سینما کم کم داشت همه زندگی ما می‌شد و شد! دوست جدیدی پیدا کردم که جادوی سینما او را از خود، بی خود کرده بود! درست مثل من! دو تایی از کلاس و درس و مشق، جیم می‌شدیم و در سالن تاریک سینما به دنبال گمشده خویش می‌گشتیم!

از او یاد گرفتم که باید نگاهم را به سینما تغییر دهم. از او یاد گرفتم که سینما باید آینه تمام نمای جامعه باشد، رویاهای بشر را کامل کند، در او تاثیر بگذارد و این تاثیر آنقدرعمیق باشد که فرد را به اندیشیدن وادار نماید. سینما که فقط، یک پرده و یک فیلم نیست!

دوستم آداب سینما رفتن، ساعتی را در سکوت گذراندن و خوب دیدن یک فیلم را به من آموخت. دو سال از من بزرگتر بود و ایده‌های جالب و شگفت انگیزی برای زیر و رو شدن این هنرداشت و همچنان هم دارد! تهران رویایی ما! سینماهای بزرگی داشت و فیلم‌های متعددی را نشان می‌داد؛ دیگر خاطره تنها سینمای کوچک آن شهر شمالی، کم کم از ذهنم در حال دور شدن بود. دوستم در سینما به دنبال معنای زندگی می گشت! معنای زندگی! هنوز هم برایم جذاب است که بتوان معنای زندگی را در سینما جست!

می گفت: « خوب نگاه کن! تصاویر معنا دارند، معناها را کشف کن. اگر تا دیروز فقط می دیدی؛ حالا خوب و دقیق نگاه کن و ببین تا زندگی را بهتر ببینی.» از آن زمان، دیگر به دنبال معنای تصاویر بودم. می خواستم بدانم نگاه کارگردان به موضوع انتخابی فیلم چگونه است؟ چه حرف تازه‌ای برای گفتن دارد؟ در خواب و بیداری، حرف های دوستم را مرور می کردم و آن ها را با فریم فریم فیلم، مقایسه می‌کردم! نگاهم دیگر خیره به قهرمانان خوش سیمای فیلم‌ها نبود و انگیزه‌ام برای رفتن به سینما در حال دگرگونی و تغییر...

دوستم اهل کتاب و کتابخوانی هم بود و بر عکس من که ابتدا عکس‌ها و چهره اهالی سینما را آرشیو می‌کردم، او کتاب‌های سینمایی را می‌بلعید و در گوشه دنج کتابخانه ذهنش جا می‌داد. بر خلاف من که به دنبال تکه پاره نوارهای سلولوئید بودم و همیشه دلم می خواست آنها را به روی دیوار سفید اتاقم بیندازم، دوستم به دنبال خواندن و دیدن بود. خواندن و دیدن عمیق و اصولی، خواندن و دیدنی که ذهن را با هزار مسئله پیچیده روبرو ‌می‌کرد. خواندن و دیدنی برای کشف رازهایی که در گوشه و کنار هستی موج می‌زد و ما بی اعتنا از کنارشان رد می‌شدیم!

دوستم مدام این جمله را تکرار می‌کرد که: « تو باید تاریخ یک پدیده هنری و ریشه‌های آن را خوب بخوانی و بشناسی و بفهمی.»

آن روزها فقط خبرهای دنیای هنرپیشه‌ها برایم مهم و جذاب بود و از تاریخ سینما، هیچ نمی دانستم. اما به توصیه او شروع به خواندن کتاب « تاریخ سینما» نوشته « آرتو نایت» کردم، کتابی با کاغذ کاهی و در پانصد صفحه! برگ برگش را با دقت و وسواس می خواندم و در ذهنم تصویرسازی می کردم. کم کم سینما شکل جدید و نویی برایم پیدا کرد و معنای عمیق و تازه‌ای در ذهنم جای گرفت. سینما فقط یک پرده و یک فیلم نبود.

چرا سینما اختراع شد؟ چه کسانی در این اختراع نقش داشتند؟ مردم از سینما چه می‌خواهند؟ چرا سینما فقط یک پرده و یک فیلم نیست؟ و خلاصه هزاران هزار سوال دیگر که حالا سخت در جست و جوی جوابشان بودم. پرسش هایی از این پدیده عجیب و جهان شمول...
60

 

کد مطلب 123507

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 15 =