شمار کسانی که با شیوه کارشان آشنایند به طرز شگفت آوری کم است. بیش‌تر ما حتی نمی‌دانیم افراد به روش‌های گوناگون کار می‌کنند. بسیاری از ما به روشی کار می‌کنیم که راه دست‌مان نیست، و تقریباً پیامدی جز شکست ندارد.

براي دانشوران شايد «ارزيابي شيوه كار» مهم‌تر از «شناسايي توانمندي‌ها» باشد. شيوه كار افراد، مانند توانمندي‌هاي آنان، خاص خودشان است؛ چيزي است كه به شخصيت آنان برمي‌گردد. شخصيت فرد، چه خداداد چه پرورده، بي‌ترديد بسي پيش از ورود وي به بازار كار شكل مي‌گيرد. البته «چگونه كار كردن» فرد نيز شرط است، درست همان طور كه چه دانستن يا ندانستن او شرط است. «چگونه كار كردن» را (البته نه به آساني) شايد بتوان اندكي بهبود بخشيد اما نمي‌توان از بنياد دگرگون ساخت. «چگونه كار كردن» معمولاً تابع اين ويژگي‌هاي رفتاري است:
شنونده‌ايد يا خواننده؟
نخستين چيزي كه بايد بدانيد اين است كه از كدام گروه‌ايد.كم‌تر كسي با اين دسته‌بندي آشناست و كم‌تر كسي هر دو كيفيت را دارد؛ و بسيار كم‌ترند كساني كه مي‌دانند اهل كدام دسته‌اند. اما چند نمونه نشان مي‌دهد اين ندانستن چه زيان‌هايي دارد. آيزنهاور تا فرمانده كل متفقين در اروپا بود نور چشم خبرنگاران بود. همه از حال و هواي كنفرانس‌هاي خبري او حرف مي‌زدند. ژنرال كنترل كامل گفت و شنود را در اختيار داشت و در دو سه جمله گوش‌نواز و پاكيزه، جان مطلب را بيان مي‌كرد. ده سال بعد، همان خبرنگاراني كه آن قدر او را مي‌ستودند، آشكارا خوارش مي‌داشتند. گله آنان اين بود كه وي به جاي پاسخ دادن به پرسش‌ها، بيهوده از اين شاخ به آن شاخ مي‌پرد. پيوسته ريش خندش مي‌كردند كه زبان انگليسي درباري را به پاسخ‌هاي بي‌سر و ته سلاخي مي‌كند.
آيزنهاور ظاهراً نمي‌دانست خواننده (خوبي) است نه شنونده. وقتي فرمانده بود دستيارانش نيم ساعت پيش از برگزاري كنفرانس، همه پاسخ‌هاي لازم را در يادداشتي دستش مي‌دادند. اين بود كه ژنرال بر حال و هواي كنفرانس چيره مي‌نمود. اما در دوره رياست جمهوري، او جاي روزولت و ترومن مي‌نشست كه هر دو شنوندگان ماهري بودند و به خوبي به اين توانايي خود آگاه بودند؛ و كنفرانس‌هاي خبري البداهه را نيز دوست داشتند. شايد آيزنهاور گمان داشت او نيز بايد شيوه آن دو را پيش گيرد، در صورتي كه حتي نمي‌توانست منظور خبرنگاران را درست فهمد. تازه آيزنهاور در ميان خواننده‌ها نمونه برجسته‌اي نيست.چند سال بعد، ليندن جانسون تا حد زيادي به اين دليل كه نمي‌دانست شنونده است،‌ رياست جمهوري خود را بر باد داد. پيش از او، جان كندي كه رد خواندن مهارت داشت گروهي از برجسته‌ترين نويسنده‌ها را به ياري خواسته بود. كار آنان اين بود كه پيش از گفت‌وگوي خبرنگاران با وي، نظرات‌شان را براي او مي‌نوشتند. جانسون اين گروه را نگاه داشت و آنان نيز به نوشتن ادامه دادند. اما گويا جانسون حتي يك كلمه از نوشته‌هاي آنان را نمي‌فهميد در صورتي كه در سنا بسيار خوش درخشيده بود. مگر نه اين كه سناتورها بيش از هر چيز بايد شنونده خوبي باشند؟ كم‌تر شنونده‌اي مي‌تواند خواننده خوبي هم باشد؛ و برعكس. كنار گذاشتن شنيدن، و روي آوردن به خواندن، مساوري است با دچار شدن به سرنوشت ليندن جانسون، و عكس آن مساوي است با گفتار شدن به سرانجام آيزنهاور.
چگونه ياد مي‌گيريد؟
دومين گام شناسايي شيوه كار خويش اين است كه ببينيد چگونه مي‌آموزيد. بسياري از نويسندگان تراز اول در كودكي دانش‌آموزان ضعيفي بوده‌اند (چرچيل نمونه‌اي از آنان است) دليلش اين است كه نويسندگان، نه با گوش دادن يا خواندن، كه با نوشتن ياد مي‌گيرند. و چون در مدرسه نمي‌گذارند آنان به شيوه خودشان بياموزند، نمره‌هاي بد مي‌آورند. نظام آموزشي تمام مدرسه‌ها بر اين فرض استوار است كه تنها راه درست براي آموختن وجود دارد و آن نيز براي همه كس يكسان است. اما واقعيت اين است كه‌آموختن پنج شش راه دارد. گروهي مانند چرچيل با نوشتن مي‌آموزند؛ برخي با يادداشت برداري ياد مي‌گيرند؛ از بتهوون دفترچه‌هاي نت زيادي برجاي مانده، در حالي كه خودش مي‌گفت هنگام ساختن آهنگ هرگز به آن‌ها نگاه نمي‌كرده است. گويا او در پاسخ به اين اين پرسش كه پس چرا دفترچه‌ها را نگاه داشته است گفته بود: «اگر بي‌درنگ ننويسم، بي‌درنگ هم فراموش مي‌كنم. اما وقتي مي‌نويسم،‌ديگر يادم نمي‌رود و نيازي هم ندارم به آن‌ها نگاه كنم.» گروهي از مردم با انجام دادن ياد مي‌گيرند، و برخي با بلند حرف زدن با خودشان.مديرعاملي را مي‌شناسم كه از يك كسب و كار خانوادگي عادي، بنگاه معظمي ساخت كه پيشگام صنعت خودش شد. وي از كساني است كه با گفتن مي‌آموزد. او عادت داشت هفته‌اي يك بار تمام مديران ارشد بنگاهش را به دفترش فرا بخواند و دو سه ساعت براي آنان سخن بگويد. او رد اين نشست‌ها، سياست‌هاي كاري را پيش مي‌كشيد و بي‌آنكه از كسي چيزي بپرسد يا نظري بخواهد، درباره هر يك از آن سياست‌ها دو سه جور موضع مي‌گرفت. انگار تنها دنبال گوش شنوا مي‌گشت. گرچه او نمونه‌اي استثنايي است اما كم نيستند كساني كه از راه سخن گفتن چيز ياد مي‌گيرند. وكلاي موفق دادگاه‌ها و بسياري از پزشكان از اين دسته‌اند (من نيز).در ميام تمام عناصر اصلي خودآموزي، كشف شيوه يادگيري از همه آسان‌تر است. وقتي از مردم مي‌پرسم آيا شما به شيوه آموختن خود آگاه‌ايد بيش‌تر آن‌ها مي‌گويند آري. اما وقتي مي‌پرسم: «شما از اين آگاهي خود بهره مي‌بريد؟ بيش‌تر پاسخ‌ها منفي است؛ حال آن‌كه بهره برداري از اين آگاهي كليد كام يابي در كار است. به سخن ديگر، كسي كه از اين آگاهي بهره نگيرد محكوم به كاركرد ضعيف است.نخستين پرسش اين است كه آيا من اهل شنيدن‌ام يا خواندن؟ دومين پرسش اين است كه من چگونه مي‌آموزم؟ اما براي اين‌كه بتوانيد رهبري مؤثري بر خود داشته باشيد چيزهاي ديگري هم هست كه بايد از خود بپرسيد. مثل اين‌كه آيا من با ديگران كار مي‌كنم يا به تنهايي؟ و اگر با ديگران كار مي‌كنم، اين همكاري در كدام رابطه شكل مي‌گيرد؟برخي از مردم بهترين كاركرد را در جايگاه فرمانبري از خود نشان مي‌دهند. بهترين نمونه ژنرال پاتن، قهرمان ارتش امريكا در جنگ جهاني دوم است. او فرمانده ارشد يگان‌هاي ارتش بود. با وجود اين هنگامي كه پيشنهاد شد فرماندهي مستقلي را برعهده بگيرد، ژنرال جرج مارشال، رئيس ستاد ارتش امريكا (و شايد موفق‌ترين مرد تاريخ ارتش آن كشور در گزينش فرماندهان) درباره پاتن گفت: «او بهترين فرمانبري است كه ارتش ايالات متحده به خود ديده است، اما بدترين فرمانده خواهد بود.» گروهي از مردم در كار تيمي گل مي‌كنند؛ عده‌اي هرگاه تنها كار كنند از خود شايستگي نشان مي‌دهند؛ و برخي در مقام راهنما و مربي استعداد فوق‌العاده‌اي دارند.گام بعدي اين است كه از خودتان بپرسيد: آيا در مقام مشاور خوب كار مي‌كنم، يا در مقام تصميم‌گير؟ گروه بزرگي از مردم در جايگاه مشاور بسيار خوب عمل مي‌كنند اما نمي‌توانند فشارهاي فرايند تصميم گيري را بر خود هموار سازند. از سوي ديگر، بسياري براي اين‌كه خود را به انديشيدن وادار سازند نياز به مشاور دارند. آن وقت است كه مي‌توانند تصميم بگيرند و با سرعت، اعتماد به نفس، و شجاعت تصميم خود را به اجرا بگذارند.از قضا به همين دليل است كه در بسياري از سازمان‌ها، هنگامي كه كسي از گروه دوم به رياست مي‌رسد كارها خراب مي‌شود. صندلي شماره يك جاي آدم‌هاي تصميم گير است تصميم‌گيري‌هاي قوي، گاه فرد معتمدي را در كسوت مشاور، روي صندلي دوم مي‌نشانند. چنين فردي در جايگاه دوم كولاك مي‌كند اما در رأس سازمان خرابي به بار مي‌اورد. او مي‌داند چه تصميمي بايد گرفته شود اما نمي‌تواند مسئوليت آن را بپذيرد.از جمله پرسش‌هاي ديگري كه بايد از خود بكنيد اين است كه: «آيا من زير فشار بهتر كار مي‌كنم؟ آيا براي خوب كار كردن نياز به فضايي ساختارمند و پيش‌بيني‌پذير دارم؟ در سازمان‌هاي بزرگ موفق‌ترم يا در سازمان‌هاي كوچك؟ كم‌تر كسي در تمام فضاها خوب كار مي‌كند. بارها و بارها كساني را ديده‌ام كه رد سازمان‌هاي بزرگ بسيار موفق بوده‌اند اما وقتي به محيط‌هاي كوچك‌تر منتقل شده‌اند شكست سختي خورده‌اند، و برعكس. نتيجه گفتار فوق اين است: نخواهيد خود را عوض كنيد؛ چون بعيد است موفق شويد. بكوشيد شيوه كار خود را بهتر كنيد. همچنين به كاري كه از آن سررشته نداريد يا در آن ضعيفيد دست نزنيد.

منبع: کتاب پژوهشگران هاروارد، جستارهایی در رهبری، پیتر دراکر، جیمز مارچ، وارن بنیس و دیگران، ترجمه ابراهیم محجوب،‌نشر نی

کد مطلب 186166

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 2 =