سناء شایان: هشتم بهمنماه، نشستی توسط گروه علمی- تخصصی جامعهشناسی تاریخی انجمن جامعهشناسی با سخنرانی سودابه احمدزاده برگزار شد. سودابه احمدزاده، لیسانس کامپیوترش را از دانشگاه کالیفرنیا گرفتهاست. او فوق لیسانس توسعه اجتماعی از دانشگاه آکسفورد است. احمدزاده دکترای فلسفهاش را نیمهکاره رها کرده و هماکنون، معاون صندوق جمعیت سازمان ملل در ایران و عضو گروه جامعهشناسی تاریخی است.
احمدزاده سخنانش را با دغدغه علوم اجتماعی که درک اجتماع، عمل انسان و شناخت آن است، شروع کرد و این درک را نه تنها شناخت عام بلکه شناخت حقیقی و ناب دانست. او در ادامه بحث خود، بحث هرمنوتیک را به میان آورد و در این زمینه به مسائل زیر اشاره کرد:
هرمنوتیک هنر تفسیر است. ولی من برای چگونگی این شناخت از آن استفاده میکنم. هرمنوتیک در آغاز قبل از قرن 16، در عرصه متنشناسی فعالیت میکرد زیرا در آن زمان در اصالت متون مسیحی شک وجود داشت و هرمنوتیک باید به این سئوال پاسخ میداد که آیا این متون اصیل است یا نه؟ به همین منظور بیشتر تاریخنگارها درگیر این علم بودند. از قرن 16، به بعد هرمنوتیک به سمت علوم اجتماعی سوق داده شد. و این سئوال را مطرح کرد: «آیا پیام این متن اصیل است یا نه؟» در این برهه زمانی فیلسوفها و تاریخنگارها درگیر این علم شدند. در اواخر قرن 18، تغییر دیگری در هرمنوتیک افتاد، این علم پا به عرصه وسیعتری گذاشت، و این سئوال را مطرح کرد: «آیا برداشت ما از تلقی مولف اصیل است، یا نه؟» این تغییر در هرمنوتیک در نتیجه نظریات فلسفی کانت بود، که در آن نظریات، برای اولینبار «سوژه» مطرح شد، که فرآیند این طرح مسئله، نقش فرد و ذهنیت در علوم فلسفی بود. از طرف دیگر ورود این علم به عرصههای دیگر را میتوان نتیجه تحولات رومانتیسم در زمینه زیباشناسی دانست. قبل از رومانتیسم تصور میشد که کار هنری تبلور دنیای بیرون است، در حالی که بعد از رومانتیسیسم کار هنری را نتیجه افکار انسان دانستند. در نتیجه نقش فکر، فرد، احساسات و... برجسته شد.
او بعد از بیان سیر تاریخی هرمنوتیک از سؤالی که این علم برای علوم اجتماعی طرح کرد، صحبت کرد. و این سوال را اینطور مطرح کرد: «اگر اجتماع و جامعه نتیجه عملکرد، احساس و... انسان است. آیا میتوان به حقیقت ناب اجتماع، دست پیدا کرد، بدون این که نیت، افکار و احساسات آدمهایی که اجتماع را میسازند، بدانیم؟»
احمدزاده جهتگیری متفکران را در مقابل این چالش متفاوت دانست طوری که متفکران را به دو دسته تقسیم کرد؛ گروه اول آنچه را مربوط به افکار و احساسات و اراده انسان میشود از حوزه اجتماع خارج دانستند و به عرصههای دیگری مانند روانشناسی ربط دادند، و اینها بیشتر متفکران فرانسوی بودند. اما گروه دوم که بیشتر از متفکران آلمانی بودند که این چالش را پذیرفتند و درک اجتماع و عملکرد انسان را یک فرآیند بازخوانی و جمع بندی بیپایان دانستند. و نتیجه گرفتند که این درک همیشه نسبی است.
وی در میان گروه دوم به این نکته اشاره کرد که نگرشهای متفاوتی در این رابطه وجود دارد، گروهی خردگرا هستند و اعتقاد دارند در فرآیند تاریخی، ذهن و عقل رشد میکند و ما به درک بهتری خواهیم رسید. گروهی مانند هایدگر، به زندگی اهمیت میدهند و نه خرد. ولی عمدتاً رشد انسان را در فرآیند تاریخی میبینند.
او در ادامه صحبت خود، به کانت و هگل و تفاوتهایشان پرداخت، طوری که کانت، عین و ذهن را دو پدیده جدا از هم میداند و ذهن در ایدههای او یک پدیده غیرتاریخی است. و آنچه این دو را به هم ربط میدهد، فرآیند تولید شناخت یا موضوع شناخت است. در مقابل هگل، ادعا میکند تقابل بین ذهن و عین در تاریخ از بین میرود، از نظر او ذهن یک تجرید تاریخی است. زمانی که انسان در مقام آزادی قرار میگیرد و ذهن به خودآگاهی کامل میرسد و رشد میکند، این تقابل از بین میرود و هر دو یکی میشوند. از نظر او اگر شناخت واقعی پدیدهها امکانپذیر نیست، به خاطر این است که به خودآگاهی نرسیده ایم و هر پدیده نمود انحرافیافتهای است از پدیدههای واقعی.
به نظر سخنران این نشست، مارکس این حرف هگل را به جامعهشناسی وارد میکند و در این زمینه میگوید: «شناخت واقعی، زمانی حاصل میشود که شرایط خودآگاهی توسط تاریخ فراهم شده باشد».
مارکس اولینبار این امید را میدهد که میتوان عمل انسان را واقعاً درک کرد، با این شرط که جامعه در تحول و حرکت خودش، تفاوت بین ذات و نمود را از بین ببرد. از نظر مارکس زمانی که این اتفاق افتاد، با سادهترین ابزار شناخت میتوان درک کرد، و نیازی به تئوریهای پیچیده نداریم. علوم اجتماعی پیچیده که برای شناخت چگونگی این اجتماع به وجود آمدند و در آن زمان از بین میرود. برای این که اگر زندگی اجتماعی شفاف شود دیگر احتیاجی به علوم اجتماعی پیچیده نیست. پس از نظر مارکس، فعالیتهای علوم اجتماعی نمیتواند ذهنی باشد، اگر هم هست، این فعالیت باید به تولید واقعی روابط شفاف بپردازد و کمک کند روابط اجتماعی شفاف شود.
احمدزاده با بیان نظر مارکس به تفاوت این نظر با نظر هگل پرداخت. و در این زمینه به نکات زیر اشاره کرد:
هگل میگوید: «عینیت تبلور و تجسم ذهن است، ولی خود واقعیت نیست. و این علت از خود بیگانگی ما است. در همینجا مارکس با هگل متفاوت میشود. از نظر هگل، ما روابط اجتماعی را به این دلیل درک نمیکنیم، که تبلور روابط اجتماعی برای شناختشان آماده نیستند». ولی مارکس بر عکس، میگوید: «این عدم شناخت به دلیل آماده نبودن ذهن نیست، و دریافت های حسی ما عین واقعیت است. ولی واقعیت تحریف شده است.»
مارکس شناخت و درک را وابسته به شروطی میکند. از جمله اینکه از یک طرف رابطه شفافی بین عمل اجتماعی و نیت عمل کننده برقرار شود. و از طرفی دیگر معنی آن عمل به نیت عملکننده تقلیل پیدا کند. و در این شرایط عینیت خودش را همان چیزی که هست نشان میدهد و به واقعیت دست مییابیم».
او در پایان به راه حل مارکس برای ایجاد شناخت پرداخت. و از چگونگی این راهحل سخن گفت، طوری که مارکس این سئوالات را بیان میکند: «چطور این رابطه شفاف را بین عمل و نیت انسان میتوان به وجود آورد؟ و درچه شرایطی این روابط شفاف باید به وجود بیاید؟»
اعتقاد مارکس بر این است که هر فعالیت اجتماعی، باید منجر به این شود که انسان به درک واقعیت برسد. و واقعیت و عمل انسان، یکی شود. پس برای این منظور تاریخ باید به مرحلهای از توسعه برسد که واقعیت آشکار شود و این حرکت، یک حرکت اجتماعی تاریخی است.
نظر شما