در کار گلاب و گٌل، حکم ازلی این بود، کاین شاهد بازاری، وان پرده نشین باشد.

مرحوم آيت‌الله شيخ محمدصادق (محي الدين) حائري‌شيرازي متولد ۱۳۱۵، از مسجد شمشيرگرها ی شیراز  برخاست.
ایشان مدارس جدید و مدرسه آستانه و حوزه اقاباباخانی را در شیراز طی کرد، و در حوزه از شاگردان مرحوم اية الله آ شيخ بهاءالدين محلاتي و نيز آ شيخ محمدعلي موحد بود. در قم اما، پاي درس بزرگان حوزه، از جمله مرحوم اقاي بروجردي و در مقطعي اية الله خميني هم نشسته بود.

تیز هوش و بسیار خوش حافظه بود. ميگفت كه سطح طلبگي را سه ساله تمام كرده، و جهشي خوانده بود. ميگفت، مثنوي را يكبار كه "ميشنيد"، از حفظ ميشد. اصولاً مردی "متفاوت"، علاقمند بِه علوم جديد، و تشنه ارتباط با نسل جوان.
در دهه پنجاه چند مرتبه توسط ساواك دستگير شده بود. میگفت از ان زنداني هايي بوده كه بر بازجو هاي خود تاثير گذار بود.
يكي از أكابر فقه و عرفان شيراز، راجع به آ شيخ محمدصادق ميگفت؛ "حائري، نفْس بسيار قوي و نافذ دارد".
ما هم در نوجواني كم و بيش با ايشان مراودات عمدتا سياسي داشتيم و نفوذ نظر ايشان را بياد مياوريم. 
انقلاب پيروز شده بود، و قانون اساسي تدوين و تصويب شده بود. حالا نوبت به تشكيل أركان نظام، از جمله مجلس بود.
در شيراز، افراد زيادي با گرايشات مختلف، از مجاهدين خلق تا انجمن حجتية كانديدا داشتند.

ما هم در استان فارس، با اتحاديه انجمن هاي اسلامي مدارس، راي بسيار قابل ملاحظه اي داشتيم.
تصميم گرفتيم كه برای مجلس اول "فهرست" بدهيم.
مدعيان زيادي بودند. از مهندس طاهري كازروني تا اَمثال حاج علي اصغر سيف.
ما، اما از دوستان خوشفكر دانشگاه شيراز شروع كرديم.
در ميان همه معاريف و بزرگان، اما، ما نام "عطا الله مهاجراني، و صباح زنگنه" كه هر دو دانشجوي دانشگاه شيراز بودند،(در دو گرايش علوم انساني و پزشكي) را بي رقيب دانستيم.  هر چند هيچيك شيرازي نبودند، اما، انقلاب مرزهاي قومگرايي را محو كرده بود.

بزرگان شهر كه دنبال جا انداختن نامزدهاي خطوط خود بودند (از حزب جمهوري و سازمان مجاهدين انقلاب، تا بقاياي حزب برادران و انجمن و بازار)، ما را "نه ، ديدند، و نه ، شنيدند"! اماّ، نهايتاً اكثريت قاطع اراء بِه فهرست "اتحاديه" تعلق گرفت.
شيراز در ان زمان سه ظرفيت نمايندگي مجلس داشت. ما در اتحاديه، بر روي دونفر جوان دانشگاهي توافق كرديم و براي عرضه اين دو نَفَر و رايزني جهت نَفَر سوم، خدمت اقاي آسيد عليمحمد دستغيب رسيديم.
ايشان انتخاب ان دو بزرگوار را تأييد كردند، و گزينه سوم را هم به خود ما واگذار كردند.
در بحث، اينكه سومين نَفَر روحاني باشد، تصويب شد.  ان زمان، آ شيخ محمد صادق(محي الدين) حائري قم بود. دوستان از ايشان خواستند كه براي گفتگو و مصاحبه به شيراز بيايند.

ايشان امدند، و در طبقه بالاي ساختمان اتحاديه، ساده و صميمي، جلسه برگذار شد.
سوالات بسياري بود. محور گفتگوها عمدتاً توسط اقايان علي سيمين(علوي تبار)، عبدالله گلبن، مرتضي حقنگهدار، و شايد شهيد حبيب روزيطلب، به تفكيك اداره ميشد.
مباحث اعتقادي، انديشه اسلامي، روشنفكري ديني، (مثل مساله علي شريعتي)، مباحث اقتصادي، مثل مالكيت در اسلام و بند ج، مباحث سياسي، مثل رقابتهاي خطوط چپ و راست و حزب و سازمان، و از اين قبيل مباحث غلبه داشتند. خط و ربطي از موضوعات محلي و توسعه و نظير ان، كمتر مطرح بود.

اقاي حائري، تا پاسی از شب در جمع دوستان ماندند و گفتگو داشتیم. پاسخ های ایشان عمدتا "چند وجهي" بود. گفتگو، مملو از تمثیل و شعر و آیه و روایت و خاطرات تاریخی بود. جزییات را در این مجال نمیتوان آورد اما، بعنوان نمونه، همنقدر می‌شود گفت که؛
سوال کردیم، نظر شما راجع به دکتر شریعتی چیست؟ ایشان با یک مثال پاسخ داد،. گفت؛ «ننه جان ما، برای وصله پینه لباس، در کمبود امکانات، از "نخ قندِ كلّه" استفاده ميكرد. (نخ هاي دو رشته اي سرخ و سفيد كه به هم تافته شده بود). او، رشته هاي سرخ و سفيد را از هم جدا ميكرد، و هركدام را براي وصله لباس رنگي يا سفيد، استفاده ميكرد!. انديشه هاي علي شريعتي هم هر چه باشد، بدرد ميخورد. منتها بايد سرخ و سفيد اَش را از هم جدا كنيم، و بجاي خود استفاده كنيم!. ». ما ان پاسخ را به مثابه تأييد دكتر، از سوي آ شيخ محمد صادق تلقي كرديم.

النهايه ايشان در فهرست اتحاديه قرار گرفت و بإتفاق اقايان مهاجراني و صباح زنگنه، از مردم شيراز راي گرفت و به مجلس وارد شد.
در مجلس البته، بمانَد كه در فقدان فراكسيىون هاي امروزي، ايشان در جناح كاملا راست مجلس نشستند،، انقدر راست، كه ديگر نه ما ايشان را ديديم، و نه ايشان ما را.

گذشت، و اية الله آ سيد عبدالحسين دستغيب، امام جمعه شيراز، بدست منافقين شهيد شدند، و قرار بر گزينش امام جمعه جديد شد.
با فراز و نشيب بسيار، بالاخره بواسطه ستاد ائمه جمعه، از طرف حضرت امام خميني، امام جمعه شيراز انتخاب شد، و اقاي شيخ محي الدين حائري، بر منبر جمعه نشستند.
امدن ايشان به شهر، تحولات بسياري در پي داشت. نخست اينكه ما بايستي براي ميان دوره اي، يك نماينده ديگر براي شيراز به مجلس ميفرستاديم. اينبار هم يكنفر اخوند، كه در بين روحانيون حائز شرايط، اقاي منتجب نيا، (كه ان زمان در عقيدتي سياسي ارتش بودند) مورد توافق واقع شد، و به مجلس فرستاده شد.

در شهر و استان و توابع هم، تغييرات و تحولات شروع شد.
امام جمعه، بتدريج نقش هادي و ناصح را با نقشي بسيار فعالتر و نافذ تَر، بخصوص در إجرائيات استان، جايگزين نمود.
ان زمان، "بچه هاي اتحاديه" (همان ها كه فهرست شان بر ديگران غلبه كرده بود و كانديداهايشان تماماً به مجلس راه يافته بودند)، در نهادها و ارگانهاي انقلابي استان، نقش كليدي داشتند.
بنده أقَلّ هم در يك نهاد انقلابي، مسئوليتي داشتم.
روزي، مساله اي "اداري-پشتيباني"، در ارتباط با جنگ پيش امد، و بنده تصميم درستي گرفتم. جمعي غير مسئول، كه خود را ذينفع ميديدند، برغم تصميم بنده، به امام جمعه محترم مراجعه كردند و درخواست لغو تصميم بنده را كردند. دفتر امام جمعه بزرگوار، در تماسي خواستند كه بنده تصميم خود را تغيير دهم. چون مساله جان و حيثيت عده اي در فرايند جنگ، مطرح بود، بنده دليل اوردم كه، تغيير تصميم، ممكن نيست.

از طرف امام جمعه محترم، مجدداً اصرار شد، و بنده نپذيرفتم و تصميم صحيح خود را إعمال كردم.
داستان ريشه دواند، و مرحوم اقاي حائري، بشدت ناراحت شدند و اعتراض كردند. پاسخ بنده و سلسله مراتب اما، افاقه نكرد!
جمعه بعد، حسب معمول، در صف جماعت نماز جمعه نشسته بوديم. خطبه ها شروع شد، و بعد از مباحث معنوي و توصيه به تقوي و اخلاق و معرفت، حضرت اقاي حائري، وارد بحث روز شدند. با ذكر مستقيم نام، و شرح مبسوط داستاني كه طَي هفته، پيش امده بود، مثالي را توصيف كردند؛
گفتند؛ «ادم مؤمن، براي اداي فريضه نماز، احتياج به وضو دارد، و ضو هم با اب پاك ميسور است.
انقلاب هم به ادم هايي نياز دارد كه، مثل اب پاك، قابل وضو گرفتن باشند. / اتحاديه و بچه هاي اتحاديه، گُل اند. اصلا اتحاديه، گلستان بچه هاي ناب است. اينها، عصاره ان گلستان هستند،، سران اتحاديه، اصلا گُل اند ، اصلاً "گلاب" اند...! پاك اند، طاهر اند، اما، "گلاب، اب مضاف" است، با اب مضاف نميتوان وضو ساخت، و انقلاب  و نهادهاي انقلاب، با اينها نميتواند وضو بگيرد...!»
خوب، معلوم بود نتيجه چه خواهد شد.  ديگر جاي ما، (معروف به "بچه هاي  اتحاديه")، در شيراز نبود...
اهتمام اية الله حائري به پاسداشت از مرزهاي باور و نگرشي خود، غالباً با جذب طلاب و روحانيون همفكر و همگرايش، توام بود. در كوتاه مدت، تمام پٌست هاي اخوندي استان، توسط همفكران و هم خط هاي ايشان، تصدي شد. از جمله، دفاتر نمايندگي هاي امام در نهادهاي انقلابي.

روحاني تند و تيزي كه بعدها به خَيل شهدا پيوست، و خدا رحمت اَش كند، در يك دفتر نمايندگي مهم و حساس قرار گرفت. من هم در تدارك ترك مسئوليت و بازگشت به دانشگاه بودم. در استانه "هجرت نيم بند"ام از مسئوليت و شيراز، بنده توسط ايشان احضار شدم. ايشان نيز به سبك مرحوم آ شيخ محي الدين حائري، داستان را با تمثيل شروع كرد. تمثيل وي "بينظير" بود! گفتند؛ " اينجا(نهاد انقلابي متبوع)، مانند كشتي نجات است! هر كس در اين تشكيلات باشد، نجات خواهد يافت. هر كس به دانشگاه برگردد، از كشتي نجات پياده شده. " !

گفتم؛ بنده كه بيرون نميروم، فقط از مسئوليت بدليل "ماموريت به تحصيل"، كناره ميگيرم.
گفتند: «براي شما، اتصال به دانشگاه همزمان با حضور در اين نهاد، حكم غرق شدن دارد!. اتصال شما با دانشگاه، مثل طنابي است كه به پاي شما بسته شده و سر ان به ساحل وصل است،. كشتي نجات پيش ميرود، تا جايي كه ديگر، طناب تمام ميشود، پس ، شما را از كشتي بيرون كشيده و غرق ميكند!!
بحث ما نتيجه اي نداشت. ايشان تصميم خود را به تبع جريان غالب در شيراز، گرفته بود.
النهايه، سلسله مراتب مربوطه، به نفع بنده و مهاجرت و بازگشت به دانشگاه، مداخله كردند و ما كماكان در كشتي نجات، ضمن تحصيل در  دانشگاه، باقي مانديم.
اماّ، داستان "گلاب" و "طناب"، كار خودش را كرد!

همه بچه هاي اتحاديه در كوتاه زماني، از مسئوليت هايي كه داشتند، استعفاء داده شدند، و هر كس به نوعي از شيراز و مسائل اش دور و دور تَر شد!
بيش از دو دهه، شهر و استان، به سبك مطلوب مرحوم آ شيخ محي الدين حائري، اداره شد.
"گلاب"ي كه ايشان به جمع فاخر و فاضل از فعالترين و پاك ترين انقلابيون جوان شيراز زد، حتي پس از شهادت خَيل عظيمي از ايشان، اثار اَش باقي ماند!  حتي افرادي نظير "شهيد حبيب روزيطلب" كه شاخص ترين شهدا در خلوص و پاكي و معرفت و عرفان و دانشوري بودند، از ان "إشارات و تنبيهات"، تا كنون، متاثر اند.
ان جمع، شهداي والامقامي به انقلاب تقديم كرد كه ذكر نام همه انها، واقعا مقدور نيست. همه أنها كه رفتند، و اينها كه هنوز مانده اند، چه كساني كه در صف اول مرزهاي فكري و عقيدتي انقلاب ايستاده اند، يا افرادي كه ديگر، ان درخشش سابق را ندارند، همه، جاي ان "تمثيل گلستان" را بر صفحه دل و جان، دارند.

بنظرم، همه بخشيدند و گذشتند، اما فراموش نكردند...
مدتي قبل، مرحوم حضرت شيخ محي الدين حائري، از اقاي سيد محمد خاتمي، بدليل "تمثيلي" كه نسبت به ايشان داشته بود، عذر خواهي كرد و حلاليت طلبيد. همان ايام مي انديشيدم كه، ايكاش حضرت شيخ، يك نگاه وسيعتر مينمود و حلاليتي عمومي تَر مي طلبيد. ليكن مع الأسف، اين فقره، قسمت نشد.
امروز اما، از شنيدن خبر وفات حضرت اية الله حائري، حقيقتاً متاثر شدم. خدا ايشان را رحمت كند و در درجات عالي قرار دهد.
خدا ان شاالله حقوق همه ذوي الحقوق را از ذمه ما  برطرف كند، ما را به رحمت خويش، ببخشايد.
خدا روح حضرت اية الله محي الدين حائري را هم غرق رحمت كند و در گلستان مغفرت خويش، بلند بدارد.

کد خبر 739999

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 1 =