انسان در جامعه استبدادي پيش از هر چيز ناامني را تجربه ميكند و طي فرايند اجتماعي شدن، دروني ميسازد
انسان درمييابد به خودي خود هيچ نيست و ارزشي ندارد
اگر چيزي هست در پرتو اراده ملوكانه است و اگر ارزشي دارد براي جاننثاري است
انسان تقليل پيدا ميكند به چيز؛ به جزئي از داراييهاي خودكامه
همين ترس است كه انسان را از انسانيتش تهي ميسازد و
به چيزي در سياهه داراييهاي خودكامه تقليل ميدهد
2- تنهايي و گم بودن در ميان خيل چيزها، صفت يا ويژگي جامعه استبدادي است
اين تنهايي را نبايد با تنهايي انسان در جامعه آزاد يكي گرفت
تنهايي صفت چيزهاست، نه خصيصهاي انساني
به عبارت ديگر در جامعه استبدادي، انسان وجود ندارد كه تنها باشد يا در اجتماع
3- كمااينكه ترس هم در جامعه استبدادي بيمعناست
همه اين صفات، شرح انسان مشاهدهگري است كه از بيرون
از زاويه ديد انساني كه در جامعه آزاد زندگي ميكند، به جامعه استبدادي مينگرد
و گر نه كه چيزها به چيز بودن خود هم آگاهي ندارند چه رسد به درك صفات خود
4- اما با اين همه انسان چيز نيست و اگر به چيز شدن تن داد، چيز باقي نميماند
به تعبير مجتهدشبستري انسان موجودي است كه خود را درمينوردد، به خود آگاه و از نو انسان ميشود
عليه وضعيت غيرانساني و ناانسانساز خود ميشورد و آن را برنميتابد
5- انسان در جامعه استبدادي وصله ناجوري است كه همه را ناراحت ميكند
در جايي كه ترس بنياد روابط است، انسان موجود ناراحتي است؛ هم براي خودش، همه براي چيزها
براي خودش كه تن به تهي شدن از انسانيت نميدهد و
براي چيزها كه به يادشان ميآورد چگونه به چيز بودن تن دادهاند
6- اين گونه است كه انسان در جامعه استبدادي تحمل نميشود؛ مجازات ميشود
و در نهايت چنان در تنگنا قرار داده ميشود كه به تبعيدي خودخواسته برود
و اگر اعدام نميشود نه اينكه جان انسان ارزش و اهميتي داشته باشد
انسان جايي ندارد كه جانش داشته باشد
اعدام، انسانها را در بيرون اين مرزها برميآشوبد و مناسبات فرامرزي را تحت الشعاع قرار ميدهد
باز جاي شكرش باقي است كه جهاني شدن (كردن) به داد انسان جامعه استبدادي رسيد
7- باري، از چيزها در جامعه استبدادي انتظار رفتار انساني داشتن نامعقول است؛هر يك از چيزها سر در آخوري دارد
8- نهاد مدني هم در درجه نخست انساني است
وقتي انساني نيست، نهاد مدني به چكار ميآيد؟







نظر شما