شب قدر را پوشیده داشته اند و یافتن آن را جز به نشانه ها میسر نساخته اند . و همین مستوری این شب است که خیال شاعرانه شاعران را برانگیخته تا درباره آن بسرایند و زیبایی ها را بدان تشبیه کنند .

«شب قدر در مقام توصیف»

این گروه از اشعار با وجود آنکه از شب قدر چون اسبابی برای توصیف بهره گرفته اند ، در عین حال از لابه لای اشعارشان پیداست که بر بزرگی شب قدر واقف بوده اند . نمونه هایی از این اشعار را در زیر می آوریم :

- اوحد الدین محمد انوری شب قدر را به وعده دیدار یا وعده رسیدن به وصال مانند کرده است.

"هم به قدر تو که کوتاه نخواهم کردن
تا ببینم که دهى تا شب قدرم دیدار "

- خاقانی شروانی برای نشان دادن ارج و مقام بلند فردی از شب قدر به عنوان صفتی در خور نام می برد.

حبل الله است معتکفان را دو زلف او
هم روز عید و هم شب قدر اندر او نهان

همچنین در مرثیه ى شیخ الاسلام زمان خویش می گوید:

" جاهش ز دهر چون مه عید از صف نجوم
ذاتش ز خلق چون شب قدر از مه صیام"

- خواجوی کرمانی ، اما با بیانی لطیفتر به همان شیوه خاقانی رفته و در شعری با عنوان " اى صبح صادقان رخ زیباى مصطفی " در بیتی نبی مکرم اسلام را چنین مدح گفته است :

" معراج انبیا و شب قدر اصفیا
گیسوى روز پوش قمرساى مصطفى "

خواجو شعری دیگر نیز دارد که طره گیسوی یار را شاید از سیاهی یا مشک بویی به شب قدر مانند کرده است :

اى شب قدر بیدلان طره ى دلرباى تو
مطلع صبح صادقان طلعت دلگشاى تو

- مولانا اشعار برجسته ای در ارزش و مقام والای شب قدر دارد ، ولی این امر سبب نشده است که از شب بزرگی چون شب قدر در توصیف نیز بهره نگیرد. در اشعار مولانا ابیاتی را می توان یافت که زلف دلبر را به شب قدر تشبیه کرده است.

" زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز
ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم "

و یا بیتی دیگر :

" اى مه عید روى تو ، اى شب قدر موى تو
چون برسم بجوى تو پاک شود پلید من"


«قدرشناسی شب قدر»

این شاعران از منظری دیگر نیز به شب قدر نگریسته اند و از اشعارشان هویداست که قدر و منزلت شب قدر را به درستی می شناسند . در این اشعار توصیه به شب زنده داری در این شب ها ، دوری از ریاکاری و توجه به خلوت گزینی توصیه شده است ، که نشان از تاکید این بزرگان بر عبادت و راز و نیاز در این شب دارد.

- اوحدی مراغه ای شب قدر را به شب وصال یار که باید تا سحر بیدار بود مانند می کند و می گوید :

"چنین شب گر مجال افتد که با دلدار بنشینى
شب قدرست و شبهاى چنین بیدار خوش باشد "

- سنایی در خلال مدح یکی از بزرگان هم عصر خویش بیان می کند که شادی جهان از رحمت حق است و نشان این رحمت را در روز عید و شب قدر می یابد :

از آنکه هست نشاط جهان ز رحمت حق
چو روز عید و شب قدر شد صباح و مساش

- ناصرخسرو قبادیانی در قصیده ای با زنهار دادن از ریاکاری و زهد فروشی توصیه می کند :

قندیل فروزى به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
قندیل میفروز بیاموز که قندیل
بیرون نبرد از دل بر جهل تو ظلما

ناصرخسرو همچنین در قصیده ای طولانی بیان می دارد که قدر انسان در شب قدر نهفته است و برای دست یابی به آن باید در این شب از مصحف شریف آیاتی خواند تا روشنی بخش راه باشد :

..حرمت تو سخت بزرگ است ازآنک
در تو دعا را بگشایند باب
اى که ندانى تو همى قدر شب
سوره ى واللیل بخوان از کتاب
قدر شب اندر شب قدر است و بس
برخوان آن سوره و معنى بیاب

- سعدی در شعری درمقام پند واندرز توصیه می کند که برای رسیدن به بارگاه دوست باید روزهای تنعم را روزه داشت و شب ها را چون شب قدر بیدار بود :

اى دوست روزهاى تنعم به روزه باش
باشد که در افتد شب قدر وصال دوست

سعدی در باب دوم از بوستان ( باب احسان ) در پایان داستان جوانی که پیری را به اندک متاعی بهره مند کرده بود ، به نیکوکاران و خیرین توصیه می کند که در بخشش راه رسول اکرم را پیش گیرند " که بخشایش و خیر دفع بلاست " و در آخرین بیت از این داستان با اشاره به گمنامی نیکوکاران می گوید :

تو را قدر اگر کس نداند چه غم؟
شب قدر را می ندانند هم

با این سخن سعدی بازمی نماید که قدر و منزلت شب قدر هیچگاه به درستی شناخته نشده است و هر که به همت خویش از این شب بهره می برد.

- خواجوی کرمانی در قصیده ای " یار" ی را به شب زنده داری در شب قدر دعوت می کند ولی با می و باده و بی اعتنایی به شیخ و شاب:

امشب اى یار قصد خواب مکن
مرو و کار ما خراب مکن
شب درازست و عمر ما کوتاه
قصه کوته کن و شتاب مکن
شب قدرست قدر شب دریاب
وز مى و مجلس اجتناب مکن
سخن جام گوى و باده ى ناب
صفت ابر و آفتاب مکن
و گرت شیخ و شاب طعنه زنند
التفاتى بشیخ و شاب مکن ...

- حافظ خداوندگار غزل نیز از کنار شب قدر بی اعتنا نگذشته است چرا که خود با پی بردن به راز شب قدر به اوجی دست یافته است :

" دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلى صفاتم دادند
چه مبارک سحرى بود و چه فرخنده شبى
آن شب قدر که این تازه براتم دادند "

شعر رندانه حافظ که اعتراضی به جامعه زهد زده زمان اوست ، بر زاهدان ریایی و عابدان دغل باز می تازد و گاه شوخ طبعانه از می و صهبا در شب قدر سخن می گوید :

بر در شاهم گدایى نکته اى در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقى سیمین ساق بود
در شب قدر ار صبوحى کرده ام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامى بر کنار طاق بود

امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن

- بیشترین و دلکش ترین اشعار در ثنای رمضان و روزه را در شعر مولانا می توان یافت . به همان قیاس بیشترین اشعاری که در آن ذکری از شب قدر رفته است نیز در سخن مولانا جلال الدین محمد بلخی نهفته است . مولانا در غزلی با ردیف " زنهار مخسب امشب " مخاطب خویش را به بیداری تا سحر در شب قدر فرا می خواند :

مهمان توام اى جان زنهار مخسب امشب
اى جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب
روى تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد
اى شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب
اى سرو دو صد بستان آرام دل مستان
بردى دل و جان بستان زنهار مخسب امشب
اى باغ خوش خندان بی تو دو جهان زندان
آنى تو و صد چندان زنهار مخسب امشب

و در غزلی دیگر باز هم به بیداری می خواند و راه بار یافتن به کوی دوست را در همین شب قدر می داند:

امشب عجبست اى جان گر خواب رهى یابد
وان چشم کجا خسپد کو چون تو شهى یابد
اى عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب
کان یار بهانه جو بر تو گنهى یابد
من بنده آن عاشق کو نر بود و صادق
کز چستى و شبخیزى از مه کلهى یابد
در خدمت شه باشد شب همره مه باشد
تا از ملاء اعلا چون مه سپهى یابد
بر زلف شب آن غازى چون دلو رسن بازى
آموخت که یوسف را در قعر چهى یابد
آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو
می گردد در خرمن تا مشت کهى یابد
بالش چو نمی یابد از اطلس روى تو
باشد ز شب قدرت سال سی هى یابد
زان نعل تو در آتش کردند در این سودا
تا هر دل سودایى در خود شرهى یابد
امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن
تا هر دل اللهى ز الله ولى یابد
اندر پى خورشیدش شب رو پى امیدش
تا ماه بلند تو با مه شبهى یابد

مولانا در غزلی دیگر با مطلع :

براى عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
هلا بیا شب لولى و کار هر دو بساز

با اشاره به شب قدر، روایی حاجات هر مسلمان را در این شب میسر می داند و این اعجاز شب قدر را شمه ای از نور رخ حضرت دوست می داند و می گوید :

روا شود همه حاجات خلق در شب قدر
که قدر ، از چو تو بدرى بیافت آن اعزاز
همه تویى و وراى همه دگر چه بود
که تا خیال درآید کسى تو را انباز...

مولانا در غزلی با مطلع :

مى بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام
گر تو خواهى تا عجب گردى عجایب دان صیام

یک به یک صفات و عجایب ماه مبارک رمضان را می ستاید تا به شب قدر می رسد و در ادامه می سراید :

گر چه ایمان هست مبنى بر بناى پنج رکن
لیک والله هست از آن ها اعظم الارکان صیام
لیک در هر پنج پنهان کرده قدر صوم را
چون شب قدر مبارک هست خود پنهان صیام

مولوی با شگرد همیشگی خویش و با بهره گیری از داستان های عامیانه نکات نغز و عرفانی را در خلال آن باز می گوید با اشاره به داستان کردی که شتر خود را در بیابان گم می کند و شب هنگام به مدد نور ماه آن را می یابد می گوید :

... خداوندا در این منزل برافروز از کرم نورى
که تا گم کرده خود را بیابد عقل انسانى
شب قدر است در جانب چرا قدرش نمی دانى
تو را می شورد او هر دم چرا او را نشورانى
تو را دیوانه کرده ست او قرار جانت برده ست او
غم جان تو خورده ست او چرا در جانش ننشانى
چو او آب است و تو جویى چرا خود را نمی جویى
چو او مشک است و تو بویى چرا خود را نیفشانى

و باز در شعری دیگر به بیداری در شب قدر توصیه می کند و می گوید :

اى یار یگانه چند خسبى
وى شاه زمانه چند خسبى..
درده قدح شراب و چون شمع
بنشین به میانه چند خسبى
بشتاب مها که این شب قدر
آمد به کرانه چند خسبى

مولوی در دفتر دوم مثنوی پنهان بودن شب قدر را چنین دلیل می آورد که این پنهانی برای آن است که جوینده، شبهای بسیاری را به عبادت به صبح برساند و از این راه به چشمه حقیقت دست یابد :

حق شب قدرست در شبها نهان
تا کند جان هر شبى را امتحان
نه همه شبها بود قدر اى جوان
نه همه شبها بود خالى از آن

- شیخ بهایی در قصیده ای در فواید عزلت و گوشه نشینی بیان می دارد که گوشه نشینی و روی از مردمان پوشیدن می تواند جان را نورانی سازد همچنانکه شب قدر به دلیل پوشیدگی و مستوری، نورانی و آسمانی است .

هر که را توفیق حق آمد دلیل
عزلتى بگزید و رست از قال و قیل
عزت اندر عزلت آمد اى فلان
تو چه خواهى ز اختلاط این و آن؟
پا مکش از دامن عزلت به در
چند گردى چون گدایان در به در؟
گر ز دیو نفس می جویى امان
رو نهان شو! چون پرى از مردمان
از حقیقت بر تو نگشاید درى
زین مجازى مردمان تا نگذرى
گر تو خواهى عزت دنیا و دین
عزلتى از مردم دنیا گزین
گنج خواهی؟ کنج عزلت کن مقام
واستتر واستخف عن کل الانام
چون شب قدر از همه مستور شد
لاجرم از پاى تا سر نور شد
اسم اعظم چون که کس نشناسدش
سرورى بر کل اسما باشدش
تا تو نیز از خلق پنهانى همى
لیلةالقدرى و اسم اعظمى
رو به عزلت آر اى فرزانه مرد
وز جمیع ماسوى الله باش فرد ..
زهد و علم ار مجتمع نبود به هم
کى توان زد در ره عزلت قدم؟
علم چبود؟ از همه پرداختن
جمله را در داو اول باختن
این هوسها از سرت بیرون کند
خوف و خشیت در دلت افزون کند
"خشیة الله" را نشان علم دان
" انما یخشی" تو در قرآن بخوان
سینه را از علم حق آباد کن
رو حدیث " لو علمتم" یاد کن

کد مطلب 88930

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 10 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • کمان دار IR ۱۴:۰۴ - ۱۳۸۹/۰۶/۱۱
    0 0
    تمامی مطالب این صفحه از باب تشبیه بود و بیانی استعاری داشت اگر مطلبی و یا تحلیلی از بزرگان ادب درباره شب قدر بیاورید باعث امتنان خواهد بود
  • م ج ل ه FR ۲۳:۲۹ - ۱۳۸۹/۰۶/۱۶
    1 0
    بسیار کار جالبی است

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین