۰ نفر
۱۴ اسفند ۱۳۹۰ - ۱۷:۰۸

کیوان کثیریان

کشف دلیل تمایل رو به افزایش سینماگران برای تصویر کردن بخشی از فضای مطبوعاتی و رسانه ای اصلا کار دشواری نیست.
هیجان ذاتی موجود در دنیای مطبوعات، به همراه ماهیت مناسبش برای رمز گشایی از ماجراهای پیچیده وکشف حقیقت و استفاده از قابلیت های رسانه برای جنجال سازی، از جمله کارکردهای مهم شغل روزنامه نگاری است که به کار سینما می آید و آن را برای سینماگران جذاب می کند.  جدای از آن، به هرحال دنیای مطبوعات پز فرهنگی وروشنفکری قابل توجهی دارد که کم چیزی نیست.

نمونه های خوب پرداختن به دنیای مطبوعات، در تاریخ سینما پرشمارند؛ "همشهری کین"، بهترین فیلم تاریخ سینما مستقیما و اساسا به زندگی چارلز فاسترکین به عنوان یک غول رسانه ای و مطبوعاتی می پردازد و در "همه مردان رییس جمهور" دو روزنامه نگار جوان، تخلفات انتخاباتی امریکا را افشا می کنند. این دو نمونه به گمانم بهترین آثاری هستند که با محوریت " روزنامه نگاران و روزنامه نگاری" در سینما ساخته شده است.
««ضرب الاجل آمریکا»، «30»، «صفحه یک»، «منشی همه کاره او»، «غیبت مالیس»، «رویداد خوب»، «ساعت بزرگ»، «من عاشق دردسرم»، «نزدیک و شخصی»، «پخش اخبار»، «نفوذی»، «سیمون»، «تک خال در حفره»، «بوی خوش موفقیت»، «زنده از بغداد»، «شیشه شکسته»، «بچه سر راهی»، «هیچ چیز جز حقیقت» نیز از جمله برجسته ترین آثار با محور روزنامه نگاری هستند.

مطبوعات و رسانه ها  در سینمای ایران هم به به لحاظ کمی – و نه کیفی- حضور پررنگی دارند.
در قریب به اتفاق فیلم ها البته از روزنامه ها و مجلات به عنوان آکسسوار با کارکردهای مختلف - از جمله گاهی همان  پز روشنفکری یا سیاسی -  استفاده می شود؛ فیلم هایی مثل "اعتراض" و "بوی کافور، عطر یاس" و... که خب کاری به آنها نداریم. از سوی دیگر در برخی فیلم ها مثل "می خواهم زنده بمانم" که قصه ای دادگاهی دارد، از روزنامه ها و تیترهای آنها برای داغ کردن و جنجالی نشان دادن موضوع استفاده می کند و خب این نکته از ملزومات تفکیک ناپذیر فیلم های دادگاهی، پلیسی، جنایی و ... است. حتی در فیلم هایی که شهرت یک چهره، محور ماجراست نیز تیتر روزنامه ها نقش کلیدی دارد. ( نظیر هنرمند – 2011).  در این فیلم ها تیتر روزنامه نمادی از جنجالی شدن و اهمیت ماجراست.

اما قضیه در دو گروه دیگر از فیلم ها جدی تر است؛  بعضی فیلم ها موضوعشان اقتضا می کند فضای تحریریه را نشان دهند،  کاراکترهای اصلی شان روزنامه نگارو خبرنگارند و در برخی فیلم ها هم خبرنگار در حاشیه داستان برای خودش نقش کوچکی دارد. این دو گروه از فیلم ها بطور مشخص تری به روزنامه نگاران و دنیایشان می پردازند اما مسلما در هر دو حالت، آنچه تاکنون به تصویر کشیده شده، فاصله ای بعید با واقعیت موجود دارد.
مثلا همین امسال درفیلم های جشنواره سی ام فجر، تعدادی از فیلم ها از خبرنگاران و روزنامه نگاران به عنوان یکی از کاراکترهایشان بهره بردند.

در فیلم "نارنجی پوش" یک خبرنگار، ارتباطی نزدیک با شخصیت اصلی دارد و دایم همراه اوست تا کارهایش را تیتر مجلات و روزنامه ها کند. جدا از رفتار و روابط به کلی غیر واقعی، همین یک خبرنگار اگر در صحنه ای همراه شخصیت اصلی حضور داشته باشد، فردا تمام مجله ها و روزنامه های کشور، تیتر اول و عکس اصلی شان اختصاص پیدا می کند به تصاویر و تفصیلات جوانی که به هیات رفتگران درآمده است. تازه بعضی از همین روزنامه ها تیتر اولشان، نقطه هم دارد!

یا در "گیرنده" یک خبرنگار که در سفر استانی رییس جمهور، از اتوبوس جا مانده با شخصیت اول همراه می شود و در عین حال که تاثیری در قصه ندارد، به هر اتفاق ساده و بی خاصیتی هم که می رسد، زود  دوربین اش را بکار می اندازد و دفتر یادداشتش را دستش می گیرد و با هیجان بیخود و بی جهتی می گوید : "وای چه سوژه داغی چه گزارشی بشه!" و  هی می خندد و از خودش ذوق در می کند. تازه فکر کنید یکی ازشخصیت های مرد در حالیکه با چشمان هیزش دختر خبرنگاررا – که اتفاقا پوشش معقولی هم دارد- سیر می کند، دلش غنج می زند و او را با صفت "داف خسته!" توصیف می کند. طبعا قرار است این شوخی ابلهانه و زننده اسباب خنده هم بشود.
عکاس این فیلم هم مثل تمام عکاس های فیلم های سینمای ایران اساسا بلد نیست دوربین را درست دستش بگیرد!
 

در فیلم "بی خداحافظی" یک خبرنگار محوریت کشف پیچ و خم زندگی رضا صادقی را به عهده دارد و هم اوست که با گزارش های جنجالی و آبدارش، مجله ای را نه تنها از خطر ورشکستگی نجات می دهد، تازه کلی مجله را به نان و نوا می رساند. حضور در تمام صحنه های مربوط به صادقی و سرک کشیدن در تمام زوایای خصوصی و عمومی او و مرتبط شدن با تمام آدم های مرتبط با صادقی به همراه تعهد بی اندازه ای که به صادقی و زندگی اش نشان می دهد از ویژگی های خبرنگار این فیلم است. سردبیر مجله هم که نگران تیراژ و حفظ مجله اش است و تنها راه نجات را چاپ زندگی رضا صادقی می داند، در این راه با اسپانسرهای صادقی هم به شکلی مافیایی "می بندد". چاپ زندگی صادقی،  تیراژ را بالا می برد و کلی مجله را پولدار می کند.

اما پررنگ ترین شخصیت روزنامه نگار را در فیلم "یک سطر واقعیت" می بینیم؛ روزنامه نگاری که مجله روشنفکری در می آورد ولی چیزی جز شکست و بدهکاری نصیبش نمی شود. راه پله های چهار طبقه ساختمان پر است از برگشتی های مجله. یک بازیگر هم از مجله او شکایت می کند، چرا که درباره زندگی خصوصی اش چیز نوشته. حالا چنین مجله - به قول خود فیلم- انتلکتوئلی که روی جلدش عکس شاملو چاپ می کند چطور چنین اخباری چاپ کرده خدا می داند. دست آخر هم جناب روزنامه نگار با یک پیشنهاد مبهم مالی از آنسوی مرزها، زار و زندگی اش را می فروشد و می رود آنور آب تا خودش و زنش را بدبخت کند. در این فیلم هم به رغم اینکه با قصه ای مرتبط با دنیای روزنامه نگاری و یک کارگردان آشنا با این حرفه مواجهیم ولی هرگز فضایی واقعی یا نزدیک به واقعیت در فیلم نمی بینیم. مسایل و مشکلات روزنامه نگاران به شکلی ناقص و یکطرفه مطرح می شود و روزنامه نگاران، موجوداتی ساده لوح، طماع و کم طاقت تصویر شده اند که با کوچکترین فشاری مهاجرت می کنند. همه این ها در حالی است که به سختی ها، مشکلات و محدودیت هایی که روزنامه نگاران با آن مواجهند و موجب دلسردی و یا مهاجرت شان می شود هیچ اشاره ای نمی شود. در این فیلم از تحریریه روزنامه هیچ تصویرمشخصی دیده نمی شود جز آنکه در یک نمای کوتاه دستی وارد کادر می شود و به خبرنگاری که پشت یک میز نشسته می گوید ؛ این گزارش رو کامل کن! همین.

در "زندگی خصوصی" هم زندگی  یک روزنامه نگار اصلاح طلب که در زندگی شخصی اش دچار مفسده است، مثلا افشاگری می شود. فیلم، مشخصا برای تخریب طیفی از روزنامه نگاران ساخته شده است و استفاده از حرفه روزنامه نگاری کاملا کارکرد سیاسی دارد.
این از امسال. ولی در گذشته نیز نمونه هایی از این دست در سینمای ایران کم نداشتیم.

   در "پارتی" یک روزنامه نگار اصلاح طلب به زندان می افتد و همسرش برای آزادی او تلاش میکند.  دنیای روزنامه نگاری در این قبیل فیلم ها تنها بهانه ای است برای مطرح کردن برخی حرف های سیاسی و تلاشی هم برای جزیی نگری و واقع نمایی انجام نمی شود.
در "سیاوش" و "پرپرواز" و البته بسیاری از فیلم های دیگر، شغل یکی از شخصیت های اصلی روزنامه نگاری است بی آنکه نقش این شغل در داستان تعیین کننده باشد.
در "قرمز" و "ستاره بود" شخصیت خبرنگاران کارکرد رمزگشایی و کمک به قهرمان داستان دارد و کنجکاوی آنهاست که باعث ارتباط نزدیک با قهرمان داستان و کمک به کشف حقیقت و ثبت آن می شود. در عین حال کمتر نشانه هایی از جزیی نگری و تاثیر حرفه روزنامه نگاری در داستان به چشم می خورد و بیشتر روابط فردی و انسانی تعیین کننده است. در "خیابان های آرام" هم یک خبرنگار- البته از نوع تلویزیونی اش-  یکی از شخصیت های اصلی است که البته مشمول همان توضیحات بالاست.

اما شاید معروفترین سکانس مربوط به روزنامه نگاران در فیلم "سرب" تصویر شده که دیالوگ مشهوری هم از آن به جا مانده است. نوری که یک روزنامه نگار است سردبیرش را زیر اخیه می کشد: "تو روزنومه نگاری؟ تو تومنی نگاری، دوزاری نگاری. آدم تو روزنامه محمد مسعود جارو بکشه به از اینه که تو روزنامه تو بنویسه..." و جواب می شنود که: "تو خبرنگار ادب و هنری؟ تو خبرنگار چال میدونی." در این فیلم هم روزنامه نگار با لجبازی و سماجت ذاتی اش، پیگیرانه تا ته یک ماجرا می رود و باز روابط فردی و انسانی است که ماجرا را پیش می برد.
 

درتلویزیون هم مهم ترین تصاویر مربوط به روزنامه نگاری در سریال "بدون شرح" در معرض دید عموم گذاشته شد و ماجراهای طنز آلودی در دفتر یک نشریه به گل نشسته- شهر قشنگ- را شامل می شد. مدیری هم داشت کاووسی نام که با تکیه کلام مشهور "دیجیتالم کجا بود؟" به ارتقای تکنیکی و تحول در ابزار روزنامه نگاری کنایه می زد. ماجرای سریال به ویژه در بخش روزنامه نگاری اش به شکلی افراطی سردستی طراحی شده بود و طبیعی است که توقع نگاه واقعگرایانه از چنین سریالی کاملا بی وجه است.

"جوان امروز" به کارگردانی یوسف سید مهدوی نیز از آن دست سریال هاست که  در دفتر یک روزنامه - جوان امروز- می گذرد اما اساسا کوچکترین ارتباطی با واقعیت موجود در دنیای روزنامه نگاری ندارد و این دفتر کارکرد پاتوقی برای دور هم جمع شدن کاراکترها را دارد و محلی است برای حرف زدن درباره رخدادهای قصه  واینکه اینجا دفتر مجله است یا یک شرکت تجاری، چندان تاثیری در اصل ماجرا ندارد.

در بسیاری از همین آثار، جوهر نگاه فیلمساز یا فیلمنامه نویس به مقوله روزنامه نگاری، غربی است. آنجا که  بسیاری از رسانه ها و روزنامه ها خصوصی اند، روزنامه ها گاه معادلات قدرت را جا به جا می کنند، سیاستمداران از تیتر روزنامه های فردا می ترسند، صاحبان قدرت و منصب حتما باید با هر اتفاقی در مقابل میکروفن های پرتعداد رسانه ها و مطبوعات پاسخگو باشند و با هر اشتباه، اولین هراسشان رو به رو شدن با خبرنگاران است، هر اداره و مرکزی برای فرار از دست خبرنگاران درِ پشتی دارد، خبرنگار، آزادی عمل، حرمت و اهمیت حرفه اش آنقدر هست که حق ورود به هر حوزه ای را داشته باشد، کاهش یا افزایش تیراژ، تابع تقاضای بازار است، خبر اختصاصی می تواند خبرنگار و رسانه اش را مشهور و خوشبخت کند، یک خبر داغ، تیراژ را به اوج می رساند، تیراژ روزنامه ها میلیونی است، مردم روزنامه خوانند و صبحشان را با خواندن روزنامه سر میز صبحانه آغاز می کنند و....

اما طبعا روزنامه نگاری در کشور ما تفاوت های آشکاری با این اوضاع دارد. گفتم که نگاه و تلقی سینماگران ما – حداقل در آثارشان، غربی است، گرچه در اجرا، این نگاه هم، به دلیل نقص عمیق در شناخت،  به شکلی معمولا مضحک و کاریکاتوری به تصویر کشیده می شود که نه تناسبی با وضعیت موجود روزنامه نگاری امروز ایران دارد و نه کمترین شباهتی به روزنامه نگاری آن طرف.
روزنامه نگاری در ایران، ساختارهای خاص خود را دارد، به شدت شکننده و آسیب پذیر است و رسما با سیاست آمیخته، مشکلات و محدودیت های خاص خود را دارد و گرفتاری های خاص خود را.

ضمن آنکه سینماگران ما، معمولا شناخت درستی از شرح وظایف آدم های فعال در جایگاه های مختلف روزنامه نگاری مثل مدیر مسوول، سردبیر، خبرنگار، عکاس، ویراستارو... ندارند، حضورمفید در فضای تحریریه واقعی را تجربه نکرده اند و شناختی از آن ندارند، مراحل انجام کار وحتی ماهیت آن  را نمی شناسند، از اطلاعات ساده ای مثل شرایط  تیتر و عکس و شکل صفحه اول و نظایر آن کاملا بی اطلاعند و ظاهرا نیازی به استفاده از مشاوره هم نمی بینند.
در طول سالیان، سینمای ایران به دنیای مطبوعات اشارات زیادی کرده و ابراز تمایل هایی هم برای کشف این حوزه نشان داده،  ولی تا این لحظه نه خواسته و نه توانسته به واقعیت این دنیای پرمساله اما جذاب نزدیک شود و همواره فاصله خود را با واقعیت این دنیا حفظ کرده است. بوسه هم که به پیغام نمی شود!

این مطلب در شماره  اول مجله نگاه پنجشنبه  11 اسفند 90 به چاپ رسیده است.

کد مطلب 202169

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 6 =