۲ نفر
۲۰ خرداد ۱۳۹۰ - ۱۳:۴۷

برای محسن و زینب که بچه تهران شدند

وقتی می خواهم از زادگاهم بنویسم کلمات مهربان می شوند . حروف لبخند می زنند و دست زبانم را به گرمی می فشارند . وقتی می خواهم از زادگاهم بنویسم جمله ها آرامند و با نرمی پیش می آیند .

برگهای خاطرات کهنه و پراکنده ام که با نسیم پرسشی ساده درهم ریخته اند پیش چشمم ورق می خورند و در بیان را که می گشایم زیباترین تعابیر و اوصاف ، برای ورود به هم تعارف می کنند .

وقتی می خواهم از زادگاهم بنویسم آسمان خاطراتم آبی و صاف است و چشم انداز افق پیش رویم را دود و دم تهران تیره نمی کند . کلمات را در ذهنم مرور می کنم و عبارات گوناگون را با سرانگشتان خیال می آزمایم ، اما هیچ یک برای آغاز سخن شتابی ندارند .
وقتی می خواهم از زادگاهم بنویسم خودم مهربان می شوم ، آرام می شوم ، لبخند می زنم ، در پی دستی می گردم که به گرمی بفشارم ، در پی دوستی می گردم که با او بنشینم ، آسمانم آبی می شود و زمینم گسترده و دور .

فضای ذهنم را برای مهمانی تجربه های کودکانه و خاطرات شیرین و دور آماده کرده ام و صندلی ها را به مهمانان تازه نشان می دهم اما گویی برای نشستن عجله نمی کنند .
زادگاهم جایی است آن سوی کویر ، جایی که آسمان شب ها در دسترس تفرّج چشم است و ستارگان به چنگ تخیل نزدیک . زادگاهم جایی است با تاریخ و جغرافیای جنوب . این سویش دشت و صحرا و گل و آن سویش نخل و دریا و آفتاب .

پدرانم فرزند آفتاب بودند و آب ، مسافران آن سوی خاک که در تنگ دشت ، کنار ساحل خُرما ریز دلوار و زیر خورشید طاقت سوز اهرُم تفنگ برداشته بودند به مردانگی در برابر استعمار بیگانه و زائرصفر یار رئیسعلی دلواری و همرزم دلیر تنگستان که برای فرزندانش کیسه های باروت و کتاب زخم را به میراث می گذاشت می خواست هم از صفحات نخل کاغذ بسازد و هم برایشان قلم بتراشد .
فرزندان تفنگدارش که به همسایگی دشتستان ، کمی این سوتر از بوشهر کوچیدند بُقچه کتاب و قلم ها را گشودند و مُعلّمی پیشه کردند .و کودکی من در خانه ای چشم گشود که همه مُعلّم بودند و فرهنگی و فرهنگی آن روزگار یعنی کارمند آموزش و پرورش . پدربزرگم معلم قرآن و شرعیات بود و باورمند و حساس . پیرمرد گاهی بی کُت و کلاه به خانه می آمد ، تن پوش را به تنی برهنه سپرده و کلاه را بر سری برهنه نهاده . و گاه میان کپرهای بندر می گشت به جستجوی شاگردی که دوسه روز غایب بود و وقتی فردا شاگرد به مدرسه می آمد می دیدند پاپوش نو دارد و پیراهن تازه پوشیده و گرد معلم قرآن می گردد .

پیرمرد چهره ای خسته داشت و تا من به یاد دارم بسیار متعصب و مذهبی بود . عمرش به نوجوانی ما چندان وفا نکرد و ساعتی که ما کوچکترها بر سر سفره افطار شب نوزدهم ماه رمضان ، شهادت ولایت را در اذان تلویزیون شنیدیم صدای گریه بزرگترها از اتاق مجاور به بالین پیرمردی کشیدمان که قطره اشکی بر گونه خشکیده اش فرو می افتاد و چشمانش بسته شده بود .

مادربزرگم هم فرهنگی بود و کودکیمان را باشعر وادب زینت می بخشید و قلم در دستمان می گذاشت و درس خوشنویسی می داد . پدرم در دانشگاه ادبیات فارسی خوانده بود و عمو و عمه و خاله ها هم معلم بودند و این بود که وقت سالانه زندگی به دو نیم تقسیم می شد .نیمی از مهر تا اوائل اردیبهشت و نیمی از اواسط بهار تا آغاز پاییز .

نیمه اول سهم بندرعباس بود و گرمای دلپذیرش ، با بچه های آفتاب سوخته و سخت کوشی که گرما شور و جوششان را بیش می افزود و محرومیت توقعاتشان را بیش می کاست . بچه هایی که کمتر زبان بودند و بیشتر چشم داشتند و انتظار .

و نیمه دوم سهم کرمان بود و شیرینی مهربانی ها و مهمان نوازی ها و گرمای لبخند ها و دلبستگی ها و خداوند نخست بار مهر و محبتش را نیمروزی در آغاز خرداد نشانم داد ، جایی در محله خواجه خضر که از آن دیوارهای بلند کاهگلی و طاق ضربی های کوچه هایش را به یاد دارم و میدان گاهی با صفا و درخت هایی سبز و مسجدی و مردمانی چون حاج محمود ضیاء عزیزی و پسرش که در کوچه دستی از ما می فشرد و احوالی می پرسید و همیشه قدش از من بلند تر بود تا روزی که پدر جنازه اش را مثل جنازه بقیه شهدای محل کفن کرد و مادرکنار بقیه پسران مسافر به خاکش سپرد .

از بندرعباس بازی های کودکانه را درخاطر دارم و سیل ها و زلزله ها و شبی غریب که در و دیوار می لرزید و از آسمان و زمین آب می ریخت و پدر ما را از زیر دیوار می کشید به میان حیاط خانه و پدربزرگ بر سر بام الله اکبر می گفت تا کمک برسد و راهی به خانه ما که پایین تر از سطح کوچه و از آب پر شده بود باز کند . اولین سفر کودکانه به جزیره قشم با لنج و میان مسافران رنگارنگ دست پدر را محکم گرفته و به سطح آب خیره شده ، سرگرم به ماهی هایی که از آب بیرون می آمدند و بازمی گشتند .

و معلم کلاس اول که گاهی صبح سر راه می آمد و مرا بر دوچرخه اش می نشاند و با خود می بُرد و تجربه ساعات مدرسه میان دانش آموزان کلاس پنجم که آن روزها بزرگترین موجودات هستی بودند و هیچ کس از آنها بزرگتر و خطرناکتر نبود و اضطراب آغاز امتحانات کلاس اول که هیچگاه به یاد نیاوردم مدیر مدرسه در سر صف صبحگاهی چگونه از آن سخن گفته بود و هیچ گاه از یاد نبردم که چگونه از ترسش گریه می کردم .

بعد آرام آرام غیبت های پدر طولانی می شد تا روزی که چیزهایی غریب در دستش دیده بودم و آشکار از دینامیت ها و مواد منفجره ای سخن گفت که برای مبارزه با طاغوت استفاده می شد و عکس سید روحانی روی طاقچه و رساله توضیح المسائل را نشان داده بود و تازه معلوم شد که تحت تعقیب بوده و بعدا دانستیم حکم اعدام غیابی او را صادر کرده اند که راهپیمایی ها فراگیر شد و شور و حال مسجد فاطمیه بندرعباس به خیابانمان می کشاند و فریاد و نخستین بار صدای گلوله و قلبی کوچک که به شدت می زد و پناه گرفتن در جوی خیابان و بعد تعقیب سربازان و فرار و گاز اشک آور و تجربه های تازه و دنیایی که بزرگتر می شد و ترس هایی بیشتر از کلاس پنجمی های مدرسه .

میان خانه و کوچه های خاکی خیابان شاه حسینی تا دریا فاصله کم نبود و فرصت بازی و سرگرمی کنار آب پیش نمی آمد . بازی های کودکانه بیشتر داخل خانه بود تا وقتی که روزهای تابستان در کرمان می گذشت و می شد گلی کاشت و باغچه ها را آب داد و آب حوض را تمیز کرد و در آن پرید .

شب ها ستاره باران بود و آسمان آرام و یکدست کویر تماشا داشت .از توی پشه بندهایی که بر پشت بام راه می افتاد و شب هایی که خیلی زود می آمد . صبح با آب و جارو کردن کوچه آغاز می شد و آقابابا که دوچرخه را برمی داشت و بسم الله گویان به راه می افتاد به سمت بازار و حجره ای که برای رسیدن به آن باید سروصدای مسگرها را می شنیدی و با هزار و یک آشنا خوش و بش می کردی و شامّه ات را بوی ادویه و کشک و قوّتو پر می کرد و فالوده فروشی میان بازار که فالوده های خوشمزه را با یخ توی کاسه های سفالین می فروخت .

روزها در میان خانه هایی که به هم راه داشت از حیاط قدیمی این خانه به پنجدری تودرتوی آن خانه می گذشت . شیشه های رنگی درهای چوبی و ایوان سنگی با صفای روبروی حوض همه را دور هم جمع می کرد . و تعارف های مکرّر و قربان صدقه رفتن ها و آداب و رسوم و احتراماتی که هیچ جای دنیا نمی توان نمونه اش را پیدا کرد . و شیرینی های خانگی رنگارنگ و کُلُمپه های خرمایی و قُطاب و لوز و سفره های متنوع و چرب و گسترده .

مردم به هم که می رسیدند خودشان را فراموش می کردند و بدی هایشان خوب بود . روزهایشان زود شب نمی شد و شب هایشان چندان تاریک نبود . دل هایشان را به سادگی می شد دید و کسی میانشان غریب نمی ماند . حتی غریب های خفته در جوار مسجد صاحب الزمان می دانستند که - اگرنه وقت و بی وقت - اقلا صبح های جمعه همه خانواده کنارشان هستند و فاتحه ای می خوانند .
مسجد جامع کرمان و صحن و سرای وسیع و باصفایش حتی وقتی در جریان راهپیمایی های مردمی انقلاب به آتش کشیده شد هیچ گاه ملال آور نبود و می شد ساعتی از خستگی قدم زدن و شلوغی بازار بدان پناه آورد و در زیر سایه خنک دیوارهایش نشست و آبی نوشید .

اگر از شهر هم بیرون می رفتی از یک راه به جوپار می رسیدی و مناظر طبیعی و باصفای روستاهایش و از یک راه به ماهان و آرامگاه شاه نعمت الله ولی .از یک طرف زرند بود و خانوک و مؤمنین پیر و اهل دلی که در تمام شهرها نمونه شان به سختی پیدا می شد و از یک طرف سیرجان و خانه باصفا و دوست داشتنی شهید مهدی نصیری لاری که خیلی زودتر از آنکه شناخته شود درهفتم تیر با شهید بهشتی سفرکرد .

زادگاهم باغ های شیراز را نداشت اما نقش فرشهایش دلاویز ترین باغ ها را به چهارسوی جهان فرستاد و زاینده رود اصفهان از خاکش نمی گذشت اما خوی مردمانش هر خاک خشک را بارور می کند . زادگاهم تنها پای در آب پارسی خلیج دارد و سر بر آفتاب نخل پرور کویر می ساید و به عظمت شهیدانی می بالد که گمنام و سربلند تاریخ رابرای همیشه شرمسار گذاشته اند .

در روزهای شبگون این شهرهای بزرگ رنگ کوچه های مهربانی زادگاهم را گم کرده ام . مگر نه که " حبّ الوطن من الإیمان " ؟ زادگاهم را دوست دارم و مردمانش را . هم به اصول راستین اسلامی اش در دوران کم لطفی به حقایق دینی دل بسته ام و هم ریشه های اصیل پارسی اش را در روزگار بی مهری به وطن پاس می دارم .

زادگاهم جایی است در جنوب ، جایی میان مهاجرت مسافران مسلمان حجاز و مهمان نوازی ایرانیان باستان . جایی میان ستاره باران شب های کویری و آفتابسوزان روزهای دریایی . جایی که مردمانش مهربانند و ناسزاگفتن نیاموخته اند . جایی که غریبان احساس بیگانگی نمی کنند و بیگانگان به خاکش طمع نمی توانند داشت . زادگاهم جایی است که پدرانم روزگاری دور ساختند و فرزندانم هماره در جستجویش خواهند بود .

کد مطلب 156414

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 9 =