احتمالاً یکی از تصاویری که بسیاری از ما - دست کم در تهران - زیاد دیدهایم تصویر زبالهگردهایی است که سر در کیسهها و سطلهای زباله فروبردهاند و دنبال چیزی میگردند، چیزی که در میان زبالهها آنقدر ارزش داشته باشد که بتوان آبش کرد و پولی به جیب زد تا شاید امکان بقای نفس میسر شود و لقمه نانی حاصل.
تعداد این زبالهگردها اما حالا دیگر انگشت شمار نیست و تنها صنفی از واماندگان، مطرودان و شاید فراموششدگان جامعه هستند که بنا بر دلایلی خیابانهای شهر تهران جولانگاه آنها شده است. احتمالاً کسانی که خود در این حلقه نیستند هر یک تحلیلی درباره آنها ارائه میکنند و هریک دستکم موضعی میگیرند در مواجهه با کسانی که گویی فرودستان جامعهاند و بر آنند که چه بسا بهتر آن است که از آنها دوری شود.
شکی نیست که هر کسی حق دارد موضعی بگیرد در این باره - شاید جز حکومت - که آن هم در اینجا موضوع بحث نیست.
اما به راستی زبالهگردها چه میکنند؟ در میان زبالهها به جستوجو میپردازند؟ که چه شود؟ چیزی بیابند که اندک ارزشی داشته باشد؟ که چه؟ که زنده بمانند؟ اما کارهای زیادی هست که میتوانند کرد و بیشتر از زنده ماندن هم نصیبشان شود. میتوانند دزدی کنند، دست کم دله دزدی، یا بزنند توی کار موارد مخدر، یا گدایی کنند، یا یکی از گزینههای دیگر ممکن را انتخاب کنند که نون و آب حسابی براشان داشته باشد. اما چرا باز زبالهگردی میکنند؟ کاری یا مهارتی نمیدانند؟ مگر بی مهارت نمیتوان گدایی کار یا کاری مانند آن؟ درآمدش هم که بیشک بهتر است. میخواهند سرمایهای دست و پا کنند تا بعد بزنند توی کاری نون و آبدار. بعید است. ما که توی خیابانها آواره نیستیم و سر در سطلهای زباله فرو نکردهایم و آموزشهای بسیاری در مدرسه و دانشگاه دیدهایم کمتر و به دشواری میتوانیم سر و سامانی به وضع مالی و برنامههای آیندهمان بدهیم و گاه حتی فراموش می کنیم فردامان را و دو دستی میچسبیم به همین امروز و ساعت و دقیقهای که شاید پایان کارمان باشد. حالا چه انتظاری باید داشت - شاید هم باید داشت - از آدمی که سر در زبالهها فرو میکند تا چیزی بیابد که تنها شاید بقای نفسش را تأمین کند، گرچه برای آن هم تضمینی در کار نیست.
اما آن چه باید پررنگتر شود به گمانم در همینجاست که خود را آشکار میکند. زباله گردها بنابرضرورت و برای بقای خود سر در زبالهها فرو میکنند و در میان چیزهایی به جستوجو میپردازند که زباله/آشغالاند، نامی که گاه صفت خود این زبالهگردها میشود. تمام هنر آنها اما همین است که از میان چیزهایی که گویی بیارزشاند و قرار است دور ریخته شوند چیزهایی بیرون میکشند که اصلی ترین شرط زندگی آنها - یعنی زنده ماندن ـ را تأمین میکند، یعنی چیزی که دستکم هماکنون حقیقت هستی و زندگی آنها است و همه چیزهای دیگر در پی آن معنا پیدا میکند.
حالا شاید بتوانیم مقایسهای کنیم میان خودمان و این زبالهگردها تا آشکار شود کدام یک از ما بیشتر جویا و طالب حقیقتیم. به راستی کدام یک از ما حاضریم سر در زبالههای زندگی فرو کنیم و در میان این همه بوی گند و کثافت و چیزهای دورریختنی و به درد نخور، چیزهایی را بیابیم که حقایق زندگی ما هستند و بی آنها ما شاید چیزی کم داشته باشیم در زندگیهامان، یا اصلاً بی آنها شاید هیچ چیز و هیچ کسی نباشیم، اصلا و ابدا...
نظر شما