۰ نفر
۲۹ فروردین ۱۳۸۹ - ۱۴:۴۶

فلسفه اسلامی دارای رکود و رخوت است و بعد از ملاصدرا فیلسوف برجسته‌ای نداشتیم. برای رفع این حالت و ایجاد پویایی در فلسفه اسلامی چه باید کرد؟

اولا باید افراد استعداد داشته باشند، هر کسی نمی‌تواند فلسفه بخواند، البته هر علمی نیاز به استعداد دارد، مثلا هر کسی که نمی‌تواند ریاضیدان باشد، فلسفه به افراد باهوش نیازمند است، افرادی که قدرت فهم مسائل بسیار صعب و دشوار و انتزاعی را داشته باشند که امروزه این چنین نیست. دوم مهم‌تر از همه چیز که امروزه اصلا رعایت نمی‌شود داشتن استادی است که این راه را رفته باشد و این معانی را درک کرده باشد، این امر خیلی مهم است، اکنون استاد خوب فلسفه کم داریم، دانشجوی فلسفه زیاد داریم.

مرحوم حائری، آشتیانی و علامه‌طباطبایی و دیگران افرادی بودند که مسائل فلسفی را لمس کرده بودند. وقتی مسائل فلسفی را بیان می‌کردند، آنها را واقعا فهمیده بودند و اگر سؤالی مطرح می‌شد، چنان توضیح می‌دادند که برای دانشجو کاملا حل می‌شد. استاد فلسفه باید به فلسفه علاقه داشته باشد و به‌دنبال چیزهای دیگر نباشد. استاد باید به‌دنبال فهم حقیقت وجود باشد، آن هم حقیقت اعلی که خیلی مهم است، علوم جدید دارای حقایق مقید درباره عالم هستند، اما فلسفه در پی حقیقت مطلق است، اگر دانشجوی فلسفه استاد نالایقی داشته باشد، چون مسائل فلسفی را نمی‌فهمد ضررش خیلی بیشتر است.

آن چیزی که اکنون کمبود داریم استاد با تجربه و راه بلد است که شاگرد‌پرور هم باشد و مفاهیم فلسفی را خوب هضم کرده باشد و نظریه‌ها را خوب بداند. این‌گونه نیست که اینها در مدت کوتاهی حاصل شود، توانایی در این امور به چندین سال زمان نیاز دارد تا بتواند شبهات را رفع کند. البته فلسفه بهجت و شادی می‌آورد و انسان را زنده می‌کند.

مراتب معرفت با مراتب وجود انسان ارتباط دارد، انسان‌ها دارای قوه حس هستند که یک مرتبه ادراک است، محسوس هم یک مرتبه‌وجود است، پس یک مرتبه ادراک با یک مرتبه‌وجود ارتباط برقرار می‌کند و ادراک می‌کنیم. در مقابل یک مرتبه نفس هم داریم، یک نفس که احساس ندارد و ادراک نمی‌کند. وقتی که چیزی را ادراک می‌کنیم مایه کمالی برای نفس است و برای انسان شادی می‌آورد، وقتی منظره‌ای را می‌بینیم و شاد می‌شویم این‌گونه شاد می‌شویم.

عقل هم این‌گونه است، عقل یک قوه است و با آن وجودی را ادراک می‌کنیم، در عین حال عقل یک مرتبه نفس است که نفس ما با آن تعقل به کمال می‌رسد و حقیقت را ادراک می‌کند و موجب شادی می‌شود. بنابراین حکمت وقتی به معرفت رسید موجب کمال نفس می‌شود، امروزه از این‌گونه مسائل غفلت می‌شود، قدما چه افلاطون و چه ارسطو به این چیزها خیلی توجه ‌داشتند. وقتی ارسطو در اول متافیزیک می‌گوید: «انسان همان است که می‌‌داند و دیگر هیچ»، یعنی آن علمی که به او رسیده حقیقت اوست. انسان همان علمی که در او تحقق پیدا کرده است. مولوی می‌گوید: ای برادر تو همه اندیشه‌ای/ مابقی خود استخوان و ریشه‌ای. انسان که پوست و گوشت نیست، نفس او، علم و حقیقتی است که در او متحقق شده، همان کمال است که فقط برای او می‌ماند. فلسفه این نیست که بگوییم که مثلا من شرح منظومه را خواندم، اگرچه خواندن خوب است، ولی خواندن تقلیدی است. اگر حقیقتی که در فلسفه و آثار فلسفی است در فرد تحقق پیدا نکند، تقلید محسوب می‌شود و فلسفه با تقلید همخوانی ندارد.

علم تحقیقی علمی است که در نفس تحقق یافته باشد، مولانا می‌گوید از محقق تا مقلد فرق‌هاست. محقق کسی است که به علم تحقیقی رسیده باشد و در او تحقق پیدا کرده باشد، نه اینکه مطلبی را خوانده باشد و در او تحقق پیدا نکرده باشد که در این صورت مقلد محسوب می‌شود.

کد مطلب 55785

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 10 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بدون نام IR ۱۵:۰۶ - ۱۳۸۹/۰۸/۱۷
    0 0
    سلام استاد عزیز:دردها را خوب گفتید اما درمانت کجاست؟چرا پس از ملاصدرا فیلسوف به معنای واقعی کلمه نداشته ایم؟ چرا امروزه پس از سی سال که همه امکانات را در دست داشته ایم یک فیلسوف درست وحسابی نداریم ؟ وآنان که دم از فلسفه می زنند وژست فیلسوف در می آورند آنقدر خراب می کنند که من دانشجوی فلسفه خجالت می کشم رشته ام را برای جامعه بگویم ! راستی بر سر حوزه فلسفه ما چه بلایی نازل شده اشت که نه در رکود که در حال احتضار است؟؟؟!!!!

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین