آذر مهاجر: سالی که گذشت، گویی خزان ادبیات ایران بود. در این سال ادیبان و شاعران بسیار از دنیای ما رخت بستند و به دیار باقی شتافتند، بیآنکه قدر حضورشان از سوی سیاستگذاران عرصه فرهنگ و هنر به درستی دانسته شود.
صرف نظر از همه مشکلات و کاستیها در حوزه نشر، بیش از هرچیز تنگی عرصه برای ادبیات بود که خیلیها از جمله همین رفتگان را به ستوه آورد.
رضا سیدحسینی، مهدی آذریزدی، همایون صنعتیزاده، محمد ایوبی، اسماعیل فصیح، بیژن ترقی، محمد حقوقی، مهدی سحابی، محمود شاهرخی، محمد خوانساری، محسن ابراهیم، جعفر کوشآبادی، شهرام شیدایی، خسرو فرشیدورد، محمدامین ریاحی، فهیمه محبی، سیدجلال فهیم هاشمی، عبدالحسین شریفیان، محمد شیروانی، مسعود شکوئی، سروناز سیدی، عزیز دولتآبادی، علی نجفی، غلامرضا صدیق غریب، رضا رحیمی، مهدی اباسلط، غلامحسین مرزآبادی از جمله کسانی بودند که در این سال دنیای ما را ترک گفتند، اما تلختر از رفتنشان، اندوهی بود که هر کدام با خود بردند و آنها که باید میدیدند، سهل انگارانه از کنارشان گذشتند.
مهدی آذریزدی با همه ابزار ارادتی که به او میشد و با همه لطفی که به ادبیات کودک و نوجوان کرده بود، در تنهایی و انزوا از میان ما رفت و خسرو فرشیدورد با همه خدماتی که به زبان و ادبیات فارسی کرده بود حتی تا چند روز پس از مرگش، مغفول ماند.
خالق «قصههای خوب برای بچههای خوب» که همه کودکی را با سختی و کارگری گذرانده بود و بعدها به عشق ادبیات نه به کار دولتی و نه حتی تشکیل خانواده نیندیشیده بود، در آخرین سالهای زندگی کتابی را به ارشاد سپرد که چهار سال توقیف ماند و همین شد که او اعلام کرد با وجود اینکه نوشتههای دیگری هم دارد، دست از تکمیل آنها کشیده و ناتمامشان گذاشته است.
چقدر حیف که نویسنده «قصههای تازه از کتابهای کهن»، «گربه ناقلا، گربه تنبل»، «مثنوی برای بچهها»، مجموعه «قصههای ساده» و تصحیح مثنوی برای بزرگسالان، حکایت منظومی به نام «شعر قند و عسل» که در سال ۱۳۴۳ از سازمان یونسکو جایزهای دریافت کرد و در سال ۱۳۴۵ دو اثر وی به عنوان اثر برگزیده «کتاب کودک» انتخاب شد، به سبب همین بیمهری کودکان ما را قلمش محروم کرد و رفت.
محمد ایوبی، نیز با همه «اندوه جنوبی»اش از میان ما رفت. او که میگفت: «مجموعه داستان «جنوب سوخته» و رمان «طیف باطل» هر دو به دست ممیزان دوران به مقوا بدل گشتهاند، در سالهای اخیر هم نتوانست برای رمان «با خلخال های طلایم خاکم کنید» از وزارت ارشاد مجوز بگیرد.
اما قصه تلخ صادر نشدن مجوز، برای اسماعیل فصیح نویسنده و مترجم نامدار کشورمان نیز تکرار شد. رمان «تلخ کام» آن قدر در انتظار صدور مجوز ماند که کام فصیح را تلخ کرد و او را به بستر بیماری کشاند.
همین اتفاق، زبان اعتراض این نویسنده آرام و منزوی را پس از نیم قرن سکوت گشود و سبب شد بگوید: «وقتی یک نویسندهای مثل من که تمام عمرش را فقط نوشته و نوشته اجازه ندهند که کتاب چاپ کند، پس برای چه و به چه امیدی باید زنده باشم؟»
در میان اینها که سال گذشته از میان ما رفتند، مرگ خسرو فرشیدورد بیش از همه یادآور بیتوجهی به کسانی است که عمرشان را برای فرهنگ و ادب این سرزمین گذاشتهاند.
او متخصص دستور زبان فارسی بود و به غیر از تسلط بر زبانهای عربی و فرانسه، آشنائی زیادی با زبانهای انگلیسی، پهلوی، اوستا و فارسی باستان داشت، اما بیشتر زندگی خود را در تنهایی سپری کرد و وقتی در خانه سالمندان نیکان در شمال تهران در گوشه تنهایی و بیماری درگذشت، کسی باخبر نشد.
خبر رفتن فرشیدور یک هفته بعد در یک وبلاگ منتشر شد و آن وقت بود که عدهای زبان به شکوه و شکایت و ابراز تاسف گشودند.
به جز اینها دیگرانی هم بودند که تا زمان حیاتشان چنان که باید دیده و شنیده نشدند: بیژن ترقی که همواره نگران اوضاع شعر و ترانه بود و از بیبرنامهگی و بیسیاستی در این عرصه شکوه داشت یا محمد حقوقی که نقدهایش میتوانست موثرتر از آنچه باشد که بود.
با این وصف سال 88 و آنهایی که در این سال در عرصه شعر و ادب درگذشتند، بیش از هرچیز هشداری است برای مسئولان، برنامهریزان و سیاستگذاران فرهنگی کشور که یادشان باشد همیشه خیلی زود دیر میشود و دین آنها که عمرشان را صرف فرهنگ این سرزمین کردهاند؛ به همین سادگی برگردن میماند.






نظر شما