رویا
رویای کودکی ام بود رسیدن به ابرهایی که مهربانانه چکاد قله را در آغوش می گرفتند. با خود می اندیشیدم، این می تواند پاداش بزرگ شدن باشد. با بزرگان همه مهربانند . این را ابرهای زیبای خفته در کنار چکادهای سربه فلک کشیده به من می گفت.
وقتی بزرگ شدم، به کودکی از دست رفته ام اندیشیدم ، که چقدر بزرگ بودم آن ایام .
فردا
شبنمی را ماند که دمادم فجر جان تشنه ای را خنکا می بخشد و بعد محو می شود تا فردا. فردایی که شاید بیاید، شاید نیاید. اما مهم بودن است. بودنی که با جاری رفتن و شدن پیوند می خورد تا به بینهایت، تا با چکاد یکی شود.
بودن یا نبودن
بودن یا نبودن؟ مساله این نیست.
رفتن نمی تواند همیشه یک پایان باشد.
آرزو بخشی از زندگی است ، بی آنکه بتواند هماره با جاری زندگانی به واقعیت بپیوندد.
مرگ،یک پایان نیست، توقفی است برای ورود به دریچه سرزمین آغاز . آغاز تعبیر رویاهای کودکی.
زخمهای کهنه
وقتی پای در رکاب رفاقت گذاشتی ؛ گذشته ها گذشته. در طول راه ،از ناهمواریهای پشت سر نگو ، به زیبایی های پیش رو بیاندیش. زخم هر چه کهنه تر ، ناسورتر. وقتی التیام ، زبان همه وجودت باشد، زخمهای کهنه هم محو می شوند.
نگاه دل
طبیعت زیباست اما در دل این زیبایی ، حیوانی حیوان دیگری را می خورد و توله ای بر جنازه مادرش زوزه می کشد . اما وقتی همین طبیعت در قاب چشمانت قرار می گیرد نفسی به بلندای وجودت می کشی و با همه سلولهایت ستایشش می کنی. تو همه طبیعت را می بینی نه بخشی از آن را .
تقدیر
با دلمشغولی گذشته به استقبال آینده نرو. سهم تو از زندگی مثل تقدیر توست به تو می رسد اگر صبور باشی.
امید
باران فرسنگها طی می کند، به امید پیوستن به دریا و دریا در اندیشه باران ،موج ها را به رقص درمی آورد، تا دستان سخاوت ابر ، مرواریدهای غلتان را دامن دامن به او ببخشد بی منت یک نگاه.






نظر شما