قدرتمندی شخصی آنان هم در مدیریت مؤثر است، مانند کسی مثل رشدیه. و نکته دیگر این است که آیا قدرت و ارتش در خدمت افراد مدافع تغییر هست یا نیست و مسائلی از این قبیل. مقصودم از بیان این مطالب این است که تزریق مفاهیم جدید در جامعه مطابق اصولی صورت می گیرد که تخطی از آن ناممکن است، به طور یکه اگر زودتر اقدام شود، نتیجه معکوس می دهد. تجدد آمرانه رضاشاهی بخشی از مشکلش همین بود. مشکل دیگرش ناهماهنگی بین ارکانی بود که باید تجدد در آنها رخ می داد. بسیاری از آنچه رضاشاه در تجدد می خواست، بعدها آرام تر مطرح شد و حتی پوشش بومی و ملی به آن داده شد و مقبولیت هم یافت. اما در باره واکنش توده ها یا روحانیون به تغیر باید گفت تفاوت زیادی بین آنها نبود. روحانیون ترقی خواه و شهری خیلی با توده ها فاصله نداشتند. شما روحانیت تهران را بین سالهای 1325 تا 1357 مرور کنید، آدم های طرفدار تغییر که ضمنا مدافع سنت دینی و مذهبی هستند در میان آنها فراوان است. آقای مطهری یکی از مهم ترین آنهاست. اینها جماعتی بودند که برای ایجاد تغییر در اواخر دهه بیست یا اوائل دهه سی به تهران آمدند. برخی از آنها چهره های جهانی بودند مثل امام موسی صدر. در میان روحانیون ملی تهران هم همین وضعیت را مشاهده می کنید. بنابرین در کل خیلی فرق نمی کند که توده ها باشند یا روحانیون چه واکنشی برابر تغییر داشته باشند.


2 . چرا همواره روشنفکران در نگاه مورخان رسمی و روحانی، افرادی واداده در برابر غرب و هویت ستیز معرفی می شوند؟ آیا برای این حکم کلی، دستاویزی بیش از جمله "از فرق سر تا نوک پا باید غربی شد" (تقی زاده) یا پیشنهاد تغییر خط توسط فتحعلی آخوندزاده، وجود دارد؟ یکی دیگر از اتهامات ثابت اما کمتر اثبات شده روحانیت، ادعای خائن بودن روشنفکران است، به این بهانه که برخی شان در انعقاد قراردادهای استعماری نقش داشته اند. آیا تاکید بر خیانت و نادیده گرفتن خدمات آنان، از جمله تاثیری که در مدرانیزسیون داشتند، گزارش جهت دار از تاریخ نیست؟
در بحث سنت و تجدد، سؤظن میان حامیان سنت وتجدد یک اصل است و متقابل هم هست. روحانیون از دید روشنفکران عامل ایستایی جامعه معرفی شده وانواع و اقسام اتهامات به آنها نسبت داده شده ودشمنی های زیادی در شعر وادب و داستان وپژوهش نسبت آنها اعمال شده است. متقابلا روشنفکران هم از دید روحانیون، به عنوان بانیان تجددی معرفی شده اند که سرشان در فرنگ است. نشانه‌های فراوانی هم در سخنان و نظریات روشنفکران نسبت به غربگرایی و مقابله با دین وجود داشته که به نمونه های آن اشاره کردید. چنین تعارضی میان این دو گروه امری عادی است وبرآشفتن ومتهم کردن هم ضمن این دعوای مهم امری غیر عادی نیست. البته نقاط مشترکی هم میان برخی از روحانیون ومتجددین بوده و زیر یک سقف جمع می شده‌اند. اما در مورد خیانت وجوه دیگری هم هست که نمونه اش در نسبت‌هایی است که مثلا جلال به روشنفکران داده است. به هر حال جریان روشنفکری در سطوح مختلف فعال بوده و برای مثال در جریان حکومت رضا شاه، غالبا پشت سر او قرار گرفته است. با توجه به جایگاه رضاشاه در پدیده دیکتاتوری در کشور، این مسأله خبطی آشکار است که مخالفان جریان روشنفکری همیشه روی آن انگشت نهاده‌اند. به قول یکی از دوستان آن ها فکر می کردند که رضا شاه باید کار انجام نشده مشروطه را انجام دهد. به هر حال دوره پهلوی، دوره‌ای بود که بخش های مهمی از روشنفکران مستقل و مبارز جذب مارکسیسم شدند و حتی پس از افتضاحی که در سال 1325 پدید آمد با خجالت و شرمندگی به خاطر وابستگی حزب به شوروی از آن جدا شدند. بخش هایی هم با پهلوی درهم آمیختند. این ها نوعی بدنامی بود. شما توجه داشته باشيد كه آدم هايي مثل تقي زاده يك پايشان در فرنگ بود يك پا در اينجا. وقتي وزير بودند كه هيچ؛ عزل كه مي شدند سفير در يكي از بلاد فرنگ مي شدند. براي ايراني ها كه ضد فرنگ بودن در ميانشان نهادينه شده اين نقطه منفي بود و مخالفان اينها از آن استفاده مي كردند. البته روشنفکران مستقل و یا حتی نزدیک به دینداران هم در صحنه بودند. مجموعه این قضایا ذهنیتی را نسبت به آنها ایجاد کرد که گاه در طوفان نقدها و نقض‌ نویسی ها، بیشتر و بیشتر هم جلوه می کرد. عرض کردم، ادبیات روشنفکری هم نسبت به روحانیت، ادبیات سنگینی است، از هر جهت سنگین است.


3 . به نظر می رسد بیشترین واگرایی روحانیت و روشنفکران به دوره اول پهلوی اول بازمی گردد که روشنفکران جذب حکومت شدند و بخشی از روحانیون اپوزیسیون حکومت. بعد از فاصله تاریخی بیش از 70 سال و روشن شدن برخی از حقایق، آیا نمی توان حق را به روشنفکران داد که برای مديريت بحران سياسي، اجتماعي و امنیتی کشور و فرو نشاندن التهاب‌هاي مشروطه، حاضر به همکاری با حکومت شدند؟
به نظر بنده واگرایی از پیش از مشروطه آغاز شد. شما وقتی کتاب تاریخ تنباکو شیخ حسن کربلایی را می خوانید احساس می کنید که تعارضی میان روشنفکران و روحانیون پدید آمده است. دوره مشروطه، از حالت تعارض به جنگ رسید و ادامه آن نبرد بالاتر رفت تا آن که در دوره پهلوی منهای شماری از روحانیون که همراه روشنفکران به دولت پیوستند، باقی مانده کلا جدا شدند. سخت گیری های دولت رضاشاهی که مارک روشنفکری و تجدد هم داشت، فقط پای رضاشاه نوشته نمی شد، بلکه بر عهده نیروهای فکری این رژیم هم بود. فشارها فوق العاده و ریشه کن کننده بود. یعنی هدف جمع کردن کامل بساط آخوندی ـ نه لزوما دین ـ بود. اکنون صحبت از حق و باطل کردن برای آنها کار دشواری است و نوعی قضاوت است که بسیار سخت است. اما این هست که به هر حال روشفکرها با پیوستن به آن دستگاه، آن هم در حالی که هم استبدادی بود و هم ضد مظاهری از دینداری در آن جامعه و به خصوص مخالف با روحانیون، فاصله میان خود و روحانیون را بیشتر کردند و سوء ظن را بیشتر کردند. به عبارت دیگر دولت رضا شاه طرف یکی از دو طرف دعوا را گرفت و اقدام به حذف طرف مقابل کرد. این مسأله آثار بدی در جامعه ما گذاشت و دشمنی را بیشتر کرد. در واقع مسأله یک بعد روانی هم پیدا کرد و این علاوه بر مسائل فکری و تاریخی بود. کسروی تا در دوره رضا شاه بود چیزی نگفت اما وقتی این دوره تمام شد و فشار از روی روحانیت برداشته شد وفعالیت آنها آغاز شد جنگش رو آغاز کرد و شمشیر را از رو بست. باید پرسید چرا آن موقع علیه اینها فعالیت نکرد؟ برای این که حکومت به نمایندگی از امثال او این کار رو انجام می داد. جالب است که در نگاه تیزبین روحانیون، طرحهای تجدد خواهان و به خصوص افراط نسبت به مسائل و مظاهر دینی، طرح‌هایی بود که روشنفکرها می‌دادند و الا خود رضاشاه اوائل این طور نبود و شاید فقط نوعی تامین امنیت در ذهنش بود. رضا شاه آدم دانشی نبود که نسبت به این مسائل توجهی داشته باشد چه رسد به آن که طرحی هم ارائه بدهد.


4 . در پهلوی دوم، بیشترین همگرایی روشنفکران و روحانیون شکل می گیرد، تا جایی که نشریات، نهاد ها و احزابی شکل می گیرد که حاصل همکاری این دو گروه است. به نظر شما چه عوامل و دلایلی در این همگرایی موثر بودند؟ نتیجه این همگرایی و همکاری چه بود؟
اشاره کردم که در تغییر روحانیون هم مشارکت داشتند و به تدریج با مفاهیم جدید آشنا شدند. در تشیع اجتهادی راه برای ارائه تحلیل تازه برای مفاهیم جدید وجود داشت. نمونه اش تحلیل مفاهیم مشروطه خواهی درکتابی مانند تنبیه الامه و مانند آن بود. این روند می توانست معقول پیش برود و فراگیر شده و گفتمان غالب شود. اما افراطی که جریان روشنفکری داشت این روند را متوقف کرد. به روحانیون نشان داد و حالی کرد که اشتباه می کنید. آنها را شکست خورده کرد. بعد هم همان طور که عرض کردم از صحنه کنار زد. شما تصور کنید جریان روشنفکری معتدل و روحانیت مجتهد و تغییر پذیر که یک نمونه اش مدرس بود که تمام مشروطه و مجلس را با تمام وجود پذیرفته بود یا حتی کاشانی که اهل مجلس و دمکراسی و رأی گیری و نوگرایی بود، اگر با هم کنار آمده بودند چه محصولی داشت؟ حالا از خود بپرسیم چه کسی این روند را متوقف کردت؟ به نظر من این همان کاری بود که در دوره اصلاحات، جریان های تندرو انجام دادند و دیگران را به تردید واداشتند. با این حال روحانیت و جریان روشنفکری دینی در مواردی با یکدیگر کنار آمدند. این کنار آمدن در دهه بیست در قالب تشکل های مختلف تبلیغی و دینی تجربه شد. روحانیت حس کرد که نیاز به قلم روشنفکران دینی دارد. عده زیادی از آنها در نشریات مذهبی قلم زدند. اصلا ادبیات دینی نو را آنها پدید آوردند و روحانیت در کنار آنها پس از یک دوره دور ماندن از شرایط شروع به نگارش آثاری به نثر جدید فارسی کرد. آنچه شما اشاره به نزدیک شدن این دو قشر داشتید، بیشتر در تهران است و ادامه سنت همان روحانیون ترقی خواه تهران. نتیجه این کار نزدیک شدن دیدگاه‌ها به همدیگر بود. کتاب مرجعیت و روحانیت نوعی نگرش مشترک این دو گروه به پدیده مرجعیت دینی بود. این کتاب چند قدم به جلو بود. البته در این دوره، روشنفکری چپ مارکسیستی هم پدید آمد که داستانش متفاوت بود. آنها هم باز عَلَم دشمنی با دین را برداشتند و بار دیگر دوئیت و دونگانگی میان جریان روشنفکری و دینداری را بیشتر و بیشتر کردند. ترس از این نوع از روشنفکری بیشتر بر رویدادهای پس از پیروزی انقلاب خود را نشان داد و روحانیت را به این سمت برد که به تنهایی به سازماندهی انقلاب بپردازد. البته این همکاری تا حوالی سال 60 ادامه داشت و آثار آن در قانون اساسی تبلور یافت. بنده این را اضافه کنم حتی پس از کنار گذاشتن روشنفکری سنتی که طی سالهای 60 تا 63 رخ داد، انقلاب خودش در روند تغییر سنت و تجدد قرار گرفته بود، بار دیگر گروه های روشنفکری معارض را در دل کار پدید آورد. چون تغییر از سنت به تجدد همواره این مسأله را به همراه داشت که گروهی محافظه کار و گروهی تجدد خواه و اصلاح طلب را در درون خود پرورش می‌دهد. یکی دو بار دیگر هم جریان محافظه کار به حذف گروه های تجدد خواهی که حتی در دهه شصت همکار اصلی آنها بود اقدام کردند، اما هرچه جلوتر بروند، باز از درون آن، گروه های تجددگرا با مدل های مختلف سر بر می آورند و تعارض از نو آغاز می شود. این داستان جامعه ای است که در حال تغییر و گذار است.

 

منبع: نسیم بیداری. ویژه نامه روشنفکری دینی

کد مطلب 283030

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 2 =