1ـ دل پریشان است و جان افسرده و پژمرده. و شرح درد و داغ و پریشانی دل و افسردگی جان، در روزگاری که پارهای از یاران همگن، سامانش را بر پرخاشجویی و نامهربانی و بدگمانی استوار کردهاند، اگر دشوارترین کارها نباشد دستکم کاری سخت و توانفرساست. بالاتر و بیشتر. جانستان است . آدمی را خرد میکند.
پرخاش و درشتگویی و زبان را بیدرنگ در دهان چرخاندن و با سینهای برآمده و سری پر باد و سرشار از «خودانگاری» چهره نمودن، کام نفْس سیری ناپذیر را کمی شیرین میکند و اندکی از دماغ پریشان و سردرگم را بر میآورد ولی خسارتی برجای میگذارد که جز دریغ و اندوه و پشیمانی به دنبال ندارد. چنین فرآیندی با خرد و دانایی ایرانی سازگار نیست. ایرانی نشان داده است که در میدانگاههای سخت و دشوار، با نیروی همیشه جوشان «دانایی» پیروزی را از آن خود کرده است و اهریمن تباهی و فراموشی را به بند کشیده است. بیگمان اگر جز این بود و خرد تا این پایه و مایه در قوم ایرانی، بزرگ و عزیز و سرنوشت ساز؛ خوانده و انگاشته نمیشد، سخنسرای نغزپرداز و آسمان اندیش ایران زمین (فردوسی) جاودان نامۀ خود را با ستایش آفریدگار «جان و خرد» آغاز نمیکرد و در سرتاسر شاهنامه ارزش و والایی خرد را نمیستود و آن را کلید نیکبختی و رستگاری مردمان برنمیشمرد:
به نام خداوند جان و خرد / کزین برتر اندیشه بر نگذرد
*
خرد رهنمای و خرد دلگشای / خرد دست گیرد به هر دو سرای
*
کسی کو خرد را ندارد زپیش / دلش گردد از کردهی خویش، ریش
*
هر آنکس که دارد روانش خرد / سرِ مایهی کارها بنگرد
و آن یُمگانیِ آزادمردِ اندیشهپرداز، ناصر خسرو نمیسرود:
«خرد»دان اولین موجود، زان پس نفْس و جسمْ آنگه
نبات و گونهی حیوان و آنگه جانْوَرِ گویا
*
درخت این جهان را سوی دانا خردمند است بار و بیخرد خار
*
راست آنست رهِ دین که پسندِ خرد است
که خرد اهل زمین را زخداوند عطاست
*
خرد از هر خللی پشت و زِ هر غم فَرَج است
خرد از بیمْ امانست و زِ هر درد شفاست
و حکیم بزرگ و دانشی مرد ـ نظامی گنجوی ـ مخزن الاسرار خویش را اینگونه آغاز نمی کرد :
بسم الله الرحمن الرحیم / هست کلید در گنج حکیم
فاتحهی فکرت و ختم سخُن / نام خدای است بر او ختم کن
و نیز استاد بیبدیل سخن و اندیشه ـ سعدیِ همیشه بزرگ ـ آغاز بوستان خویش را به این سخن نمیآراست :
به نام خداوند جان آفرین / حکیم سخن در زبان آفرین
و باز اگر خرد و دانایی در میان ایرانیان پایهای بلند و با شکوه نداشت رند قلندر شیراز حافظانههای خود را با عشق آغاز نمیکرد. که عشق مرتبهی بلند خرد و دانایی و درک و دریافت و شهودی است که روح و جان با پذیرفته شدن به بارگاه معشوق ، میچشد و کام دل برمیآورد :
الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
2ـ خرد و دانایی برای ساختن و پویایی و بالندگی و رهایی است. در مقابل، بیخردی و نادانی، ویرانگر و تباه کننده و مرگ آفرین است. خرد و دانایی به روشنایی راه میبرد و مهر و آرامش و آشتی میپراکند و بیخردی و نادانی ، تاریکی را میگسترد و ستیز و جدال و جنگ را به ارمغان میآورد . خرد و دانش، برکِشنده است و بیخردی به زیرکِشنده.
در جامعۀ امروز ایران، بیخردان ( در جامهها و نامهای گوناگون و رنگارنگ ) به ویرانگری مشغولاند. تباهی میآفرینند. جغد مرگ را به پرواز در آوردهاند. غوغا میکنند. میکوشند راه را بر اندیشه ببندند.
بیگمان، این نابخردان (از هر تیره و طایفۀ سیاسی) بالندگی و سرافرازی ایران و ایرانی و اندیشۀ ناب آسمانی آن را فرو میکاهند. درست است که چنگ در چهرۀ یکدیگر میکشند، اما تیشه بر درخت تناور و بارآور ایران میزنند.
3ـ کاش میدانستیم که خیلیها (در آن سوی مرزهای میهن) ناخن به هم میزنند و میکوشند ستیز و درگیریهای کاهندۀ امروز را گسترش و ژرفا دهند. کاش میدانستیم چنان میکنیم که نباید. و آن میگوییم که نشاید. کاش میدانستیم که ایران در نقطۀ تلاقی خیزش و برشدن از یک سو، و از سوی دیگر به زیر درآمدن و ریزش قرار گرفته است. در این نقطۀ رهایی، یا پرواز میکنیم و یا به خاک در میغلطیدیم. حتی اگر عقاب هم باشیم و بلند پرواز، ولی چون اهریمن نفس و تاریکی را فرمانگذاری میکنیم، همانند همان عقابی خواهیم بودکه سرمست پرواز بود و در همان حال با تیری برخاک مرگ درغلطید که سرعت و دقت آن تیر را یکی از پرهای خودش ساخته و پرداخته بود:
چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید
بومرنگ ستیزها و کشمکشهای امروز، پیوسته به سوی خودمان باز میگردد. کاش چشمها را راست و درست میشستیم و میگشودیم. و کاش اینقدر برای تجربۀ خواب و نشئگی رخوت، شتاب نمیکردیم. و کاش بیداری و آگاهی و دانایی را ارج مینهادیم. و کاش میدان را برای بیخردان تنگ میکردیم و دانایان را مجال سخن و درخشش میدادیم تا در پرتو اندیشهشان به آفاق تابناک پیشرو رهسپار شویم.
تیر ماه هشتاد و هشت
نظر شما