کیوان کثیریان

اولین تلویزیونی که یادم می آید یکی از همین تلویزیون هاست که در خانه داشتیم. یک تلویزیون سیاه و سفید توشیبا ی مبله به گمانم بیست و چهار اینچ با دیواره های چوبی براق و چهارتا پایه چوبی. یک در چهار لت هم داشت که هر طرفش دو "لت" بود و با لولا به هم متصل شده بود و بازوبسته می شد. یک بخش گِرد چرخان روی تلویزیون بود که باید با دست می چرخاندی تا ازکانال یک به دو بروی و بر عکس.



 دارم از سال های آغازین دهه پنجاه تاحوالی سال شصت حرف می زنم؛ سال هایی که خیلی ها هنوز تلویزیون نداشتند و این وسیله -که حالا دیگر خودش هم دارد دِمُده می شود- هنوز یک وسیله تقریبا تجملاتی به حساب می آمد، هنوز کمتر کسی تلویزیون رنگی در خانه داشت و تنها دو کانال تلویزیونی داشتیم که هرکدام روزی پنج شش ساعت برنامه نشان می دادند. جز بعضی بخش های خبری - که بسیار کم تعداد بود- برنامه زنده و مستقیمی وجود نداشت. اخبار ساعت 9 شب تلویزیون - به همراه اخبار ساعت 14 رادیو- آنقدر مهم بود که همه را پای آن ساکت می نشاند و اگر بزرگترها آن را از دست می دادند باید تا فردا برای شنیدن خبرها صبر می کردند. این تلویزیون ها مال عصری است که سالها تا پدید آمدن پدیده ای به نام اینترنت فاصله بود و سال های سال تا ورود پدیده دیگری به نام ماهواره. لپ تاپ و تبلت و آیفون و آی پد و این بساط ها هم که مثل رویا می مانْد. حتی سی دی و دی وی دی و ویدیو در کار نبود. اصلا حتی چیزی به نام ریموت کنترل هم وجود نداشت چه رسد به "ست آپ باکس" و سینمای خانواده و صدای دالبی این جور چیزها.
 

آن وقت ها در شروع برنامه های تلویزیون، دقایقی بسیار طولانی عکس(دقیقا عکس و نه تصویر متحرک) گل و درخت نشان می دادند و بعدش هم دقایقی طولانی تر عکس و مشخصات گمشده ها را. میانِ برنامه ها هم  نمایش عکس گل ومنظره با موسیقی بی کلام، ردخور نداشت؛ بی آنکه یکی به دادت برسد و بگوید که قرار است چه اتفاقی بیفتد و کِی. مجری پخش داشتیم که وسط برنامه ها می آمد و حرف می زد و برنامه بعدی را اعلام می کرد، برنامه ها هم تکرار نداشتند و تنها یکبار پخش می شدند.

 آرم تلویزیون آن زمان هم طرح دو شیر ایستاده روی دو پای عقب بود که پشت به پشت هم داشتند و در ابتداو انتهای برنامه های تلویزیون وقتی سرود ملی آن زمان پخش می شد روی صفحه تلویزیون ظاهر می شدند. شب هم که برنامه ها تمام می شد تا فردا و شروع برنامه های روز بعد، چند دقیقه کالربارسیاه و سفید نمایش داده می شد با آن سوت گوشخراش و بعدش دیگر "برفک" بود تا عصر فردا!

 جمعه ها ساعت چهاربعدازظهر، فیلم سینمایی می داد و اگر اسم فیلم را - که گوینده پخش، موقع اعلام برنامه به زبان می آورد- از دست می دادی دیگر بعید بود بفهمی فیلمی که دیده ای چیست و کودکی من پُر است از فیلم هایی که می دیدم و نامش را نمی دانستم. اخبار ورزشی هم یک نویت پخش می شد؛ به گمانم هفت و نیم عصر. از تیتراژش تصاویر محوی یادم هست، مخصوصا واکنش زیبای دروازبانی که توپ دشواری را از زیرطاق دروازه با مشت به کرنر می زد. فکر کنید اخبار ورزشی یک بار در روز پخش می شد و اگر به هر دلیلی نمی توانستی این بخش خبری را ببینی باید تا منتشر شدن کیهان ورزشی و دنیای ورزش که هفتگی بودند صبر کنی. فوتبال زنده معنی نداشت. گاه خلاصه ای از مسابقات فوتبال داخلی در معدود برنامه های ورزشی می شد دید.

شاید باورتان نشود ولی من دو سه صحنه از جام جهانی فوتبال 1974 آلمان را یادم هست! با "پل برایتنر"ی که ریش نداشت. آن موقع چهار سال هم نداشتم ولی چه کنم که بطرز عجیبی یادم مانده. در 1978 آر‍ژانتین دیگر صحنه ها را خیلی شفاف تر به خاطر دارم و آن فینال استثنایی هلند و آرژانتین وانبوه نوارهای سفید توی زمین و گل های ماریو کمپس – به خصوص گل سوم آرژانتین- که مثل روز جلوی چشمانم، روشن است. هنوز هم که لحظه هایی از این دو جام را می بینم، به نظرم سیاه و سفید می آید!

بعدها در انتهای دهه پنجاه، "ورزش و مردم" هم آمد که واقعا آن روزها به اندازه "نودِ" حالا اهمیت داشت، شاید هم بیشتر. من ورزش و مردم را بارها یکشنبه شب ها روی همان تلویزیون دیده ام.
آن سال ها، سریال های ساعت دو بعد از ظهر شبکه دو هم پرطرفدار بود. یکی دو سریال کابویی را خوب یادم هست که سال ها بعد فهمیدم اسمشان "چاپارل" و "ویرجینیایی" بوده. من "مرد شش میلیون دلاری" و "کوجک" و "خانه کوچک" و "اصغر ترقه" و "مرادبرقی" و "آقای مربوطه" و "ستوان کلمبو" و "میشل استروگف" را روی صفحه همین تلویزیون دیده ام. چقدر شخصیت های "دایی جان ناپلئون" به خصوص سعید را از آن موقع خوب یادم مانده و صدای مخملی هوشنگ لطیف پور را که راوی داستان بود از زبان سعید.
 

آتش بدون دود" مرحوم نادر ابراهیمی را - که من آن روزها با نام قهرمانانش "گلن اوجا" و "سولماز" می شناختمش- روی صفحه همین تلویزیون دیدم."  طرفدار پر و پا قرص "ماجراهای دور و دراز هامی و کامی" باز هم ساخته نادر ابراهیمی بودم و عاشق ترانه جاودانی تیتراژش که   مرحوم محمد نوری می خواند؛ ما برای آنکه ایران بیشه شیران شود، خون دل ها خورده ایم، ترانه ای که هنوز وقتی می شنوم احساساتی می شوم. برنامه کودک را با اجرای خانم برومند دوست داشتنی و خانم عاطفی روی همین تلویزیون تماشا کردهام و یکی دو سال آخردهه پنجاه هم که الهه رضایی نوجوان و گیتی خامنه آمدند. میکی ماوس، گوفی، دانلد داک، وودی وود پکر، یوگی و دوستان، تنسی تاکسیدو و چاملی، یوگی و دوستان و سیندرلا را هم خوب یادم هست کههمه سیاه و سفید بودند و البته حواستان هست که دارم درباره نیمه دوم دهه اول زندگی ام حرف می زنم. یعنی مثلا از سال 54 تا 60 و طبیعتا تصاویر مبهمی از اینها که گفتم در خاطرم هست و نه بیشتر.
 

اما مهم ترین چیزی که روی صفحه این تلویزیون دیدم را بگویم و دیگر تمام. یادم هست روز 12 فروردین ورود امام را (احتمالا) مستقیم پخش کردند و با وجود آنکه چند بار در میانه آن، برنامه قطع می شد و تصویر همان دوشیر روی صفحه می آمد، اما کارکنان تلویزیون که مدتی بود داشتند خرجشان را از رژیم سوا می کردند، با پخش این مراسم رسما به انقلاب پیوستند. سرود خمینی ای امام را که همانروز از همین تلویزیون دیدم و شنیدم خوب در خاطرم مانده.
تلویزیون ما آنقدر عریض و طویل بود که می شد رویش گلدان گذاشت، برای خودش یک میز درست و حسابی بود. کسی فکر نمی کرد این میز حجیم با آن لامپ تصویر گُنده و سنگین، روزی تبدیل به دستگاهی به این سبُکی و باریکی شود که حالا هست. آن وقت ها تلویزیون ها واقعا شکل جعبه بود و می شد به شان گفت جعبه جادو نه مثل ال سی دی های حالا که به نازکی یک دفتر صد برگ شده اند و احتمالا باید بهشان گفت صفحه جادو!

این مطلب در شماره پنجم هفته نامه نگاه پنجشنبه  7 اردیبهشت به چاپ رسیده است.

کد مطلب 209922

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 17 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 7
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • رامین US ۱۹:۴۶ - ۱۳۹۱/۰۲/۰۹
    5 0
    حافظه شما ضعیف است به خاطر دارم جام جهانی سال 66 لندن از تلوزیون پخش میشد و به خاطر دارم جام جهانی 1970 مکزیک به صورت رنگی و مستقیم پخش میشد و قبل از آن سال هم مسابقه مستقیم محمد علی کلی و جوف ریزر پخش میشد که همه اینها سال 1349 به بعد میباشد لطفا زمان پخش برنامه های تلویزیون را دقیق اعلام کنید رامین از تهران 55 ساله
  • بدون نام IR ۲۱:۵۵ - ۱۳۹۱/۰۲/۰۹
    3 0
    آقا کیوان شما جوری از آن دوره و آن تلویزیون ها گفتی کانه ما مال دهه بوقیم این طور ننویس برادر هنوز دور دور ماست که دود از کنده بلند می شود برادر باری از این حرف ها گذشته واقعا خاطره است خاطره ایی خیلی نزدیک من نزدیک حس اش می کنم شاید چون این تلویزبون هنور توی خانه ی مادرم هست و به عنوان یک یادگار پدر خدا بیامرزم حفظ اش کرده اند آری برای همین هم است که من گذشت زمان را به آن اندازه که شما حس کردید نکرده ام در هر صورت از شما چه پنهان یک بار روشن اش کردیم هنوز سالم است مال ما شابلورنس بود مال آمریکای فلان قلان شده برای همین هم با همه مصیبت هایی که دیده هنوز سالم سر پا است خوبه براتون بگم که این تلویزیون یک بار فرود آمدن آوار توی بمباران های صدام را هم تجربه کرده است و آخ نگفته است یعنی صندوق
  • بدون نام IR ۲۱:۵۹ - ۱۳۹۱/۰۲/۰۹
    3 0
    یغنی صندوق تمام چوب گردوی اش با آن رویه ی پولیسترش هنوز سالم است این را نوشتم نه برای تبلیغ کالا بلکه برای این که بدانیم کار نیکو کردن از پر کردن است. در کنار این باید بگویم این تلویزیون یعنی همه ی خاطرات بلکه اتفاقات مهم زندگی نسل ما چیزی که مثل یک حادثه بزرگ در زندگی نسل ما حساب می شد یادم می آد وقتی پدرم آن را به صورت قسطی از نمایندگی اش خرید و آورد و آنتن اش را وصل کرد همه ی اهل محل از کوچک و بزرگ آمدند تماشا. روزها از همان ساعتی که برفک نشان می داد تا آن مقدمه ی طولانی ایی که یادتان هست بچه ها به ردیف می شدند توی خانه ی ما می نشستند و بیرون نمی رفتند تا شب که بزرگترهای شان بیایند و مراد برقی ببینند این وضع آن قدر ادامه دار شد تا این که صدای مادرم در آمد و پدرم را مجبور کرد که تلویزیون
  • بدون نام IR ۲۲:۰۳ - ۱۳۹۱/۰۲/۰۹
    3 0
    آری پدرم را مجبور کرد که آن را ببرد توی اتاقک دم در حیاط خانه این جوری شد که خانه ما شد سینمای محل باورتان نمی شود اما بعضی وقت ها ما می رفتیم می خوابیدیم اما اهل محل هنوز نشسته بودند و تلویزیون تماشا می کردند تا این که صوت پایان را می زد هما کالر بار آن وقت بود که مادرم می رفت و تلویزیون را خاموش می کرد این وضع ادامه داشت تا کم کم خودشان صاحب تلویزیون شدند اما تا آن وقت من همه ی سریال های تلویزیون از جمله تلخ و شیرین خانه ی کوچک مزرعه ی شایلون و سریال تاثیرگذار آتش بدون دود را با زن های کم سواد محله مون که اکثرا فارسی زبان دوم شان هم بود دیدم وه که چه قدر حرص می خوردم وقتی می پرسیدند این جا چه گفت؟ و من از روی کمرویی ناچار به ترجمه می شدم و این طوری بخشی از سریال را از دست می دادم اما با
  • بدون نام IR ۲۲:۰۴ - ۱۳۹۱/۰۲/۰۹
    3 0
    اما با این همه باز هم حسرت برای آن روزها روزهایی که همه با یک بشقاب تخمه و چند چایی تلخ زندگی شان را به اشتراک می گذاشتند و بی تکلف با هم می ریستند. یادش به خیر یاد همه ی خاطرات خوب به خیر
  • بدون نام IR ۲۲:۰۵ - ۱۳۹۱/۰۲/۰۹
    2 0
    خبر آن لاین ممنون از این مقاله و هم از نویسنده بیاید خاطرات مشترک مان را به اشتراک بگذاریم شاید که همدیگر را پیدا کردیم
  • بدون نام IR ۰۲:۱۹ - ۱۳۹۱/۰۲/۱۵
    1 0
    يعني اون دوره كه تلويزيون كالاي لوكس بوده شما تو خونه داشتيد. در حال حاضر كدام كالاهاي لوكس را تو خونه داريد كه 30 يا 40 ساله ديگه بخواهيد پزش رو به ما بدهيد؟