۲ نفر
۲۲ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۱:۵۹

حسن بهرامی روایتی سه‌گانه از زندگی «بهرام» را در سه برهه قبل از انقلاب، جنگ تحمیلی و سال‌های بعد از آن را در کتاب «اره برقی خاموش است» نوشته و منتشر کرده است.

به گزارش خبر‌آن‌لاین، رمان «اره برقی خاموش است» نوشته حسن بهرامی از سوی انتشارات ققنوس منتشر شد. این رمان روایت بهرام، پسرکی روستایی است که با دوستانش کاموس و سامر، باتریهای کهنه رادیو را در آب می‌اندازند و در پی پیدا کردنشان شنا می‌کنند.

در فصل دوم رمان، انقلاب سال 1357 اتفاق می‌افتد و تب و تابهای سیاسی معلمان بهرام را با بازی‌ها و بازیگوشی‌های کودکانه‌اش به حاشیه روایت این قصه می‌راند. فصل سوم، روایتی است آشفته از زبان ابراهیم جاوید یکی از معلمان مدرسه بهرام که سالهاست در جنگ موجی شده‌است؛ روایتی که روایت فصل دوم را انکار می‌کند. دو فصل آخر رمان در دهه 80 روایت می‌شود و راوی آن بهرام است.

این کارمند ساده‌دل نیمه روشنفکر که در تنگنای شهر و خفقان اداره به تعارض‌ها و آسیب‌‌های روحی و روانی دچار شده است و همواره با رؤیاهای کودکی‌اش دلخوش است، تصمیم می‌گیرد با طنابی پیچیده بر پاها و دستبندی چفت‌شده بر مچ دست‌ها خودش را در رودخانه زادگاهش غرق کند. بهرام سرانجام پس از رهایی از چنگال وسوسه‌های مرگبار در بعدازظهر سه‌شنبه‌ای بارانی دل از خانه و خانواده می‌کَند و سوار بر ماشینش به سمت روستای زادگاهش می‌راند...

رمان «اره برقی خاموش است» با شمارگان 1650 نسخه در 230 صفحه و به قیمت 4500 تومان منتشر شده‌ است.

بهرامی خود درباره این رمان می‌گوید: همه آن فضاهای کودکی را در ذهن دارم و این داستان نوعی نوستالژی است؛ ضمن آنکه شاید آن پسر‌بچه‌ای که مدام در پس بازی‌ها به سردر امامزاده و آسمان خیره می‌شود ‌نیز خودم باشم. من با رجوع به این گذشته و نوستالژی کودکی، به نوعی با گذشته همراه می‌شوم. در روزگاری که آدم‌هایش به دلیل آلودگی‌های جامعه مدرن به سرگشتگی دچار شده‌اند، گذشته، برایم تسکینی لذت‌بخش است که دوست داشتم در این کار به آن توجه داشته باشم.

در بخشی از رمان می‌خوانیم: روی حلب نوشته‌بود «روغن نباتی شاه‌پسند» میخ شده به پادشاه هخامنشی نشسته بر تخت که دستش را برده بود بالا. دو سه سرباز هخامنشی زانو زده‌ بودند مقابلش. سرباز جلویی شعله‌ای را دو دستی گرفته بود، هدیه کند به پادشاه. خواست آدامس را تف کند. کسی فرز حلب را برداشت و با دست اشاره کرد به کلاه ترکی‌ها که عقب مزدای لکنته‌ای سوار شده‌بودند...

*

«طوطی خندید. ردیف دندان‌هایش مثل چینی فروریخته‌ای بود. حالا تیغه آفتاب می‌تابید روی چینه. کاموس ایستاد روی نوک پا و دست کرد لای شاخه‌ها. بهرام تنه را بغل کرد و رفت بالا و جاگیر شد روی شاخه‌ای. توت درشتی گذاشت توی دهن و از لای برگ‌ها نگاه کرد به مردی که گردن میشی را گرفته بود و می‌کشید سمت رودخانه...»

کد مطلب 43253

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 14 =

آخرین اخبار