رادیو جان سلام!
این دومین نامهای است که برایت مینویسم... در نامه قبلی فرصت نشد که یک دل سیر برایت درد دل کنم. حالا درد دل نه، با تو حرف بزنم! این طوری خیلی بهتر است...
خیلی وقت پیش در دهات ما در دامنه البرز؛ نزدیک دریا، پدرم از تهران مهمان داشت. آن زمان، تهران و جهان و تمام پدیدههای دنیا برای ما خلاصه می شد در تو! بله، تعجب نکن! ما به همه چیز از زاویه دید تو نگاه می کردیم. اوایل من فکر میکردم یک اتفاقی در این جعبه جادو دارد میافتد که این همه صدا در آن موج میزند... بعدها با خودم فکر می کردم آدمها را کوتوله کردند! مثل سرزمین لی لی پوتها و گذاشتند آن پشت و کوتولهها آن جا شهر دارند، روستا دارند، آهنگساز دارند، بازیگر دارند و خلاصه آن جا زندگی جریان دارد! خلاصه عشق من به تو رادیو جان، یک جورهایی ربط پیدا می کرد به سرزمین لی لی پوتها... از ماجرا دور نشوم...
مهمان پدرم که از تهران آمده بود - و دیدن آن شهر جزو آرزوهای من بود- با خودش یک جعبه کوچولو به عنوان هدیه برای او آورده بود. ما گیج و حیران بودیم که در این جعبه چه میتواند باشد؟! اُبهت و چهره این آدم هیچ وقت یادم نمیرود. مدام به پدرم می گفت:« آقا! درک کردن مهم است... تا شما درکم نکنی من نمیتوانم درکت کنم!» کلمه درک و فهم از همان زمان شد ملکه ذهنم! پدرم سر تکان می داد و میگفت:« بله، شما صحیح میفرمایید و این درک ابتدا از طریق گوش است که به انسان انتقال داده میشود.» و دوباره آن مرد جواب میداد: « درست است... گوش و خوب شنیدن، خیلی مهم است.»
رادیوجان!
شاید باورت نشود که از همان زمان، گوش و گوش کردن و درک کردن شد کلمات اساسی و اصلی زندگیام! خندهدار است نه؟!
شاید باورش برای تو مشکل باشد که من گیج و مبهوتِ آن کارتن کوچک سفیدرنگی بودم که آن مرد از تهران یا همان شهر آرزوهایم برای پدرم آورده بود و می خواستم بدانم داخل آن چیست که ارتباطش با گوش و درک کردن است؟
رادیوجان!
تابستان بود و جیرجیرک ها بعدازظهرها روی برگهای درختان توسکا و صنوبر و اُکالیپتوس، غوغا میکردند و با برگهای درخشانشان در زمینه آبی رنگ آسمان، پولک نقره پخش میکردند و من چه رویاهایی با این مناظر در ذهنم می پروراندم، رویاهایی که هنوز هم با آنها زندگی میکنم...
در اتاقکی از چوب که بالای یک درخت بزرگ و عزیز برای خودم دست و پا کرده بودم ناگهان با صحنهای عجیب و باورنکردنی روبرو شدم... پدرم به اتفاق مهمانش از زیر درخت رد شد اما در دست مرد، تو بودی رادیو جان! و صدا از تو بود... آن ها قدم میزدند و من ناباورانه و حیرت زده از خودم می پرسیدم یعنی واقعا این صدا متعلق به همان کارتن سفیدرنگ بود؟ رادیو؟!
آن ها دور می شدند اما من صدای تو را ازآن سوی باغ و بالای درخت می شنیدم... با خودم گفتم یعنی امکانش هست در همین کلبه کوچک، صدای تو را بشنوم و درکت کنم؟ و چه محکم و رسا و بلند با خود میگفتم باید خوب خوب درکت کنم تا درکم کنی!
یعنی با تو میشود راه رفت؟ استراحت کرد؟ کار کرد؟ درس خواند؟ تو روشنی و صاف و بی غل و غش؟
مهمان پدرم بعد از چند روز ما را تنها گذاشت و رفت اما من هنوز که هنوز است نه آن چهره و نه آن کارتن سفید را نتوانستهام از رویاهایم پاک کنم...
در فکر آن بودم که از پدرم بپرسم، آن آقا چه می گفت؟ و این رادیو که نیاز به برق ندارد چه طور کار می کند؟
پدرم مثل یک موجود عزیز و محترم که دارای جسم و روح است از آن مواظبت میکرد... با خودش به اداره میبرد و بر میگرداند...
مادرم برای این موجود عزیز با یک تکه پارچه سفید که گلهای ریز و قشنگ آبی و قرمز و سبز و بنفش داشت، روکش دوخت تا گرد و غبار و خطی روی آن نیفتد...
از همان روزها آداب رادیو شنیدن در خانه ما عوض شد... پدرم میگفت: این رادیو ترانزیستوری است و میشود آن را همه جا برد و استفاده کرد. ما قبل از آن همگی دور یک جعبه جادویی بزرگ می نشستیم و داستان شب گوش میکردیم...
اما پدرم دنیای شنیدنش را از ما جدا کرد و به تنهایی رادیو را درک میکرد!
در یکی از روزهای داغ تابستان که پدرم در خواب ناز بود و برنامه «گلهای رنگارنگ» از رادیو در حال پخش بود، من این جعبه جادویی را به بالای درختی که میعادگاه همیشگیام بود بردم. در حالی که رادیو را محکم در دست داشتم با احتیاط و آهسته آهسته از نردبان بالا رفتم و به اتاقک بالای درخت رسیدم. به دکمههای متعدد تو دست کشیدم... با کف دستم تو را لمس کردم و مانند یک موجود دوست داشتنی یکی از دکمههای تو را پیچاندم. صدای تو از همین جعبه بیرون آمد... زیبا، فاخر و باشخصیت... تو داشتی آواز میخواندی و یکی از زیباترین آوازهایی که من در عمرم شنیدم همان آواز بود...« تنها رفتی/ تنها ماندم/ کاروان...» استاد بنان...
به یاد کلمه «درک» مهمان پدرم افتادم. خوب خواستم بشنوم و درکت کنم... آن چنان سرا پا گوش شدم که خوابم برد. شاخههای براق درخت تکان می خورد و آواز بنان با حرکت برگها و ابرهای سفیدرنگ آسمان، آن چنان درکی از موسیقی و رادیو در من به وجود آورد که پس از سالیان ، هنوز وقتی این آوا را می شنوم اشک در چشمانم می نشیند... یعنی چون من داشتم عمیق این موسیقی و کلمات را درک می کردم او هم مرا میفهمید و درک میکرد؟
رادیو جان!
میخواهم ساده در پایان نامه دومم برایت بنویسم:
که اگر تو را خوب درک نکنیم تو هم ما را درک نمیکنی! درک تو یعنی این که مرا خوب بشناس و به جای این که برای من شعار بدهی شعور و فهم مرا به همگان نشان بده.






نظر شما