نشسته اند سرپیچ یکی از کوچه های پر تردد منتهی به خیابان نیاوران؛ توی تاریکی. سه نفرند؛ یک مرد، یک زن، یک نوزاد.
مرد، سی ساله به نظر می رسد. کت و شلوار کهنه ی قهوه ای رنگی پوشیده که حداقل سه سایز برایش بزرگ است. نوزادی در پتوپیچیده را بغل کرده و به دیوار تکیه داده است.
زن کنار دستش، چهره معصومی دارد. سرتاپا سیاه پوشیده و شاید به همین دلیل است که خاکی بودن چادرش این قدر توی چشم می زند. سر مرد پایین است اما زن، ماشینهای گرانقیمتی که بی اعتنا از کنارشان رد می شوند را با چشم دنبال می کند.
نیازمندند، با خودم می گویم اگر گدا بودند نمی نشستند در یک خیابان فرعی.
بعد از چند دقیقه که زیرنظرشان می گیرم، می روم جلو. شیشه ماشین را می کشم پایین و می پرسم: "چی شده آقا؟" سرش را بلند می کند و از کنار دیوار بلند می شود. می آید سمت ماشین. کمی می ترسم. شیشه ماشین را تا نیمه بالا می برم و قفل در را می زنم. جلوتر که می رسد دوباره می پرسم: "چی شده آقا؟"
با چشم به آپارتمان پشت سرش اشاره می کند و می گوید: "فامیلمون اینجا بود، به امیدش پاشدیم اومدیم، حالا نیست!"
چیز زیادی دستگیرم نشده. می پرسم: "یعنی چی؟" توضیح می دهد که برای درمان تنها بچه شان از بیرجند آمده اند تهران و از صبح تا حالا همه ی پولشان را خرج دکتر و دوا کرده اند و الان که آمده اند خانه فامیلشان، دیده اند از اینجا رفته!
همان موقع پتو را از روی بچه می زند کنار. هفت هشت ماه بیشتر ندارد. چشمهایش نیمه باز است. فاصله بین نفسهایش زیاد است و رنگ و رویش زرد. می گویم: "چشه؟" سرتکان می دهد که یعنی نمی دانم. می گویم: "خب حالا می خوای چی کار کنی؟" سرش را پایین می اندازد. بچه را بالاتر می آورد و بریده بریده می گوید: "پول بیمارستان زیاده، داره از دستم می ره"
صدایش می لرزد: "کاری نمی شه کرد؛ باید برگردیم شهرمون".
دستم می رود سمت کیفم تا پول دربیاورم؛ یادم می آید پول زیادی همراهم نیست. برمی گردم و به چشمهای نمناک مرد خیره می شوم. دلم نمی آید بدون اینکه کاری برایش انجام دهم، بروم. می گویم: "پول همراهم نیست ولی توی بیمارستان مفید آشنا دارم. می تونم ببرمتون بیمارستان"
چهره ی مرد عوض می شود و با خشم نگاهم می کند. رویش را می کند آن طرف و می رود می نشیند کنار زن. چند جمله با هم پچ پچ می کنند. بهت زده می گویم: "چی شد؟" با بی حوصلگی می گوید: " برو خانم! برو!" زن هم با نفرت نگاهم می کند...
چند شب بعد همانجا، دوباره مرد را می بینم. به جای زن و نوزاد، این بار دختر چهار پنج ساله ای همراهش است. "بی.ام.و" تیره رنگی کنارش توقف کرده. دارد دخترک را به راننده ی "بی.ام.و" نشان می دهد. سرش را پایین انداخته و مرتب با پشت دست، اشکهایش را پاک می کند
نظر شما