بهمن جلالی را خیلی نمی شناختم. در حد آن یک ترمی که یکشنبه صبح ها با او کلاس داشتیم. چهره اش عبوس بود. از این هایی که آدم می ترسد بهشان نزدیک شود. اما اخلاقش سر کلاس فوق العاده بود. هیچ وقت ندیدم از کسی عصبانی شود یا صدایش برود بالا. معمولا از طرز حرف زدن و چیزهایی که می گفت، سر کلاس روده بر می شدیم از خنده. هنوز هم خاطره های بامزه ای که با لحن جذابش برایمان تعریف می کرد را از یاد نبرده ام.
چیزهایی برایش مهم بود که خیلی هایمان تا به حال اصلا به آن فکر هم نکرده ایم. مثلا از گل های مصنوعی بدش می آمد. یک بار رفته بود دم در یک مغازه ی گل مصنوعی فروشی و با هر که می خواسته برود از مغازه خرید کند، حرف زده و قانعش کرده که به جای گل و گیاه مصنوعی، طبیعی اش را بخرد!
از گوشی موبایلهایی که دوربین داشتند بیزار بود. گوشی خودش یک چیزی بود در حد نوکیا 1100. می گفت رفته ام موبایل فروشی گفته ام یک گوشی بده که فقط بشود با آن حرف زد؛ نه بیشتر نه کمتر!
بچه نداشت؛ می گفت اگر بچه داشتم یا او مرا می کشت یا من او را! از تحولاتی که تغییر نسل در بچه ها ایجاد می کرد شگفت زده بود و تحمل روبرو شدن با آنها را نداشت.
سر کلاس، هر هفته چندین عکس می آورد و تحلیل می کرد. عکسهایی که از روزهای اوج انقلاب گرفته بود واقعا شاهکار بودند. عکسهای خرمشهر هم همینطور. ولی خودش بیشتر به عکسهای یادگاری علاقه داشت! مخصوصا دست جمعی هایش را. می گفت عکسهای یادگاری قشنگند چون در آن ها همه، حتی اگر بدبخت ترین موجودات عالم باشند، لبخند می زنند!
معمولا عکاس ها کمتر یادشان می ماند از خودشان عکس بگیرند. خدا کند یک عکس یادگاری، که بهمن جلالی در آن لبخند می زند، وجود داشته باشد.
روحش شاد...
*"عکس ناتمام، بهمن جلالی" اسم مستندی است که با موضوع زندگی خصوصی و حرفه ای بهمن جلالی ساخته شده است.
نظر شما